ابلیس
part 12۳
دازای اخم کرد و گفت
_ تنبیه قبلی کافی نبود؟
+ چ...چرا کافی بود...ببخشید!
ولش کردو سریع پشتشو بهش کرد که دستاشو دور کمرش حس کرد و بعد نفس های گرمشو پشت گوشش
_ چویا بوی خوبی میدی
+ خ...خب بوی تورو میدم
_ نه...بوی خودتو میدی
چویا هومی کشید و تا خواست تکون بخوره دازای نگهش داشت
_ امروز کلا برای منی...نه من میرم سرکار و نه تو...چی میشه یه بارم برای معشوقه ام وقت بزارمو بهش توجه کنم؟
+ واقعا میخوای...امروز رو بیخیال سرکار رفتن بشی؟ ماموریت...
_ همه شون رو گفتم کنسل کنن
+ هه؟ کی گفتی؟ تو که الان بیدار شدی
_ من از دیروز همه چیو حل کردم مو حناییم تو نمیخواد نگرانش باشی...فکر کردی با کی طرفی؟
+ دازای اوسامو؟
_ درسته
سمتش چرخید و به چشمای قهویی رنگش خیره شد
+ دازای تو...تو چرا چشماتو زیر بانداژ قایم میکنی؟
_ الان که بانداژی رو صورتم نیست
+ ولی قبلا داشتی...میدونم که زخم بودن یه بهونه ست تو هیچوقت آسیب نمیبینی چون بقیه رو سپر خودت میکنی
_ خب...خوشم نمیاد...از چشمام
+ ولی بنظرم اونا خیلی زیبان
_ وقتی زیبان که به تو نگاه کنن
+ پس همیشه به من نگاه کن...دیگه هیچوقت قایمشون نکن
_ جز تو کس دیگه ای رو ببینن مطمئن باش نمیزارم سالم بمونن
+ یعنی...
_ اون سری هم کار خودم بود...
+ تو واقعا دیوونه ای
_ شاید!
چویا خندید و گفت
+ شاهزاده کمکم کن برم حموم...حتی نمیتونم کامل رو تخت بشینم
_ شاهزاده؟ آه چویا پدر من یه قاتل روانی بوده نه یه شاهزاده
+ ولی اون پدر تو نبود...پدر تو یکی دیگه ست شاهزاده
چشمکی بهش زد و دازای لبخند کمرنگی زد
_ ولی نمیدونم کیه...کجاست...یا که هنوز زندست یا نه
+ با هم پیداشون میکنیم...حالا فعلا به معشوقهت کمک کن
دازای خندید و بلندش کردو داخل حموم برد و سریع تنشو شست و با یه حوله بیرونش آورد و رو تخت خواست بنشونتش که چویا آخ بلندی گفت
+ ن..نه نه کمرم داره میشکنه...درازم کن
_ چشم بانو
رو تخت درازش کرد و تا پشتش به تخت خورد صورتش تو هم رفت
+ لعنت بهت اوسامو
_ تقصیر خودته...آدم باش تا تنبیه نشی
+ من نمیدونستم...یعنی یادم نبود
رو به سینه دراز کشید و نفس عمیقی کشید
+ اینطوری بهتره...یه دکتر خبر کن بیاد معاینه ام کنه
_ دکتر؟...چطور فکر کردی اجازه میدم یه حیوونی مثل اونا تن تورو ببینن؟
+ اونا دکترن...خب عادیه
_ به هیچ عنوان
+ درد دارم...بدجنس
_ دردتو میکشی...اما دکتر بی دکتر
+ به فئودور بگم...
_ خفه شو
+ شوخی کردم اون ژاپن نیست رفت
_ عالیه
حوله رو کنار زد که چویا سرخ شد و سرشو تو بالشت فرو برد تا دازای چهره سرخ رنگش رو نبینه
_ مشکل خاصی پیش نیومده فقط یکم زخمه و قرمز شده
+ این مشکل خاصی نیست؟؟
_ کشنده که نیست...یه زخمه سطحیه
چویا هومی کشید و دید که دازای بلند شده و کشو رو باز کرد و یه کرم ازش در آورد و سمتش برگشت
_ اینو موری سان داده...خب برای همچین چیزایی
+ از کجا میدونسته؟
_ بار اولی که تنبیهت کردم اینو بهم داد
چویا با خجالت سرشو وارد بالشت مجدد کرد و جیغ خفه ای کشید.
کرم رو روی پایین تنه اش مالید که چویا زود نرم شد و تنش شل شد که دازای بهش خندید و بلند شدو سمت روشویی رفت و دستش رو شست و کرم رو سر جاش گذاشت
_ خب یکم استراحت کنی خوب میشی...بیا لباساتم تنت کن
لباس زیر هاشو تنش کرد و در نهایت یه شلوارک و یه کراپ تنش کرد که چویا نگاه مظلومی بهش انداخت
+ اشکالی نداره اینطوری تو خونه بگردم؟
_ تو عمارت اکثرن زن هستن پس مشکلی نداره
+ چرا دلت نمیخواد مردا منو ببینن
_ چون چیزیو تصور میکنن که باعث مرگشون میشه
+ مثلا چی؟
سمتش خم شد و گونه اش رو بوسید
_ مثل کاری که دیشب من با تو کردم
+ یعنی انقدر واضح میتونن تصور کنن؟
_ تو عمارت آزادی عزیزم!
+ خوبه...من گشنمه!
_ الاناست که صبحونه رو بیارن
+ راستی دازای تو گفتی که مردی تو عمارت نیست...پس مهمون های دیشبی؟
_ ساعت یازده و اونا دو ساعت پیش رفتن
+ چرا انقدر زود؟
_ چون کار زندگی دارن
چویا هومی کشید که در به صدا در اومد و دازای اجازه ورود داد و زنی میانسال وارد شد و سینی رو روی میز گذاشت و با تعظیم اتاقو ترک کرد
_ خب وقتشه عروسکمو سیر کنم
+ با این رفتارا...بد عادت نمیشم؟ آخه تو یه بار سردی یه بار گرم
_ بهت دارم جایزه میدم...اگه قراره به جایزه ات عادت کنی بهتره ازت بگیرمش
+ نه شوخی کردم!!!!!!
دازای خندید و سینی رو روی تخت گذاشت و خودش شخصا غذا رو به خوردش میداد
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دازای اخم کرد و گفت
_ تنبیه قبلی کافی نبود؟
+ چ...چرا کافی بود...ببخشید!
ولش کردو سریع پشتشو بهش کرد که دستاشو دور کمرش حس کرد و بعد نفس های گرمشو پشت گوشش
_ چویا بوی خوبی میدی
+ خ...خب بوی تورو میدم
_ نه...بوی خودتو میدی
چویا هومی کشید و تا خواست تکون بخوره دازای نگهش داشت
_ امروز کلا برای منی...نه من میرم سرکار و نه تو...چی میشه یه بارم برای معشوقه ام وقت بزارمو بهش توجه کنم؟
+ واقعا میخوای...امروز رو بیخیال سرکار رفتن بشی؟ ماموریت...
_ همه شون رو گفتم کنسل کنن
+ هه؟ کی گفتی؟ تو که الان بیدار شدی
_ من از دیروز همه چیو حل کردم مو حناییم تو نمیخواد نگرانش باشی...فکر کردی با کی طرفی؟
+ دازای اوسامو؟
_ درسته
سمتش چرخید و به چشمای قهویی رنگش خیره شد
+ دازای تو...تو چرا چشماتو زیر بانداژ قایم میکنی؟
_ الان که بانداژی رو صورتم نیست
+ ولی قبلا داشتی...میدونم که زخم بودن یه بهونه ست تو هیچوقت آسیب نمیبینی چون بقیه رو سپر خودت میکنی
_ خب...خوشم نمیاد...از چشمام
+ ولی بنظرم اونا خیلی زیبان
_ وقتی زیبان که به تو نگاه کنن
+ پس همیشه به من نگاه کن...دیگه هیچوقت قایمشون نکن
_ جز تو کس دیگه ای رو ببینن مطمئن باش نمیزارم سالم بمونن
+ یعنی...
_ اون سری هم کار خودم بود...
+ تو واقعا دیوونه ای
_ شاید!
چویا خندید و گفت
+ شاهزاده کمکم کن برم حموم...حتی نمیتونم کامل رو تخت بشینم
_ شاهزاده؟ آه چویا پدر من یه قاتل روانی بوده نه یه شاهزاده
+ ولی اون پدر تو نبود...پدر تو یکی دیگه ست شاهزاده
چشمکی بهش زد و دازای لبخند کمرنگی زد
_ ولی نمیدونم کیه...کجاست...یا که هنوز زندست یا نه
+ با هم پیداشون میکنیم...حالا فعلا به معشوقهت کمک کن
دازای خندید و بلندش کردو داخل حموم برد و سریع تنشو شست و با یه حوله بیرونش آورد و رو تخت خواست بنشونتش که چویا آخ بلندی گفت
+ ن..نه نه کمرم داره میشکنه...درازم کن
_ چشم بانو
رو تخت درازش کرد و تا پشتش به تخت خورد صورتش تو هم رفت
+ لعنت بهت اوسامو
_ تقصیر خودته...آدم باش تا تنبیه نشی
+ من نمیدونستم...یعنی یادم نبود
رو به سینه دراز کشید و نفس عمیقی کشید
+ اینطوری بهتره...یه دکتر خبر کن بیاد معاینه ام کنه
_ دکتر؟...چطور فکر کردی اجازه میدم یه حیوونی مثل اونا تن تورو ببینن؟
+ اونا دکترن...خب عادیه
_ به هیچ عنوان
+ درد دارم...بدجنس
_ دردتو میکشی...اما دکتر بی دکتر
+ به فئودور بگم...
_ خفه شو
+ شوخی کردم اون ژاپن نیست رفت
_ عالیه
حوله رو کنار زد که چویا سرخ شد و سرشو تو بالشت فرو برد تا دازای چهره سرخ رنگش رو نبینه
_ مشکل خاصی پیش نیومده فقط یکم زخمه و قرمز شده
+ این مشکل خاصی نیست؟؟
_ کشنده که نیست...یه زخمه سطحیه
چویا هومی کشید و دید که دازای بلند شده و کشو رو باز کرد و یه کرم ازش در آورد و سمتش برگشت
_ اینو موری سان داده...خب برای همچین چیزایی
+ از کجا میدونسته؟
_ بار اولی که تنبیهت کردم اینو بهم داد
چویا با خجالت سرشو وارد بالشت مجدد کرد و جیغ خفه ای کشید.
کرم رو روی پایین تنه اش مالید که چویا زود نرم شد و تنش شل شد که دازای بهش خندید و بلند شدو سمت روشویی رفت و دستش رو شست و کرم رو سر جاش گذاشت
_ خب یکم استراحت کنی خوب میشی...بیا لباساتم تنت کن
لباس زیر هاشو تنش کرد و در نهایت یه شلوارک و یه کراپ تنش کرد که چویا نگاه مظلومی بهش انداخت
+ اشکالی نداره اینطوری تو خونه بگردم؟
_ تو عمارت اکثرن زن هستن پس مشکلی نداره
+ چرا دلت نمیخواد مردا منو ببینن
_ چون چیزیو تصور میکنن که باعث مرگشون میشه
+ مثلا چی؟
سمتش خم شد و گونه اش رو بوسید
_ مثل کاری که دیشب من با تو کردم
+ یعنی انقدر واضح میتونن تصور کنن؟
_ تو عمارت آزادی عزیزم!
+ خوبه...من گشنمه!
_ الاناست که صبحونه رو بیارن
+ راستی دازای تو گفتی که مردی تو عمارت نیست...پس مهمون های دیشبی؟
_ ساعت یازده و اونا دو ساعت پیش رفتن
+ چرا انقدر زود؟
_ چون کار زندگی دارن
چویا هومی کشید که در به صدا در اومد و دازای اجازه ورود داد و زنی میانسال وارد شد و سینی رو روی میز گذاشت و با تعظیم اتاقو ترک کرد
_ خب وقتشه عروسکمو سیر کنم
+ با این رفتارا...بد عادت نمیشم؟ آخه تو یه بار سردی یه بار گرم
_ بهت دارم جایزه میدم...اگه قراره به جایزه ات عادت کنی بهتره ازت بگیرمش
+ نه شوخی کردم!!!!!!
دازای خندید و سینی رو روی تخت گذاشت و خودش شخصا غذا رو به خوردش میداد
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲۵.۰k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط