من از روز ازل، دیوانه بودم

من از روز ازل، دیوانه بودم
دیوانه روی تو، سرگشته کوی تو

سرخوش از باده مستانه بودم
در عشق و مستی، افسانه بودم

نالان از تو شد، چنگ و عود من
تار موی تو، تار و پود من

بی باده مدهوشم، ساغر نوشم
ز چشمه نوش تو

مستی دهد ما را، گل رخسارا
بهار آغوش تو

چون به ما نگری، غم دل ببری
کز باده نوشین تری

سوزم همچو گل، از سودای دل
دل رسوای تو، من رسوای دل
گرچه به خاک و خون کشیدی مرا
روزی که دیدی مرا

بازآ که در شام غم صبح امیدی مرا
صبح امیدی مرا
#رهی_معیری
دیدگاه ها (۰)

غـزل بانـوی مـهر آئین بنــازم روی ماهت را به عطر زلف مشکینت ...

واقعا با این ترانه و صحنه هاش حال میکنم

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

✍ من از روز ازلمن از روز ازل، دیوانه بودمدیوانه روی تو، سرگش...

ای غم من مونس من شبها درازهسوزم از این غم چه کنم که چاره ساز...

ی شمع فرو ریخته از دیده ی پروانهای جوشش شعر من ای گوهر دردان...

خدایا تو خود این وجود مرا سراسر همه تار و پود مرابه عشق و به...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

"تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست"غم تو هست ولی غمگسار بای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط