{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اومده بود مرخصي بگيره، يه نگاهي بهش کرد، گفت: ميخواي بري

اومده بود مرخصي بگيره، يه نگاهي بهش کرد، گفت: ميخواي بري ازدواج کني؟
گفت: بله ميخوام برم خواستگاري.
-: خب بيا خواهر منو بگير!
گفت: جدي ميگي آقا مهدي؟؟!!
-: به خانوادت بگو برن ببينن اگر پسنديدن بيا مرخصي بگير برو!
اون بنده خدا هم خوشحال دويده بود مخابرات تماس گرفته بود!
به خانوادش گفته بود: فرمانده ي لشکرمون گفته بيا خواهر منو بگير،
زود بريد خواستگاريش خبرشو به من بديد!
بچه هاي مخابرات مرده بودن از خنده!
پرسيده بود: چرا ميخنديد؟ خودش گفت بيا خواستگاري خواهر من!
گفته بودن: بنده خدا آقا مهدي سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، يکيشونم يکي دوماهشه!! "ازکتاب: ستاره ي دنباله دار(روايتي از زندگي سردارسرلشکرشهيدمهدي زين الدين)"
دیدگاه ها (۷)

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت : " میخوای بر...

اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت : " میخوای بر...

اومده بود مرخصي بگيره ، يه نگاهي بهش کرد ، گفت : " ميخواي بر...

.مرخصی .طنز جبهه.ازدواج...اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی ب...

#طنز_در_جبههاومده بود مرخصي بگيره ، يه نگاهي بهش کرد ، گفت :...

اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت : میخوای بری...

اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت : " میخوای بر...

مرخصی.اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت :" میخو...

^^^ کی گفته شهدا اهل شوخی و خنده نبودن??? 1_ اومده بود مرخصی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط