{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀

ات با شنیدن حرف جیمین خشکش زد.

ـ «خونه‌ی قدیمی من؟»

جیمین سرش را تکان داد.

ـ «آره.»

ـ «ولی من حتی یادم نمیاد کجا بوده.»

جیمین نگاهش کرد.

ـ «برای همین باید با من بیای.»

ات کمی مکث کرد.

ـ «تو از قبل می‌دونستی اون خونه وجود داره؟»

ـ «آره.»

ـ «و هیچ‌وقت بهم نگفتی؟»

جیمین آهی کشید.

ـ «چون فکر می‌کردم بهتره گذشته‌ات همون‌جا بمونه.»

ات با ناراحتی گفت:

ـ «ولی گذشته‌ی من، مال خودمه.»

جیمین چیزی نگفت.

چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه‌ای قدیمی توقف کرد.

ات از پشت شیشه به ساختمان خیره شد.

ـ «چرا حس می‌کنم اینجا رو می‌شناسم؟»

جیمین پیاده شد و در ماشین را برایش باز کرد.

ـ «چون قبلاً اینجا زندگی کردی.»

ات آرام پیاده شد.

درِ خانه با صدای خفیفی باز شد.

ات قدمی جلو گذاشت.

روی دیوار، عکس قدیمی‌ای دیده می‌شد.

دختربچه‌ای کنار زنی ایستاده بود.

ات به عکس نزدیک شد.

چشمانش روی صورت زن ثابت ماند.

ـ «این... مامانمه؟»

جیمین پشت سرش ایستاد.

ـ «فکر کنم.»

ات عکس را برداشت.

پشت آن، یک جمله نوشته شده بود:

«اگر روزی برگشتی، به جیمین اعتماد نکن.»

ات آرام برگشت.

نگاهش پر از سؤال بود.

ـ «جیمین...»

جیمین به نوشته خیره شد.

و برای اولین بار، خودش هم واقعاً ترسید.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــشت 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط