دو پارتی
Beauty and beast
Part 1
سال 1979، انگلستان
...
در شمال شهر کوچکی شهرداری یا درواقع پادشاهی در قصر با همسرش صاحب دختری به نام ا/ت شدند در همان حال پسری در همان شهر در بخش جنوب، در قصری نسبتا کوچکتری بدنیا امد و نام آن را جونگ کوم گذاشتند اما به دلیل افسوسی مادر و پدرش کشته شدند و پسرک کوچک تبدیل به یک هیولا شد..
2004 انگلستان
*تولد 25 سالگی ا/ت*
ا/ت: هر سال پدرم کارت تولدمو برای کاخ جنوب میفرسته و منتظر اونا میشیم ولی تنها جواب میاد اینکه پرنس نمیتونن تشریف بیارن به فلان و بهمان دلیل ولی بعد مهمونی رفتم ببینم چه خبره شنلمو پوشیدم و کلاهم انداختم وقتی رسیدم اونجا همه گلها و سبزه ها پوسیده و گرد و خاک رو دیواره ها مونده بود در باز بود وقتی وارد شدم بوی کهنگی از همه جا میبارید همه جا خاک خورده غیر چندتا وسایل " یعنی تنها زندگی میکنه؟ " ( زمزمه) شروع کردم به گشتن به همه جا نور کمی تو کاخ افتاده بود تا اینکه رسیدم به یک تالار غذا خوری زیبا که به جای صندلی فقط یک مبل تک نفره بزرگ سلطنتی اونجا بود تعجب کردم و نزدیک تر شدم که یک چیز بزرگ سمت پشتم..نیم متر باهم فاصله داشتیم*
&: تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟ ( صدای بم)
ا/ت: تا میخواستم برگردم سرم داد کشید* لرزه*
کوک: برنگرد( داد)
ا/ت: باشه باشه..منم..پرنسس یونا
کوک: از شمال؟
ا/ت: آره آره
کوک: اینجا چیکار میکنی؟.. من که دعوتت نکردم
ا/ت: آمم میخواستم ببینم چه شکلی هستی آخع شنیدم هم سنین و تو یک روز بدنیا اومدیم و تا حالا ندیدمت..فقط
کوک: شاید من میخواستم نبینمت ( سرد)
ا/ت: از حرفش ناراحت شدم* آمم راست میگی..من نباید بدون اطلاع میومدم..
کوک :از همون راهی که اومدی برگرد!
ا/ت: یک قدم برداشتم و چوب زیر پام شکست و داشتم سقوط میکردم که موجودی منو بغل کرد و نذاشت بیوفتم* ( جیغ)
کوک: منمممم جیغ نزنن..( بردمش اتاقم تا بهش توضیح بدم همچی رو
**
ا/ت : دلم به حالش سوخت* که اینطور
Part 1
سال 1979، انگلستان
...
در شمال شهر کوچکی شهرداری یا درواقع پادشاهی در قصر با همسرش صاحب دختری به نام ا/ت شدند در همان حال پسری در همان شهر در بخش جنوب، در قصری نسبتا کوچکتری بدنیا امد و نام آن را جونگ کوم گذاشتند اما به دلیل افسوسی مادر و پدرش کشته شدند و پسرک کوچک تبدیل به یک هیولا شد..
2004 انگلستان
*تولد 25 سالگی ا/ت*
ا/ت: هر سال پدرم کارت تولدمو برای کاخ جنوب میفرسته و منتظر اونا میشیم ولی تنها جواب میاد اینکه پرنس نمیتونن تشریف بیارن به فلان و بهمان دلیل ولی بعد مهمونی رفتم ببینم چه خبره شنلمو پوشیدم و کلاهم انداختم وقتی رسیدم اونجا همه گلها و سبزه ها پوسیده و گرد و خاک رو دیواره ها مونده بود در باز بود وقتی وارد شدم بوی کهنگی از همه جا میبارید همه جا خاک خورده غیر چندتا وسایل " یعنی تنها زندگی میکنه؟ " ( زمزمه) شروع کردم به گشتن به همه جا نور کمی تو کاخ افتاده بود تا اینکه رسیدم به یک تالار غذا خوری زیبا که به جای صندلی فقط یک مبل تک نفره بزرگ سلطنتی اونجا بود تعجب کردم و نزدیک تر شدم که یک چیز بزرگ سمت پشتم..نیم متر باهم فاصله داشتیم*
&: تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟ ( صدای بم)
ا/ت: تا میخواستم برگردم سرم داد کشید* لرزه*
کوک: برنگرد( داد)
ا/ت: باشه باشه..منم..پرنسس یونا
کوک: از شمال؟
ا/ت: آره آره
کوک: اینجا چیکار میکنی؟.. من که دعوتت نکردم
ا/ت: آمم میخواستم ببینم چه شکلی هستی آخع شنیدم هم سنین و تو یک روز بدنیا اومدیم و تا حالا ندیدمت..فقط
کوک: شاید من میخواستم نبینمت ( سرد)
ا/ت: از حرفش ناراحت شدم* آمم راست میگی..من نباید بدون اطلاع میومدم..
کوک :از همون راهی که اومدی برگرد!
ا/ت: یک قدم برداشتم و چوب زیر پام شکست و داشتم سقوط میکردم که موجودی منو بغل کرد و نذاشت بیوفتم* ( جیغ)
کوک: منمممم جیغ نزنن..( بردمش اتاقم تا بهش توضیح بدم همچی رو
**
ا/ت : دلم به حالش سوخت* که اینطور
- ۷۹.۵k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط