[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
part ²²
اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»
چویا:«من؟ خب... 22... توچی؟»
اتوکو:«من... چیزه... 29...»
چویا:«برام یه سوالی پیش اومده که ما چرا دوباره باید دبیرستان رو بخونیم؟»
اتوکو:«قرار نیست درس بخونیم.. اداب و رسوم رو یاد میدن... اشرافی بودن... تو تک فرزندی؟»
چویا:«شنیده بودم که یه برادر داشتم و پدرومادرم منو ول کردن... پس اره... تک فرزندم...»
اتوکو:«منم شنیده بودم که یه خواهر کوچیکتر دارم... پدر و مادرم بخاطر دختر بودنش ولش کردن...»
چویا:«اوه...»
هردو لبخند زدن، چویا نگاه بشدت سردی رو روخودش حس کرد.
نگاه سنگین دازای... داشت زاغ سیای اون دوتارو چوب میزد.
اتوکو خندید.
اتوکو:«یه نفر... با دوستی منو تو مشکل داره!»
چویا اخمی از سر گیجی کرد، بعد چمد دیقه تازه فهمید منظورش چی بوده!
چویا:«انگار که اره!»
*هردو پوزخند زدن*
(ادمین: دهن هردوتوـ🥹👍🏻)
دازای دست تو جیب نزدیک میشه!
دازای:«هرهرهر! بچی میخندین؟»
با اخم غلیظی گفت.
دازای:«از وقتی پیدات شده پررو تر شدی قاتل!»
اتوکو:«من اونو نکشتم!»
دازای:«پس عمم کشت!»
دازای خودش میدونست که کار اتوکو نیست، کار خود دازای بود.
{فلش بک}
عمارت پر از جیغ داد شده بود، همه بدو بدو از عمارت بیرون میرن؛ عمارا اتیش گرفته بود. دو نفر تو عمارت مونده بودن، "اتوکو" و "دازای"!
اتوکو دنبال راه فراری برا هرسه تاشون بود... سه تا یعنی دازای، اتوکو وهینا
(توضیح اینکه هینا کیه از ادمین: هینا در واقع خواهر کوچیکتر دازای بوده... هرچند یه دختر لوس هم بوده!)
هینا:«همش تقصیر شما دوتا الدنگه...!!!!!»
دازای که بیشتر از همه عصبانی بود هلش داد سمت اتیش... هینا افتاد تو اتیش... و سوخت... اتوکو دست دازای رو گرفت و بردش بیرون...
رنجی بجای اینکه بپرسه چطورید بلافاصله پرسید.
رنجی:«هینا کو؟»
دازای:«اتوکو... اتوکو هلش داد تو اتیش...»
اتوکو با صورت وحشت زده به دازای خیره موند... اون این کارو نکرده بود...
اتوکو:«کار من نبود... من... و دازای داشتیم میومدیم که هینا افتاد تو اتیش...»
دروغ بود، نمیخواست رنجی بفهمه، اگه میفهمید دازایو دار میزد؛ غافل از اینکه دروغت گردن خودتو میگیره...
[چند روز بعد]
هومیکو با جیغ و داد سمت چوب دار رفت...
" نه نه... التماستون میکنم نه... عمو! لطفا نه... اتوکو...!!!!!"
صداش دست خودش نبود... داد میزد ولی چه فایده؟ دارش زدن
"نهههههههه!!! اتوکو! اتوکو چشماتو باز کن... اتوکو!!!!!!!!!!"
{پایان فلش بک}
دلیل اینکه اتوکو زنده بود، بشدت واضح بود.
مرگش صحنه سازی شده بود... یعنی ممکنه هینا هم زنده باشه؟
part ²²
اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»
چویا:«من؟ خب... 22... توچی؟»
اتوکو:«من... چیزه... 29...»
چویا:«برام یه سوالی پیش اومده که ما چرا دوباره باید دبیرستان رو بخونیم؟»
اتوکو:«قرار نیست درس بخونیم.. اداب و رسوم رو یاد میدن... اشرافی بودن... تو تک فرزندی؟»
چویا:«شنیده بودم که یه برادر داشتم و پدرومادرم منو ول کردن... پس اره... تک فرزندم...»
اتوکو:«منم شنیده بودم که یه خواهر کوچیکتر دارم... پدر و مادرم بخاطر دختر بودنش ولش کردن...»
چویا:«اوه...»
هردو لبخند زدن، چویا نگاه بشدت سردی رو روخودش حس کرد.
نگاه سنگین دازای... داشت زاغ سیای اون دوتارو چوب میزد.
اتوکو خندید.
اتوکو:«یه نفر... با دوستی منو تو مشکل داره!»
چویا اخمی از سر گیجی کرد، بعد چمد دیقه تازه فهمید منظورش چی بوده!
چویا:«انگار که اره!»
*هردو پوزخند زدن*
(ادمین: دهن هردوتوـ🥹👍🏻)
دازای دست تو جیب نزدیک میشه!
دازای:«هرهرهر! بچی میخندین؟»
با اخم غلیظی گفت.
دازای:«از وقتی پیدات شده پررو تر شدی قاتل!»
اتوکو:«من اونو نکشتم!»
دازای:«پس عمم کشت!»
دازای خودش میدونست که کار اتوکو نیست، کار خود دازای بود.
{فلش بک}
عمارت پر از جیغ داد شده بود، همه بدو بدو از عمارت بیرون میرن؛ عمارا اتیش گرفته بود. دو نفر تو عمارت مونده بودن، "اتوکو" و "دازای"!
اتوکو دنبال راه فراری برا هرسه تاشون بود... سه تا یعنی دازای، اتوکو وهینا
(توضیح اینکه هینا کیه از ادمین: هینا در واقع خواهر کوچیکتر دازای بوده... هرچند یه دختر لوس هم بوده!)
هینا:«همش تقصیر شما دوتا الدنگه...!!!!!»
دازای که بیشتر از همه عصبانی بود هلش داد سمت اتیش... هینا افتاد تو اتیش... و سوخت... اتوکو دست دازای رو گرفت و بردش بیرون...
رنجی بجای اینکه بپرسه چطورید بلافاصله پرسید.
رنجی:«هینا کو؟»
دازای:«اتوکو... اتوکو هلش داد تو اتیش...»
اتوکو با صورت وحشت زده به دازای خیره موند... اون این کارو نکرده بود...
اتوکو:«کار من نبود... من... و دازای داشتیم میومدیم که هینا افتاد تو اتیش...»
دروغ بود، نمیخواست رنجی بفهمه، اگه میفهمید دازایو دار میزد؛ غافل از اینکه دروغت گردن خودتو میگیره...
[چند روز بعد]
هومیکو با جیغ و داد سمت چوب دار رفت...
" نه نه... التماستون میکنم نه... عمو! لطفا نه... اتوکو...!!!!!"
صداش دست خودش نبود... داد میزد ولی چه فایده؟ دارش زدن
"نهههههههه!!! اتوکو! اتوکو چشماتو باز کن... اتوکو!!!!!!!!!!"
{پایان فلش بک}
دلیل اینکه اتوکو زنده بود، بشدت واضح بود.
مرگش صحنه سازی شده بود... یعنی ممکنه هینا هم زنده باشه؟
- ۱.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط