اسیر مافیا
اسیر مافیا
پارت⁸
یونگی از اتاق اومد بیرون دلش حال عجیبی داشت ...
اون گریه ها شبیه گریه های جنی بود
مثل اون زمین افتاده بود و گریه میکرد
کوچکترین چیز اونو یاده جنی مینداخت هز چیز کوچکی ...رفت سوار ماشین شد و راهی عمارت مین شد ...
/ فلش بک به عمارت مین /
ویو یونگی
رسیدم عمارت و از ماشین پیاده شدم وقتی به اتاق کارم رسیدم صندلی بر عکس شده بود و کسی روی آن نشسته بود و داشت ال * کل میخورد
یونگی گفت
( هعی عوضی تو کی هست )
کسی آروم از روی صندلی بلند شد و برگشت سمت یونگی
اون ...
اون تهیونگ بود
تهیونگ آروم اومد سمت یونگی و یقش رو گرفت از طرز نفس کشیدنش معلوم بود عصبیه یونگی حرکتی نکرد چون می دونست تهیونگ مسته
تهیونگ جوری گلوی یونگی رو فشار میداد که یونگی دیگه تحمل نکرد و یه مشت سمت تهیونگ و گفت اینحا چیکار میکنی ؟ چرا اومدی ؟
تهیونگ لب زد
( اگه بخاطر قتلی که خواهرم کرد بلایی سرش بیاد من با همین دستای خودم میکشمت )
یونگی کلافه پرسید
( راجب چی حرف میزنی ؟ کدوم قتل ؟ چرا بهم مربوطه )
تهیونگ لب زد
( اینجاش مهم نیست مهم اینه که اون باعث شد تو از جنی جرا بشی )
بعد از حرف تهیونگ ، یونگی کفری شد و یه مشتی زد که تهیونگ افتاد زمین و از حال رفت
یونگی چنگی به موهاش زد
کلافه بود ...
ناراحت بود ...
از همه مهم تر عاشق کسی شده بود که حتی هنوز به خودش هم اعتراف نکرده بود
به بادیگارد ها خبر داد تا تهیونگ رو به عمارت خودش ببرن و خودش سوار ماشین شد و سمت عمارت ا.ت راهی شد تا واقعیت را برای اولین وآخرین بار ودمهم تر برای همیشه فاش کند
سرعتش خیلی بالا بود ...
خیلی بالا ...
حتی چند بار خواست از پشت ماشین بزند دادی کشید و گفت شیبالللللل تو این موقعیت
و توی پیچ آخر یه کامیون از جلوش ضاهر شد و همون اتفاق افتاد ...
تصادف بزرگی شده بود ...
همه دوره مکان جمع شده بودند...
ادامه دارد ...
[ شکلاتام لطفا حمایت فراموش نشه ، واقعا به انرژیتون نیاز دارم ]
[ قلمی از ستاره ]
پارت⁸
یونگی از اتاق اومد بیرون دلش حال عجیبی داشت ...
اون گریه ها شبیه گریه های جنی بود
مثل اون زمین افتاده بود و گریه میکرد
کوچکترین چیز اونو یاده جنی مینداخت هز چیز کوچکی ...رفت سوار ماشین شد و راهی عمارت مین شد ...
/ فلش بک به عمارت مین /
ویو یونگی
رسیدم عمارت و از ماشین پیاده شدم وقتی به اتاق کارم رسیدم صندلی بر عکس شده بود و کسی روی آن نشسته بود و داشت ال * کل میخورد
یونگی گفت
( هعی عوضی تو کی هست )
کسی آروم از روی صندلی بلند شد و برگشت سمت یونگی
اون ...
اون تهیونگ بود
تهیونگ آروم اومد سمت یونگی و یقش رو گرفت از طرز نفس کشیدنش معلوم بود عصبیه یونگی حرکتی نکرد چون می دونست تهیونگ مسته
تهیونگ جوری گلوی یونگی رو فشار میداد که یونگی دیگه تحمل نکرد و یه مشت سمت تهیونگ و گفت اینحا چیکار میکنی ؟ چرا اومدی ؟
تهیونگ لب زد
( اگه بخاطر قتلی که خواهرم کرد بلایی سرش بیاد من با همین دستای خودم میکشمت )
یونگی کلافه پرسید
( راجب چی حرف میزنی ؟ کدوم قتل ؟ چرا بهم مربوطه )
تهیونگ لب زد
( اینجاش مهم نیست مهم اینه که اون باعث شد تو از جنی جرا بشی )
بعد از حرف تهیونگ ، یونگی کفری شد و یه مشتی زد که تهیونگ افتاد زمین و از حال رفت
یونگی چنگی به موهاش زد
کلافه بود ...
ناراحت بود ...
از همه مهم تر عاشق کسی شده بود که حتی هنوز به خودش هم اعتراف نکرده بود
به بادیگارد ها خبر داد تا تهیونگ رو به عمارت خودش ببرن و خودش سوار ماشین شد و سمت عمارت ا.ت راهی شد تا واقعیت را برای اولین وآخرین بار ودمهم تر برای همیشه فاش کند
سرعتش خیلی بالا بود ...
خیلی بالا ...
حتی چند بار خواست از پشت ماشین بزند دادی کشید و گفت شیبالللللل تو این موقعیت
و توی پیچ آخر یه کامیون از جلوش ضاهر شد و همون اتفاق افتاد ...
تصادف بزرگی شده بود ...
همه دوره مکان جمع شده بودند...
ادامه دارد ...
[ شکلاتام لطفا حمایت فراموش نشه ، واقعا به انرژیتون نیاز دارم ]
[ قلمی از ستاره ]
- ۳۷۹
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط