-

-
وقت آن شد که به زنجير تو ديوانه شويم
بند را برگسليم از همه بيگانه شويم
جان سپاريم دگر ننگ چنين جان نکشيم
خانه سوزيم و چو آتش سوي ميخانه شويم
تا نجوشيم از اين خنب جهان برناييم
کي حريف لب آن ساغر و پيمانه شويم
سخن راست تو از مردم ديوانه شنو
تا نميريم مپندار که مردانه شويم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آيد که نگونتر ز سر شانه شويم
بال و پر باز گشاييم به بستان چو درخت
گر در اين راه فنا ريخته چون دانه شويم
گر چه سنگيم پي مهر تو چون موم شويم
گر چه شمعيم پي نور تو پروانه شويم
گر چه شاهيم براي تو چو رخ راست رويم
تا بر اين نطع ز فرزين تو فرزانه شويم
در رخ آينه عشق ز خود دم نزنيم
محرم گنج تو گرديم چو پروانه شويم
ما چو افسانه دل بي سر و بي پايانيم
تا مقيم دل عشاق چو افسانه شويم
گر مريدي کند او ما به مرادي برسيم
ور کليدي کند او ما همه دندانه شويم
مصطفي در دل ما گر ره و مسند نکند
شايد ار ناله کنيم استن حنانه شويم
ني خمش کن که خموشانه ببايد دادن
پاسبان را چو به شب ما سوي کاشانه شويم
دیدگاه ها (۳)

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

باتو ، با عشق تو همخانه شدن را بلدمغیرِ تو ، با همه بیگانه ش...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

ظاهرا سیلی‌هایی که دولت امارات به خاطر مشارکتش در تجاوز آمری...

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم ...

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویمبند را برگسلیم از همه بی...

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه ...

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویمبند را برگسلیم از همه بی...

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویمبند را برگسلیم از همه بی...

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیمتا مقیم دل عشاق چو افسانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط