دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم
دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با جونکوک میرفتم که یک نگاه به پشتم کردم دیدم الیسا نیست مثل تیمارستانی ها بلند داد زدم : اللللییییییسسسسسسساااااااا
جونکوک برگشت گفت : دیونه چرا غاره میکشی دوستت تو حاله
ا/ت : یادم رفته بود جونکوک پیشه برگشتم خیلی مظلوم گفتم : ببخشید
جونگ کوک: باشه حالا دیگه داد نزن کر شدم خدایااااا
ا/ت یهو جدی شدم و گفتم: باشه حالا انگار خوردم
جونگ کوک: یه چشم غره ای به ا/ت کرد و به راهش ادامه دادا/ت هم پشت سرش اومد
وقتی به اتاق رسیدم درو باز کرد و گفت : بفرمایید خانم جیغجیغو
ا/ت: جیغجیغو خودتی عقب مونده
جونگ کوک:مثلا توی جلو مونده چیکار کردی که من بخوام بکنم؟
ا/ت: چون جوابی نداشتم یاد درسم افتادم و گفتم: جواب ابلهان خاموشیست
جونگ کوک زد توی سر خودش
وید کوک: ها خانم خانوما تو که نمیفهمی چیکارت میکنم الان روز اوله تازه الان دیگه من بچه ی گروه نیستم تویی یسسسسس نه نه یسسسسسسسسسسسسسسسس
ا/ت:بلنددادزد: هوییییییییی با توهستم
جونگ کوک: ها بگو
ا/ت: خب بریم من دیدم
جونگ کوک: هووووووفففف
ویو ا/ت :باهم رفتیم پایین به پلهی آخر که رسیدم کوک منو هل داد میخواستم بیوفتم کههههههههههههههههه(چیه فکر کردی کوک میگیرش نه داداش هنوز ادامه داره هنوز جنگ ادامه داره)
منم کوک رو گرفتم اونم افتاد توجه !!(مخصوصا منحرفاجونکوک روی ا/ت نیفتاد بلکه با سر امد روی زمبن چون ا/ت جا خالی داد مگرنه بچه ۴۸کیلو بود درجا له میشد نهنهنه درجا میمرد) ویو ا/ت : من وقتی دیدم کوک افتاده از خنده مردم اون هم چون من افتادم میخندید دقیقا مثل احمقا که بعد یهو خندم محو شد فهمیدم چون فاصله ی خونه ی من با الیسا کمه خیلی ناراحت بودم و بغض کردم
که کوک گفت: هی یعنیاقدر زود تسلیم شدی؟
ا/ت : نه من بمیرمم به تو تسلیم نمیشم از جام بلند شدم رفتم پیش الیسا که داشت میخندید و وقتی بغض منو دید نا راحت شد و بغلم کرد کنار گوشم زمزمه کرد چیشده دختر هوم
ا/ت : چون دیگه مثل قبل نمیتونیم همو ببینیم
الیسا :........
که یهو تهیونگ یک چیزی به اعضا گفت و اون ها هم تعید کردنند و تهیونگ گفت: خب
اینم فیک امروز بای بای
جونکوک برگشت گفت : دیونه چرا غاره میکشی دوستت تو حاله
ا/ت : یادم رفته بود جونکوک پیشه برگشتم خیلی مظلوم گفتم : ببخشید
جونگ کوک: باشه حالا دیگه داد نزن کر شدم خدایااااا
ا/ت یهو جدی شدم و گفتم: باشه حالا انگار خوردم
جونگ کوک: یه چشم غره ای به ا/ت کرد و به راهش ادامه دادا/ت هم پشت سرش اومد
وقتی به اتاق رسیدم درو باز کرد و گفت : بفرمایید خانم جیغجیغو
ا/ت: جیغجیغو خودتی عقب مونده
جونگ کوک:مثلا توی جلو مونده چیکار کردی که من بخوام بکنم؟
ا/ت: چون جوابی نداشتم یاد درسم افتادم و گفتم: جواب ابلهان خاموشیست
جونگ کوک زد توی سر خودش
وید کوک: ها خانم خانوما تو که نمیفهمی چیکارت میکنم الان روز اوله تازه الان دیگه من بچه ی گروه نیستم تویی یسسسسس نه نه یسسسسسسسسسسسسسسسس
ا/ت:بلنددادزد: هوییییییییی با توهستم
جونگ کوک: ها بگو
ا/ت: خب بریم من دیدم
جونگ کوک: هووووووفففف
ویو ا/ت :باهم رفتیم پایین به پلهی آخر که رسیدم کوک منو هل داد میخواستم بیوفتم کههههههههههههههههه(چیه فکر کردی کوک میگیرش نه داداش هنوز ادامه داره هنوز جنگ ادامه داره)
منم کوک رو گرفتم اونم افتاد توجه !!(مخصوصا منحرفاجونکوک روی ا/ت نیفتاد بلکه با سر امد روی زمبن چون ا/ت جا خالی داد مگرنه بچه ۴۸کیلو بود درجا له میشد نهنهنه درجا میمرد) ویو ا/ت : من وقتی دیدم کوک افتاده از خنده مردم اون هم چون من افتادم میخندید دقیقا مثل احمقا که بعد یهو خندم محو شد فهمیدم چون فاصله ی خونه ی من با الیسا کمه خیلی ناراحت بودم و بغض کردم
که کوک گفت: هی یعنیاقدر زود تسلیم شدی؟
ا/ت : نه من بمیرمم به تو تسلیم نمیشم از جام بلند شدم رفتم پیش الیسا که داشت میخندید و وقتی بغض منو دید نا راحت شد و بغلم کرد کنار گوشم زمزمه کرد چیشده دختر هوم
ا/ت : چون دیگه مثل قبل نمیتونیم همو ببینیم
الیسا :........
که یهو تهیونگ یک چیزی به اعضا گفت و اون ها هم تعید کردنند و تهیونگ گفت: خب
اینم فیک امروز بای بای
- ۳۰۲
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط