hi
زخمی که منو تو رو بهم رسوند پارت ⓪⑦
رفتم ازمایش خون بدم که به چشمم یه دختر اشنا اومد یکیم فکر کردم دیدم خواهر تهیونگه.. سریع گوشیم ور در واردم و ازش عکس گرفتم.. ولی اون اینجا چیکار میکنه.. تهیونگ بعد از گم شدن خواهراش.. حال روحیش خیلی بد بود.. چند وقتی رفته بودم امریکا ولی وقتی برگشتم تهیونگ ۱۸۰درجه چرخیده بود.. تصمیم گرفتم بیایم سئول و یه کلبه تو جنگل اجاره کنیم تا حالش بهتر شه به زور اوردمش اینجا از ماشین پیاده شدم و وارد کلبه شدم ( علامت هه ری🌻)
🌻تهیونگاااا. رفتم و توی تراس پیداش کردم با دیدنم لبخندی زد رنگ و روس بهتر شده.. دوییدم سمتشون بغلش کردم و اونم متقابل بغلم کرد.. 🐯خون دادی؟ 🌻اره.. تهیونگ.. 🐯چیه عزیزم.. مشکلی بود؟ 🌻نه فقط.. یکی رو دیدم.. که خیلی شبیه خواهرت هانول بود.. 🐯.. نونا. .. مطمئنی؟ (بغض) 🌻اره صبر من ازش عکس گرفتم.. ویو تهیونگ گوشی هه ی رو ازش گرفتم... خودش.. بود... دنیا رو سرم خراب شد.. ابن همه مدت اینجا بوده.. 🐯تن.. ها بود؟ 🌻اره.. سوار یه ماشن شد و رفت. وای خدا خوشحالم.. بالاخره یه نشونه.. یه خگصداب خنده ی اشنایی شنیدم.. برگشتم سمت صدا.. کلبه ی بغلش بود و... اون.. رئیس باند.. جئون جئون جونگ کوک بود.. اون حتما میدونه داستان چیه. اون حروم. زاده.. (ته ارام باش) دیویدم سمتش و برشگردوندم سمت خودم و یقه اش رو گرفتم و گفتم:خواهرام کجان.. /تازه ویندوزش بالا واحد من کیم و گوشیش رو انداخت کنار و گفت:افسر.. من از کجا بدونم.. ویو کوک تهیونگ چطوری اومده اینجا.. لباساش نشون نمیده که از بیورن اومده باشه.. نکنه از کلبه بقلیه.. لعنتی داشتم ویدیویی که هانول داشت هیون سو لو میکشت رو میدیدم و خر کیف بودم رید به حالم 🐯پس این چیه ؟!!؟ (داد) دختری پشتش بود و سعی میکردم ارومش کنه. یه عکس نگاه کردم هانول من بود... دخترک کوچولوی خودم بود.. نه.. لو رفتیم.. 🐰اینو از.. 🐯مهم نیست.. یه کلمه بهم بگو... پیش توعه؟ 🐰توی عمارت منه.. 🐯حتی اون روز.. 🐰اره.. اون روزم تو عمارت من بود. .. تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.. من شوهرشم.. پدر بچه اشم.. پسر دایی تو و هانول و هاناعم.. خوبت شد ؟ (داد) 🐯چی.. شوهر.. پدر... پسر.. دایی.. من نمیفهمم.. (اورم) این خزولات رو تحویلم نده. اسلخه اس رو دراورد وگذاشت رو سرم 🐯منو ببر پیش خواهرام! 🌻تهیونگ. 🐯خفه شو! 🐰.. میخوای بریم پیشش؟ 🐯ارههه میخوام برگرده پیش خودم.. بچه اش رو سقد میکنیم.. طلاقتم میگیرم.. گمشو 🐰اگر خودش نخواد چی؟ 🐯من نمیذارم وان کنار پدر کوسه ای مثل تو بمونه.. /برم گردوند و اسلحه رو پشت سمر بیشتر فشار داد به سمت ماشین رفتیم و منو نشوند صندلی راننده و دهیم رو به دستگیره ی در با دست بند بست و خودش نشست کنارم و وان دختر نشست صندلی پشتی.. عین گچ سفید شده بود.. 🐯برو پیش خواهرم
رفتم ازمایش خون بدم که به چشمم یه دختر اشنا اومد یکیم فکر کردم دیدم خواهر تهیونگه.. سریع گوشیم ور در واردم و ازش عکس گرفتم.. ولی اون اینجا چیکار میکنه.. تهیونگ بعد از گم شدن خواهراش.. حال روحیش خیلی بد بود.. چند وقتی رفته بودم امریکا ولی وقتی برگشتم تهیونگ ۱۸۰درجه چرخیده بود.. تصمیم گرفتم بیایم سئول و یه کلبه تو جنگل اجاره کنیم تا حالش بهتر شه به زور اوردمش اینجا از ماشین پیاده شدم و وارد کلبه شدم ( علامت هه ری🌻)
🌻تهیونگاااا. رفتم و توی تراس پیداش کردم با دیدنم لبخندی زد رنگ و روس بهتر شده.. دوییدم سمتشون بغلش کردم و اونم متقابل بغلم کرد.. 🐯خون دادی؟ 🌻اره.. تهیونگ.. 🐯چیه عزیزم.. مشکلی بود؟ 🌻نه فقط.. یکی رو دیدم.. که خیلی شبیه خواهرت هانول بود.. 🐯.. نونا. .. مطمئنی؟ (بغض) 🌻اره صبر من ازش عکس گرفتم.. ویو تهیونگ گوشی هه ی رو ازش گرفتم... خودش.. بود... دنیا رو سرم خراب شد.. ابن همه مدت اینجا بوده.. 🐯تن.. ها بود؟ 🌻اره.. سوار یه ماشن شد و رفت. وای خدا خوشحالم.. بالاخره یه نشونه.. یه خگصداب خنده ی اشنایی شنیدم.. برگشتم سمت صدا.. کلبه ی بغلش بود و... اون.. رئیس باند.. جئون جئون جونگ کوک بود.. اون حتما میدونه داستان چیه. اون حروم. زاده.. (ته ارام باش) دیویدم سمتش و برشگردوندم سمت خودم و یقه اش رو گرفتم و گفتم:خواهرام کجان.. /تازه ویندوزش بالا واحد من کیم و گوشیش رو انداخت کنار و گفت:افسر.. من از کجا بدونم.. ویو کوک تهیونگ چطوری اومده اینجا.. لباساش نشون نمیده که از بیورن اومده باشه.. نکنه از کلبه بقلیه.. لعنتی داشتم ویدیویی که هانول داشت هیون سو لو میکشت رو میدیدم و خر کیف بودم رید به حالم 🐯پس این چیه ؟!!؟ (داد) دختری پشتش بود و سعی میکردم ارومش کنه. یه عکس نگاه کردم هانول من بود... دخترک کوچولوی خودم بود.. نه.. لو رفتیم.. 🐰اینو از.. 🐯مهم نیست.. یه کلمه بهم بگو... پیش توعه؟ 🐰توی عمارت منه.. 🐯حتی اون روز.. 🐰اره.. اون روزم تو عمارت من بود. .. تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.. من شوهرشم.. پدر بچه اشم.. پسر دایی تو و هانول و هاناعم.. خوبت شد ؟ (داد) 🐯چی.. شوهر.. پدر... پسر.. دایی.. من نمیفهمم.. (اورم) این خزولات رو تحویلم نده. اسلخه اس رو دراورد وگذاشت رو سرم 🐯منو ببر پیش خواهرام! 🌻تهیونگ. 🐯خفه شو! 🐰.. میخوای بریم پیشش؟ 🐯ارههه میخوام برگرده پیش خودم.. بچه اش رو سقد میکنیم.. طلاقتم میگیرم.. گمشو 🐰اگر خودش نخواد چی؟ 🐯من نمیذارم وان کنار پدر کوسه ای مثل تو بمونه.. /برم گردوند و اسلحه رو پشت سمر بیشتر فشار داد به سمت ماشین رفتیم و منو نشوند صندلی راننده و دهیم رو به دستگیره ی در با دست بند بست و خودش نشست کنارم و وان دختر نشست صندلی پشتی.. عین گچ سفید شده بود.. 🐯برو پیش خواهرم
- ۸.۷k
- ۳۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط