خبـرت هست که از خویش خبر نیست مرا ؟گــذری کن که ز غـم راهگـذ...

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیالعاقبت چون سر زلف تو شدم سو...

دردی از حسرت تو دارمکه طبیب عاجز آمد که مراچاره ی درمانتو نی...

باور کن تو را دوست دارم، صدای مرا نقاشی کن.دلتنگ توام، اندوه...

هادی فریبرز

من از روز ازل، دیوانه بودمدیوانه روی تو، سرگشته کوی توسرخوش ...

روزگاریست کهسودای تو در سر دارممگرم سر برودتا برود سودایت......

باور کن تو را دوست دارم، صدای مرا نقاشی کن.دلتنگ توام، اندوه...

- دوست دارم    كِ تو را حبس کنم                     در نفسم ...

شاد بودن هنر است، وگرنه هیچ دلی بی غم نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط