تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده ست.

دلت را خارخارِ ناامیدی سخت آزرده ست.

غمِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!



تو با خون و عرق، این جنگلِ پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!

تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.



تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران،

تو را این خشک سالی های پی در پی،

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،

تو را تزویر غمخواران،

ز پا افکند

تو را هنگامهء شوم شغالان،

بانگ بی تعطیل زاغان،

در ستوه آورد.



تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،

که از آن سویِ گندم زار،

طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛

تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،

تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت،

ـ که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،

تو با چشمانِ غم باری،

ـ که روزی چشمه جوشان شادی بود و، ـ

اینک حسرت و افسوس، بر آن

سایه افکنده ست خواهی رفت.

و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت!





من اینجا ریشه در خاکم.

من اینجا عاشقِ این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.

من اینجا تا نفس باقی ست می مانم.

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!

امیدِ روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست،

من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی

گل بر می افشانم.

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.

سرود فتح می خوانم،

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت!
دیدگاه ها (۴)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی‌دا...

تقدیم به زندگیم:سر به روی شانه‌هایت می‌گذارم بعد ازاینغصه‌ها...

قایقی خواهم ساخت ..

امشب دلم از دوری‌ات پیوسته بارانی‌ستحال دلم آشفتــــــــــــ...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

."السلام علیک یا عصمة الله الكبرى" مثل پناه‌آوردنِ حیدر به د...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

هذیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط