پارت 2
پارت 2
دانیال ک تا الان ساکت بود گفت : من ی فکری دارم
نفس : چی ؟ چی ؟ چی ؟
دانیال : دو دیقه بخف الان میگم
نفس : باشه داداشی بگو بگو بگووو
دانیال ی نفس عمیق کشیدو گفت : برو پیش سام
نفس : سام دیگه کدوم خریه
دانیال کوسنی ک بقلش بودو پرت کرد طرفم ک رو هوا گرفتمش
دانیال : بیشعور همونی ک قراره 2 یا 3 سال تورو تحمل کنه
نفس : مث ادم بحرف ببینم چی میگی
بابا : نکنه پسر اعتمادی رو میگی ؟
دانیال : اره بابا مگه چشه ؟ هم قابل اعتماده هم 3 ساله دوست منه دورادورم پسر شریک شماس ( بابا اینا مجبورن واسه کارشون هر سال ب تهران برن )
دانیال : بابا نظرت چیه
بابا : اخه نمیشه ک دخترمو بفرستم پیش ی مرد غریبه
دانیال : سامی ک غریبه نیس من از کف دستم بیشتر میشناسمش میدونم از گل پاک تره
نفس : مگه دختره ؟
دانیال : تو خفه ! هان بابا ؟
بابا : بیا تو اتاق
بابا و دنی رفتن تو اتاق منو مامانم ک داشتیم از فضولی میمردیم یعنی این سام کیه ک راجبش حرف میزدنو منو میخوان.بفرستن پیشش یعنی اینقدر قابل اعتماده حدود ی ساعت شد ک بابا اینا اومدن بیرون
نفس : چیشد بابا
بابا : بشین دخترم کارت دارم
عجیب بود بابا هیچوقت اینجوری حرف نمیزنه مگر مواقع خاص
بابا ؟ اممم دخترم این حرفارو میزنم شاید بگی بی غیرتم یا هر چیزی ولی بدون اینارو من فقط بخاطر خودتو آیندت میگم
نفس : وای بابا بگو دیگه جوون ب لبم کردی
بابا : دخترم تو واقعا میخوای درستو بخونی ؟یا واسه تفریحه ؟
نفس : معلومه دیگه میخوام درسمو بخونم
بابا : پس خوب ب حرفام گوش کن بعدش هر چی خواستی بگو من ی شریک دارم ب اسم احسان اعتمادی اون یکی از بهترین رفیقامو شریکمه ک خیلی بهش اعتماد دارم راستش اون ی پسر داره ب اسم سام .. سام مشکل عصبی داره ولی اگه سر ب سرش نذاریو کاریش نداشته باشی باهات خوبه مطمئن باش
نفس : خب اینا چ ربطی ب من داره ؟
تو اگه بخوای بری پیشش و درستو بخونی باید باهاش ازدواج کنی
جااان من ؟ ازدواج ؟ اونم با کسی ک نمیشناسمش
بابا : دخترم لازم نیس الان تصمیم بگیری
نفس : یعنی چی بابا یعنی الان فقط من بخاطر درس باید ازدواج کنم اونم با ادمی ک تیکه عصبی داره
بابا : فقط بخاطر خودته
نفس : اصلا گیریم من قبول کردم اون چی اون واسه چی باید قبول کنه
بابا : چون باباش مجبورش میکنه و از ارث محرومش میکنه ازدواج شما فقط واسه 1 یا 2 ساله ک درست تموم شه اونا هم قول کردن در صورتی ک عوضش کنی اون الان ک مرده سرده سنگه مغرور ولی من میدونم تو میتونی درستش کنی
نفس : ولی من بازم نفهمیدم منظورتونو
دانیال : گل من تو ک اینقد خنگ نبودی بابا میگه تو اونجا میری خونه سامی درستو میخونی ی تاثیرایی هم روی اون میزاری همین !
نفس : همین...!!! شما دارین میگین با اون یارو ک حتی نمیشناسمش ازدواج کنم
دانیال ک تا الان ساکت بود گفت : من ی فکری دارم
نفس : چی ؟ چی ؟ چی ؟
دانیال : دو دیقه بخف الان میگم
نفس : باشه داداشی بگو بگو بگووو
دانیال ی نفس عمیق کشیدو گفت : برو پیش سام
نفس : سام دیگه کدوم خریه
دانیال کوسنی ک بقلش بودو پرت کرد طرفم ک رو هوا گرفتمش
دانیال : بیشعور همونی ک قراره 2 یا 3 سال تورو تحمل کنه
نفس : مث ادم بحرف ببینم چی میگی
بابا : نکنه پسر اعتمادی رو میگی ؟
دانیال : اره بابا مگه چشه ؟ هم قابل اعتماده هم 3 ساله دوست منه دورادورم پسر شریک شماس ( بابا اینا مجبورن واسه کارشون هر سال ب تهران برن )
دانیال : بابا نظرت چیه
بابا : اخه نمیشه ک دخترمو بفرستم پیش ی مرد غریبه
دانیال : سامی ک غریبه نیس من از کف دستم بیشتر میشناسمش میدونم از گل پاک تره
نفس : مگه دختره ؟
دانیال : تو خفه ! هان بابا ؟
بابا : بیا تو اتاق
بابا و دنی رفتن تو اتاق منو مامانم ک داشتیم از فضولی میمردیم یعنی این سام کیه ک راجبش حرف میزدنو منو میخوان.بفرستن پیشش یعنی اینقدر قابل اعتماده حدود ی ساعت شد ک بابا اینا اومدن بیرون
نفس : چیشد بابا
بابا : بشین دخترم کارت دارم
عجیب بود بابا هیچوقت اینجوری حرف نمیزنه مگر مواقع خاص
بابا ؟ اممم دخترم این حرفارو میزنم شاید بگی بی غیرتم یا هر چیزی ولی بدون اینارو من فقط بخاطر خودتو آیندت میگم
نفس : وای بابا بگو دیگه جوون ب لبم کردی
بابا : دخترم تو واقعا میخوای درستو بخونی ؟یا واسه تفریحه ؟
نفس : معلومه دیگه میخوام درسمو بخونم
بابا : پس خوب ب حرفام گوش کن بعدش هر چی خواستی بگو من ی شریک دارم ب اسم احسان اعتمادی اون یکی از بهترین رفیقامو شریکمه ک خیلی بهش اعتماد دارم راستش اون ی پسر داره ب اسم سام .. سام مشکل عصبی داره ولی اگه سر ب سرش نذاریو کاریش نداشته باشی باهات خوبه مطمئن باش
نفس : خب اینا چ ربطی ب من داره ؟
تو اگه بخوای بری پیشش و درستو بخونی باید باهاش ازدواج کنی
جااان من ؟ ازدواج ؟ اونم با کسی ک نمیشناسمش
بابا : دخترم لازم نیس الان تصمیم بگیری
نفس : یعنی چی بابا یعنی الان فقط من بخاطر درس باید ازدواج کنم اونم با ادمی ک تیکه عصبی داره
بابا : فقط بخاطر خودته
نفس : اصلا گیریم من قبول کردم اون چی اون واسه چی باید قبول کنه
بابا : چون باباش مجبورش میکنه و از ارث محرومش میکنه ازدواج شما فقط واسه 1 یا 2 ساله ک درست تموم شه اونا هم قول کردن در صورتی ک عوضش کنی اون الان ک مرده سرده سنگه مغرور ولی من میدونم تو میتونی درستش کنی
نفس : ولی من بازم نفهمیدم منظورتونو
دانیال : گل من تو ک اینقد خنگ نبودی بابا میگه تو اونجا میری خونه سامی درستو میخونی ی تاثیرایی هم روی اون میزاری همین !
نفس : همین...!!! شما دارین میگین با اون یارو ک حتی نمیشناسمش ازدواج کنم
- ۵۹.۷k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط