{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترکش به سرش خورده بود. او را به بیمارستان صحرایی بردیم.

ترکش به سرش خورده بود. او را به بیمارستان صحرایی بردیم.
از شدت خونریزی، مدتی بی هوش بود. یک دفعه از جـا پرید! گفت: «بلـند شو! باید بـرویم خـط !»
هرچی اصرار کردیم بی فایده بود. در طی راه از ایشان پرسیدم: «شما بیهوش بودی؛ چه شد که یک دفعه از جا بلند شدی و ..؟! »
خیلی آرام گفت: «وقتی توی اتاق خوابیده بودم، یکباره دیدم خـانم فـاطمه زهــرا (ص) آمدند داخـل !»
به من فرمودند: «چـرا خوابیدی !؟»
گفتم: «سرم مجروح شده، نمی توانم ادامه دهم !.»
ایشان دستی به سر من کشیدند و فرمودند: «بلند شو، بلند شو، چیزی نیست؛ بـرو به کارهایت بـرس ..»

شهید#احمد_کاظمی🕊🌹
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۰)

عملیّات بیت المقدّس بدجوری مجروح شد ، ترکش خورده بود به سرش ...

💟 ماجرای تجربه نزدیک به مرگ سردار شهید کاظمی و...🌹سال ۱۳۶۱ د...

ماجرای #حاج_احمد با بانوی دوعالم #حضرت_زهرا (س)عملیات #بیت_ا...

شهید احمد کاظمی در #عملیات_بیت_المقدس ترکش خورده بود به سرش....

کرامتی از کریمه ی اهلبیت علیهم السلامشفای درد پای شدید همسر ...

مادر شهید خواب #امام_زمان(عج) رو میبیند آقا به او می فرمایند...

سیاسی

به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.گفت...

چندپارتی جونگ کوک پارت چهارمچند روزی آروم گذشت. جونگ کوک می‌...

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط