پارت سوم رمانمون جینگولا حمایت شم لطفا
چند لحظه در سکوتِ مطلقِ عمارت گذشت؛ سکوتی که برای یونا به اندازهی یک قرن طول کشید. اون هنوز سرش رو پایین نگه داشته بود، پلکهاش رو محکم روی هم فشار داده بود و منتظرِ یک سرزنشِ سخت یا حتی اخراجِ فوری بود.
اما صدایِ کشیده شدنِ تهِ سیگارِ جونگکوک روی لبهی جاسیگاریِ فلزی، سکوت رو شکست. به دنبالش، صدایِ بم، خشدار و کاملاً خنثیی اون مرد توی راهروی تاریک پیچید:
«اینجا کسی گم نمیشه، خدمتکار… فقط حواسپرتیِ زیادی تاوان داره.»
مکثِ کوتاهی کرد، جوری که انگار داشت نفسِ سنگینِ یونا رو از فاصلهی دور هم حس میکرد. بعد ادامه داد:
«اتاقِ استراحتِ کارکنان انتهای راهروی شرقی، طبقهی پایینه. فردا صبح، قبل از اینکه خورشید طلوع کنه، باید کارت رو شروع کرده باشی. امشب… زیادی سر و صدا نکن.»
هنوز جملهاش تموم نشده بود که سایهی بلند و کشیدهاش توی تاریکی چرخید. بدونِ اینکه حتی ذرهای برگرده یا فرصتی برای عذرخواهیِ دوباره به یونا بده، به سمت یکی از اتاقهای خصوصیِ طبقه بالا قدم برداشت. صدایِ کوبیده شدنِ آروم اما محکمِ در، پایانِ این مواجههی کوتاه و نفسگیر بود.
یونا نفسِ حبسشدهاش رو با یک لرزشِ خفیف بیرون داد. شانههای افتادهاش رو بالا کشید و دستهای یخزدهش رو به هم مالید. اون زنده مونده بود، اما این تازه اولِ کار بود…
یونا با پاهایِ لرزون خودش رو به راهرویِ خدمه رسوند. وقتی درِ اتاقِ کوچیک و سادهش رو پشتِ سرش بست، بالاخره اجازه داد اون ماسکِ «خدمتکارِ آرام» از صورتش بیفته.
تکیهش رو داد به در و سر خورد پایین تا نشست روی زمین. دستش رو گذاشت روی قفسهی سینهش؛ قلبش داشت مثلِ طبلِ جنگی میکوبید. یه نفسِ عمیق و لرزون کشید و زیرِ لب با لحنی که از شدتِ ترس، حالا داشت به خنده میافتاد، گفت:
«یا خدا… نزدیک بود بمیرم! قشنگ حس کردم دارم سکته میکنم.»
بلند شد و خودش رو توی آینهیِ قدیِ کوچیکِ اتاقش دید. موهایِ پریشونش رو با دست مرتب کرد و اخمی به خودش کرد: «یونا… تو قرار بود خدمتکارِ این خونه باشی، نه اینکه سوژهیِ سکتهیِ قلبیِ رئیسِ مافیا بشی! اون قیافهش… یعنی قیافهش رو ندیدم، ولی اون صدا… مطمئنم اگه یه کلمهی دیگه میگفت، قلبم از دهنم میزد بیرون.»
خندهیِ آرومی کرد که بیشتر شبیه به یه واکنشِ عصبی بود. «خب… فعلاً که زندهایم. فردا هم روزِ خداست. فقط امیدوارم فردا اون فندکِ لعنتی رو نبینم… چون اگه ببینم، فکر کنم از شدتِ ترس غش کنم!»
دراز کشید رویِ تختِ سفت و کوچیکش. هنوز بویِ اون سیگارِ تلخ تویِ بینیش بود، اما حداقل حالا امن بود. توی دلش فکر کرد: «رقصِ نقابها… آره، تو خودت بزرگترین نقاب رو داری آقایِ رئیس، ولی من… من خیلی زودتر از اونی که فکر کنی، پشتِ این نقاب رو میبینم.»
_____________________________________
پایان پارت 𝟑💕🤌🏾
خیلی طولانی بودااا حمایت کنین🫠💘
اما صدایِ کشیده شدنِ تهِ سیگارِ جونگکوک روی لبهی جاسیگاریِ فلزی، سکوت رو شکست. به دنبالش، صدایِ بم، خشدار و کاملاً خنثیی اون مرد توی راهروی تاریک پیچید:
«اینجا کسی گم نمیشه، خدمتکار… فقط حواسپرتیِ زیادی تاوان داره.»
مکثِ کوتاهی کرد، جوری که انگار داشت نفسِ سنگینِ یونا رو از فاصلهی دور هم حس میکرد. بعد ادامه داد:
«اتاقِ استراحتِ کارکنان انتهای راهروی شرقی، طبقهی پایینه. فردا صبح، قبل از اینکه خورشید طلوع کنه، باید کارت رو شروع کرده باشی. امشب… زیادی سر و صدا نکن.»
هنوز جملهاش تموم نشده بود که سایهی بلند و کشیدهاش توی تاریکی چرخید. بدونِ اینکه حتی ذرهای برگرده یا فرصتی برای عذرخواهیِ دوباره به یونا بده، به سمت یکی از اتاقهای خصوصیِ طبقه بالا قدم برداشت. صدایِ کوبیده شدنِ آروم اما محکمِ در، پایانِ این مواجههی کوتاه و نفسگیر بود.
یونا نفسِ حبسشدهاش رو با یک لرزشِ خفیف بیرون داد. شانههای افتادهاش رو بالا کشید و دستهای یخزدهش رو به هم مالید. اون زنده مونده بود، اما این تازه اولِ کار بود…
یونا با پاهایِ لرزون خودش رو به راهرویِ خدمه رسوند. وقتی درِ اتاقِ کوچیک و سادهش رو پشتِ سرش بست، بالاخره اجازه داد اون ماسکِ «خدمتکارِ آرام» از صورتش بیفته.
تکیهش رو داد به در و سر خورد پایین تا نشست روی زمین. دستش رو گذاشت روی قفسهی سینهش؛ قلبش داشت مثلِ طبلِ جنگی میکوبید. یه نفسِ عمیق و لرزون کشید و زیرِ لب با لحنی که از شدتِ ترس، حالا داشت به خنده میافتاد، گفت:
«یا خدا… نزدیک بود بمیرم! قشنگ حس کردم دارم سکته میکنم.»
بلند شد و خودش رو توی آینهیِ قدیِ کوچیکِ اتاقش دید. موهایِ پریشونش رو با دست مرتب کرد و اخمی به خودش کرد: «یونا… تو قرار بود خدمتکارِ این خونه باشی، نه اینکه سوژهیِ سکتهیِ قلبیِ رئیسِ مافیا بشی! اون قیافهش… یعنی قیافهش رو ندیدم، ولی اون صدا… مطمئنم اگه یه کلمهی دیگه میگفت، قلبم از دهنم میزد بیرون.»
خندهیِ آرومی کرد که بیشتر شبیه به یه واکنشِ عصبی بود. «خب… فعلاً که زندهایم. فردا هم روزِ خداست. فقط امیدوارم فردا اون فندکِ لعنتی رو نبینم… چون اگه ببینم، فکر کنم از شدتِ ترس غش کنم!»
دراز کشید رویِ تختِ سفت و کوچیکش. هنوز بویِ اون سیگارِ تلخ تویِ بینیش بود، اما حداقل حالا امن بود. توی دلش فکر کرد: «رقصِ نقابها… آره، تو خودت بزرگترین نقاب رو داری آقایِ رئیس، ولی من… من خیلی زودتر از اونی که فکر کنی، پشتِ این نقاب رو میبینم.»
_____________________________________
پایان پارت 𝟑💕🤌🏾
خیلی طولانی بودااا حمایت کنین🫠💘
- ۲۱۴
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط