ادامخ
یوکی و انتقام عجیب
یوکی بلند میشه میره سمت اتاق سانمی بعد با مشت و لگد دو بار میکوبونه به سانمی بعد از روش بلند میشه و میره بیرون که سانمی یقشو میگیره و جوری میکوبونتش که لباسش پاره میشه و یقه اش و کمی پایین تر از سینش معلون میشه و یوکی با لگدش سانمی رو میندازه بیرون و به لباسش نگاه کرد بعد رفت روی پشت بام و مویچیرو امد کنارش فصل: گرمای فراتر از یخ
روی سقف عمارت، دور از هیاهوی بقیه، نسیم خنکی میوزید. یوکی در حالی که به ستارهها خیره شده بود، آهی کشید و سرش را روی شانهی موئیچیرو گذاشت.
«میدونی…» صدای یوکی آرومتر و شکنندهتر از همیشه بود. «قبل از اینکه تو رو به یاد بیارم، همهچیز برام فقط تاریک و سرد بود. وقتی تحت کنترل موزان بودم، قدرت یخیام برام مثل یه قفس بود. هیچ خاطرهی گرمی نداشتم. فقط حس میکردم یه هیولام که برای آسیب زدن به بقیه ساخته شده.»
قطره اشکی از گوشهی چشم یوکی چکید و قبل از اینکه روی سقف بیفتد، تبدیل به یک کریستال درخشانِ یخ شد.
موئیچیرو با لطافت کریستال یخ را از روی گونهی یوکی برداشت. دستش را دور شانههای او انداخت و محکمتر بغلش کرد. «اما تو هیولا نیستی، یوکی. تو همون دختری هستی که قلبش اونقدر بزرگ بود که برای نجاتِ من، با خودِ موزان جنگید.»
یوکی لبخند کمرنگی زد و به چشمانِ آرامِ موئیچیرو نگاه کرد. «تو تنها کسی بودی که از سرمای من نترسیدی. تو زمستونِ قلبم رو تموم کردی، موئیچیرو.»
موئیچیرو پیشانیاش را به پیشانی یوکی چسباند، چشمانش را بست و با صدایی که پر از اطمینان بود گفت: «و از این به بعد، فقط بهار رو با هم میبینیم. قول میدم.» و بعد هایوریشو انداخت روی سینه ی یوکی و بعد یوکی اروم مویچیرورو انداخت روی پشت بود و روش دراز کشید و با هم خوابیدن
یوکی بلند میشه میره سمت اتاق سانمی بعد با مشت و لگد دو بار میکوبونه به سانمی بعد از روش بلند میشه و میره بیرون که سانمی یقشو میگیره و جوری میکوبونتش که لباسش پاره میشه و یقه اش و کمی پایین تر از سینش معلون میشه و یوکی با لگدش سانمی رو میندازه بیرون و به لباسش نگاه کرد بعد رفت روی پشت بام و مویچیرو امد کنارش فصل: گرمای فراتر از یخ
روی سقف عمارت، دور از هیاهوی بقیه، نسیم خنکی میوزید. یوکی در حالی که به ستارهها خیره شده بود، آهی کشید و سرش را روی شانهی موئیچیرو گذاشت.
«میدونی…» صدای یوکی آرومتر و شکنندهتر از همیشه بود. «قبل از اینکه تو رو به یاد بیارم، همهچیز برام فقط تاریک و سرد بود. وقتی تحت کنترل موزان بودم، قدرت یخیام برام مثل یه قفس بود. هیچ خاطرهی گرمی نداشتم. فقط حس میکردم یه هیولام که برای آسیب زدن به بقیه ساخته شده.»
قطره اشکی از گوشهی چشم یوکی چکید و قبل از اینکه روی سقف بیفتد، تبدیل به یک کریستال درخشانِ یخ شد.
موئیچیرو با لطافت کریستال یخ را از روی گونهی یوکی برداشت. دستش را دور شانههای او انداخت و محکمتر بغلش کرد. «اما تو هیولا نیستی، یوکی. تو همون دختری هستی که قلبش اونقدر بزرگ بود که برای نجاتِ من، با خودِ موزان جنگید.»
یوکی لبخند کمرنگی زد و به چشمانِ آرامِ موئیچیرو نگاه کرد. «تو تنها کسی بودی که از سرمای من نترسیدی. تو زمستونِ قلبم رو تموم کردی، موئیچیرو.»
موئیچیرو پیشانیاش را به پیشانی یوکی چسباند، چشمانش را بست و با صدایی که پر از اطمینان بود گفت: «و از این به بعد، فقط بهار رو با هم میبینیم. قول میدم.» و بعد هایوریشو انداخت روی سینه ی یوکی و بعد یوکی اروم مویچیرورو انداخت روی پشت بود و روش دراز کشید و با هم خوابیدن
- ۳.۰k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط