سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوششم 𓆪 🖤🥀
اسما با شنیدن آن صدا بیاختیار به سمت راهرو دوید.
ـ «مامان؟!»
یون پشت سرش رفت.
ـ «اسما، صبر کن!»
صدای زن دوباره شنیده شد:
ـ «اسما... نیا جلو.»
اسما ایستاد.
ـ «چرا؟»
ـ «چون کسی که صدای منو پخش میکنه، میخواد تو رو به سمت خودش بکشه.»
اسما با تعجب به یون نگاه کرد.
ـ «پس تو کجایی؟»
صدای زن آرام شد.
ـ «اتاق ۱۲.»
نامجون سریع پرونده را بررسی کرد.
ـ «اتاق ۱۲... اینجا وجود داره.»
سلیا گفت:
ـ «کجاست؟»
نامجون به نقشه اشاره کرد.
ـ «انتهای همین راهرو.»
اسما نفس عمیقی کشید.
ـ «پس بریم.»
یون جلوی او قرار گرفت.
ـ «این بار من جلو میرم.»
آنها وارد راهرو شدند.
هر قدمشان با صدای آژیر همراه بود.
۰۰:۲۸
سارا با نگرانی گفت:
ـ «وقت زیادی نداریم.»
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
پدر اسما بود.
ـ «صبر کنید!»
اسما ایستاد.
ـ «تو چرا اومدی؟»
پدرش نفسزنان گفت:
ـ «چون یه چیزی رو بهتون نگفتم.»
یون با عصبانیت گفت:
ـ «باز چی؟»
مرد به اسما نگاه کرد.
ـ «اتاق ۱۲ فقط یک اتاق نیست.»
ـ «پس چیه؟»
ـ «محل نگهداری پروندههای اصلی پروژهست.»
اسما آرام پرسید:
ـ «و مامانم؟»
مرد مکث کرد.
ـ «اگه واقعاً زنده باشه... اونجا پیداش میکنیم.»
۰۰:۱۷
همه سریعتر حرکت کردند.
در انتهای راهرو، یک در سفید دیده شد.
روی آن نوشته شده بود:
اتاق ۱۲
اسما دستگیره را گرفت.
ـ «مامان... من اومدم.»
در باز شد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی وسط اتاق قرار داشت.
روی صندلی...
یک عکس گذاشته بودند.
اسما عکس را برداشت.
چهرهی خودش بود.
اما این بار...
کنار او زنی ایستاده بود که اسما هرگز ندیده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«مادر واقعیات اینجاست.»
ناگهان صدای قفل شدن در آمد.
چراغها خاموش شدند.
و صدای مادرش درست از پشت سرش شنیده شد:
ـ «بالاخره پیدات کردم، اسما.» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوششم 𓆪 🖤🥀
اسما با شنیدن آن صدا بیاختیار به سمت راهرو دوید.
ـ «مامان؟!»
یون پشت سرش رفت.
ـ «اسما، صبر کن!»
صدای زن دوباره شنیده شد:
ـ «اسما... نیا جلو.»
اسما ایستاد.
ـ «چرا؟»
ـ «چون کسی که صدای منو پخش میکنه، میخواد تو رو به سمت خودش بکشه.»
اسما با تعجب به یون نگاه کرد.
ـ «پس تو کجایی؟»
صدای زن آرام شد.
ـ «اتاق ۱۲.»
نامجون سریع پرونده را بررسی کرد.
ـ «اتاق ۱۲... اینجا وجود داره.»
سلیا گفت:
ـ «کجاست؟»
نامجون به نقشه اشاره کرد.
ـ «انتهای همین راهرو.»
اسما نفس عمیقی کشید.
ـ «پس بریم.»
یون جلوی او قرار گرفت.
ـ «این بار من جلو میرم.»
آنها وارد راهرو شدند.
هر قدمشان با صدای آژیر همراه بود.
۰۰:۲۸
سارا با نگرانی گفت:
ـ «وقت زیادی نداریم.»
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
پدر اسما بود.
ـ «صبر کنید!»
اسما ایستاد.
ـ «تو چرا اومدی؟»
پدرش نفسزنان گفت:
ـ «چون یه چیزی رو بهتون نگفتم.»
یون با عصبانیت گفت:
ـ «باز چی؟»
مرد به اسما نگاه کرد.
ـ «اتاق ۱۲ فقط یک اتاق نیست.»
ـ «پس چیه؟»
ـ «محل نگهداری پروندههای اصلی پروژهست.»
اسما آرام پرسید:
ـ «و مامانم؟»
مرد مکث کرد.
ـ «اگه واقعاً زنده باشه... اونجا پیداش میکنیم.»
۰۰:۱۷
همه سریعتر حرکت کردند.
در انتهای راهرو، یک در سفید دیده شد.
روی آن نوشته شده بود:
اتاق ۱۲
اسما دستگیره را گرفت.
ـ «مامان... من اومدم.»
در باز شد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی وسط اتاق قرار داشت.
روی صندلی...
یک عکس گذاشته بودند.
اسما عکس را برداشت.
چهرهی خودش بود.
اما این بار...
کنار او زنی ایستاده بود که اسما هرگز ندیده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«مادر واقعیات اینجاست.»
ناگهان صدای قفل شدن در آمد.
چراغها خاموش شدند.
و صدای مادرش درست از پشت سرش شنیده شد:
ـ «بالاخره پیدات کردم، اسما.» 🖤🥀
- ۱۰۲
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط