ادیامه
عالی پرتغالی متعالی:
پارت ۵!!!!
---
آسمون دیگه بنفش نبود، سیاه شده بود. انگار شب، همهچیزو بلعیده بود. نووا تنها روی بلندترین بام شهر وایساده بود، با چشمای نیمهبسته. صدای سایهها دوباره برگشته بود، ولی اینبار فقط یه زمزمه نبود... یه فرمان بود.
«تو فرار کردی... ولی حالا وقتشه برگردی.»
نووا سرشو چرخوند، دنبال منبع صدا. اما هیچکس نبود.
نه هنوز.
تو مسیر برگشت، چیزی تو آسمون تغییر کرد. ستارهها... میلرزیدن.
ناگهان زمین زیر پاش شکست. همهچیز فریز شد. صداها قطع شدن.
و بعد...
تلپورت!
نه با نور، نه با دود. با سکوت.
چشم باز کرد، و همهچیز تار و قرمز بود. زمین مثل شیشه ترکخورده بود. درختا مرده بودن. صداها معکوس بودن. هر قدمی که میزد، صدای خندهی بریدهبریدهای میاومد.
«کجایی؟» خودش هم نمیدونست از کی داره اینو میگه. شاید به خودش، شاید به کسی که دیده بود مرده.
یه آینه شکستشده جلوش ظاهر شد. ازش رد شد، و با هر قدم، حس کرد که داره توی یه بازی گیر میافته. همهچیز آشنا بود، ولی اشتباه.
صداها تغییر کردن.
«بازی شروع شد، نووا.»
سرش رو بالا آورد. صدای تقتق پاشنههای کفش روی زمین ترکخورده پیچید.
تو تاریکی روبرو، یه سیلوئت بنفش. قدمزدن، آروم، مثل آهنگ خوابآور.
چشمهای خاکستری، ولی برقزنتر از قبل.
بیلی.....
ولی اون چیزی که نووا دید، فقط بیلی نبود. یه نسخهی شکسته، لرزان... گلیچی تر از همیشه.
ولی هنوزم لبخند داشت.
---
پارت ۵!!!!
---
آسمون دیگه بنفش نبود، سیاه شده بود. انگار شب، همهچیزو بلعیده بود. نووا تنها روی بلندترین بام شهر وایساده بود، با چشمای نیمهبسته. صدای سایهها دوباره برگشته بود، ولی اینبار فقط یه زمزمه نبود... یه فرمان بود.
«تو فرار کردی... ولی حالا وقتشه برگردی.»
نووا سرشو چرخوند، دنبال منبع صدا. اما هیچکس نبود.
نه هنوز.
تو مسیر برگشت، چیزی تو آسمون تغییر کرد. ستارهها... میلرزیدن.
ناگهان زمین زیر پاش شکست. همهچیز فریز شد. صداها قطع شدن.
و بعد...
تلپورت!
نه با نور، نه با دود. با سکوت.
چشم باز کرد، و همهچیز تار و قرمز بود. زمین مثل شیشه ترکخورده بود. درختا مرده بودن. صداها معکوس بودن. هر قدمی که میزد، صدای خندهی بریدهبریدهای میاومد.
«کجایی؟» خودش هم نمیدونست از کی داره اینو میگه. شاید به خودش، شاید به کسی که دیده بود مرده.
یه آینه شکستشده جلوش ظاهر شد. ازش رد شد، و با هر قدم، حس کرد که داره توی یه بازی گیر میافته. همهچیز آشنا بود، ولی اشتباه.
صداها تغییر کردن.
«بازی شروع شد، نووا.»
سرش رو بالا آورد. صدای تقتق پاشنههای کفش روی زمین ترکخورده پیچید.
تو تاریکی روبرو، یه سیلوئت بنفش. قدمزدن، آروم، مثل آهنگ خوابآور.
چشمهای خاکستری، ولی برقزنتر از قبل.
بیلی.....
ولی اون چیزی که نووا دید، فقط بیلی نبود. یه نسخهی شکسته، لرزان... گلیچی تر از همیشه.
ولی هنوزم لبخند داشت.
---
- ۳.۰k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط