{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شقایق گفت، با خنده

شقایق گفت، با خنده
نه بیمارم، نه تب دارم اگر سرخ ام
چونان آتش
حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی
نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز
نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که....
زمین تبدار و سوزان بود
ز ره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید
شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم
جداکردو به ره افتاد......
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من.....
تمام هست" او " بودم
دلم می سوخت اما راه پایان، کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من
می سوخت که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت،
نشست و سینه را
با سنگ خارایی.. زهم بشکافت
زهم بشکافت اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را
زیرو رو می کرد
و هر چیزی که آنجا بود را
با غم ، رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟
به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی" دوای دلبرم "هستی "، "بمان ای گل"

ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و نام من شقایق شد، گل همیشه عاشق شد.
دیدگاه ها (۲)

...

...

...

...

دل بریدم ز غمی که مرا با غم آشنا کرداز همدردی که مرا میان در...

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

قسمت ۷

⁰¹ : ⁰¹..فریاد ها سر دادم در کویر احساساتت، تو اما گویی کر ش...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

پارت ⁴عصبانیت و صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فریاد زدم:«آر...

اسم : عشقی در تاریکی جنگل پارت ۷ (از زبان راوی ) بعد از چند ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط