{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سوم

رمان سوم
پارت بیستم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.
@ویو دازای
یهو صدای جیغ چویا اومد ، دنیا رو سرم خراب شد . دویدم سمت پله ها یعنی سمت صدا . یارو تا منو دید چویا رو از اون بالا پرت کرد پایین چویا قل میخورد و میمود پایین همراه با جیغ . رفتم گرفتمش . وقتی گرفتمش چشماش بسته بود .
دازای : چویا چویا چویاااااااا چشماتو باز کن عزیزم لطفا لطفا منو تنها نذار چویاااااااا
چویا : د.....ا.....زا....ی..... بچم
و بیهوش شد دویدم سمت تاچیهارا
دازای : عوضی باید چویا رو ببریم دکتر
تاچیهارا : هععی تو نگفتی چویا بارداره ‌.
دازای : جواب منو بده
تاچیهارا : اول_
دازای : میدم میگم فقط لطفا لطفا چویا رو ببریم بیمارستان
>> بیمارستان
یک ساعت هست تو بیمارستانیم دکتر داره چویا رو معاینه میکنه . الانم اومد بیرون .
دکتر : همراه بیمار بیاید داخل
دازای : اومدم
>داخل اتاق بیمارستان
دکتر : حالش خوبه ، ولی اگر یک بار دیگه اسیب ببینه میمیره
دازای : چییی ، خب الان چیکار کنیم
دکتر : مراقب باشید و فردا چویا مرخص میشه
شروع کردم به گریه یعنی چی که میمیره . من بدون اون باید چیکار کنم
دیدم تاچیهارا اومد داخل .
تاچیهارا : ببخشید مزاحم شدم . ولی اگر میشه بچه ی تو شکم اون خانم رو سقط کنید
دازای : چییییی عمرا
تاچیهارا : اگر این کار رو نکنی هم جون زنتو میگیرم هم بچتو دازای
گریم صد برابر شد
دازای : تاچیهارا ، لطفا ......... اگر.....‌اونا.....نباشن........من....میمیرم.....گ* نقطه ها گریست *
تاچیهارا : پس جواب سوالات منو بده .
دازای : باشه میدم میدم
تاچیهارا : فردا میام چویا رو میبریم
>> عمارت دازای
) الان روزیه که چویا مرخص شد
@ویو تاچیهارا
بعد مرخص کردن اون امگا دازای داخل زیر زمین بود و شکنجه میشد پس بردمش داخل اتاق .
تاچیهارا : خب کوچولو
چویا : هه هه * مثلا نفس نفس زدن * چی هه میخوای هه
تاچیهارا : خیلی چیزا ولی مهم تر از اون اینه
و بهش یه قرص نشون دادم
تاچیهارا : بخورش
چویا : هه این هه چیه هه
تاچیهارا : قرص سقط
چویا : ولی من بچمو دوست دارم
تاچیهارا : خب بزار یه جور دیگه امتحان‌ش کنیم
کردم تو دهن خودم و با یه بوسه بهش دادم . و از اتاق اومدم بیرون . برام مهم نیست چه اتفاقی میافتاد .
موری : خب خب بلاخره اومدیم اقای تاچیهارا
دازای : چویا کجاست ؟؟؟
تاچیهارا : بهبه جناب موری . تو اتاقه
و ناپدید شدم .
@ ویو دازای
.
تا گفت داخل اتاق دویدم سمت اتاق با باز کردن در با وحشت ناک ترین صحنه ی دنیا رو به رو شدم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
حالم خوب نیست انتظار پارت های زیاد نداشته باشید
دیدگاه ها (۶)

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

𐙚اومدم که اون رمان رو بگم 𐙚توᩘᩘ̴̴‌𐨹้ᮬִֶָضیحاᩘᩘ̴̴‌𐨹้ᮬִֶָت ּ‌ ...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

یک سگ زیادی ولگرد

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط