{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سربروی شانه ی غـم میگذارم بعد تو

سربروی شانه ی غـم میگذارم بعد تو
پا بر این دنیای ماتـم میگذارم بعد تو

عاجزم از وصف حالم نازنینم اشک را
روی زخم کهنه مرهم میگذارم بعد تو

آخر این قصه از اول نبودش دلخوشی
خاطرات و چای غم دم میگذارم بعد تو

بیکسی شاید که در تقدیر من افتاده است
عین وشین وقاف مبهم میگذارم بعد تو

شاعری از جنس بارانم که هرشب شعر را
زیـر بارانهای نـم نـم میگذارم بعد تو

تا سحر میسازم و میسوزم ازدرد درون
روی لبها خنده را کـم میگذارم بعد تو

مینویسم نام خود را درغزل سنگ صبور
پا بر این دنیای ماتم میگذارم بعد تو
دیدگاه ها (۳۵)

حس و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها...

عشق معنیِ فراق است نه سودای وصالعشق دوری و گداز است نه معنای...

🕊 🕊 اهل دل ، دل مینوازد ، دل شکستن کار نیستهرکه باشد بی محبت...

🕊 🕊 تو که خود ناب ترین شعر دل انگیز منیچه نویسم که ز شرم...

سربروے شانه ے غـم میگذارم بعد توپا بر این دنیاے ماتـم میگذار...

سر به روی شانهء غم می‌گذارم بعد توپا بر این دنیای ماتم می‌گذ...

تنهای تنها میشوموقتی  که   میگیرد   دلم  تنهای  تنها  میشومش...

دلم تنگ است.... بزن باران برای من, برای اشکهای همچو بارانم.....

ای شب ماتم زده ی تشنگی! ای غرض ِ جادّه و سرگشتگی! مقصد این ...

من آب را وقتی فراهم کرده بودم دل را تهی از ماتم و غم کرده بو...

مریم رضایی شاعر اسلام‌آبادی

سید مجتبی شجاعی

نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ایی...

نیمه شب آواره وبی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط