ازدواج اجباری_𝗽𝗮𝗿𝘁𝟮
ازدواج اجباری_𝗽𝗮𝗿𝘁𝟮
حس خوبی نداشتم هیچ وقت نتونستم به بابا نه بگم و بیشتر خودمو بدبخت کردم اگه باهاش حرف میزدم و قبول نمیکردم شاید شانس بیشتری داستم تا با گیون هی ازدواج کنم
(گیون هی هم دانشگاهی ات بودات عاشقش بود و حتی بهش اعترافم کرده بود ولی مسخره شده بود ولی گیون هی هم بهش حس داشته و بهش اعتراف کرد اما سال اخر گیون هی رفت امریکا و دیگه ات خبری ازش نشنید فقط براش نامه میفرستاد این ماه بهش قول داده بود برمیگرده )
_اگه گفشت اذیتت میکنه پشت کفش دارم(بدون نگاه کردن)
بهش نگاه کردم
×نمیخاد
_اوکی
×ما باید طلاق بگیریم
_میدونم
×خب
_بزار یکم بگذره همچیو اوکی میکنم
×باشه بهت اعتماد میکنم
_خوبه
هر دوتامون یه نفرو تو زندگیمون داشتیم که عاشقش باشیم
رسیدیم
یه خونه بزرگ بود
چمدونی که لباسامو توش گذاشتمو برداشتم
یه نگاهی به لباسام کرد
_سنگینه نه؟
×خب اره
براید بغلم کرد
×چیکار میکنی احمقق(عصبانی)
_مگه نمیگی سنگینه
×خودم میتونم راه بیام
بدون توجه به حرفم منو برد تو
_اون اتاق چپیه مال توعه اتاق منم روبروعه
×باشه حالا میشه منو بزاری زمین
بازم بدون توجه منو برد توی اتاق
خیلی شیک بود
و خیلی صورتی
×ببینم فکر کردی بچه میخای بیاری خونت اینجا دیگه کجاست
_اتاقته
×هوففف باشه حالا بزارم زمین
_هرچی لازم داری میتونی به اجوما بگی
×اومم باشه
_لباستو عوض کردی بیا پایین شام بخوریم
رفت بیرون
خواستم زیپ پشت لباسرو باز کنم اما هرکاری میکردم باز نمیشد کلافه شده بودم
خواستم اجومارو صدا کنم که جونگ کوک اومد تو
_لباستو عوض نکردی؟
به پشتش اشاره کردم
_میخای برات باز کنم؟
×نمیخاد به اجوما بگو بیاد
شونمو گرفت و منو برگردوند
زیپو کشید پایین
و رفت بیرون
چرا انقدر باهام خوب رفتار میکرد مگه اون یکیو دوست نداره چرا اینجوری باهام رفتار میکنه
ذهنم داشت از سوالای تکراری میترکید
یاد اتفاق امروز افتادم
هنوز حسی که وقتی بوسیدم درونم بود
لبامو روهم فشار دادم و حس خجالت بدی درونم شکل گرفت
لباسمو عوض کردم و رفتم پایین
چشمم بهش خورد
مگه اجوما نبود چرا اون داشت اشپزی میکرد
داشتم نگاش میکردم
اون خیلی جذاب بود بایدم دوست دختر میداشت
این چه حسی بود دقیقا شبیه حسی که به گیون هی داشتم بود قلبم تند به سینم میکوبید
نفس عمیقی کشیدم
به هر حال ما باید طلاق بگیریم اون دوست دختر داره
×داری چیکار میکنی
_نمیبینی دارم اشپزی میکنم
×چرا برا یه دختر غریبه این کارو میکنی مگه نمیدونی مردا این کارو فقط برای دوست دخترشون انجام میدن
برگشت
ادامش تو کامنتا...
حس خوبی نداشتم هیچ وقت نتونستم به بابا نه بگم و بیشتر خودمو بدبخت کردم اگه باهاش حرف میزدم و قبول نمیکردم شاید شانس بیشتری داستم تا با گیون هی ازدواج کنم
(گیون هی هم دانشگاهی ات بودات عاشقش بود و حتی بهش اعترافم کرده بود ولی مسخره شده بود ولی گیون هی هم بهش حس داشته و بهش اعتراف کرد اما سال اخر گیون هی رفت امریکا و دیگه ات خبری ازش نشنید فقط براش نامه میفرستاد این ماه بهش قول داده بود برمیگرده )
_اگه گفشت اذیتت میکنه پشت کفش دارم(بدون نگاه کردن)
بهش نگاه کردم
×نمیخاد
_اوکی
×ما باید طلاق بگیریم
_میدونم
×خب
_بزار یکم بگذره همچیو اوکی میکنم
×باشه بهت اعتماد میکنم
_خوبه
هر دوتامون یه نفرو تو زندگیمون داشتیم که عاشقش باشیم
رسیدیم
یه خونه بزرگ بود
چمدونی که لباسامو توش گذاشتمو برداشتم
یه نگاهی به لباسام کرد
_سنگینه نه؟
×خب اره
براید بغلم کرد
×چیکار میکنی احمقق(عصبانی)
_مگه نمیگی سنگینه
×خودم میتونم راه بیام
بدون توجه به حرفم منو برد تو
_اون اتاق چپیه مال توعه اتاق منم روبروعه
×باشه حالا میشه منو بزاری زمین
بازم بدون توجه منو برد توی اتاق
خیلی شیک بود
و خیلی صورتی
×ببینم فکر کردی بچه میخای بیاری خونت اینجا دیگه کجاست
_اتاقته
×هوففف باشه حالا بزارم زمین
_هرچی لازم داری میتونی به اجوما بگی
×اومم باشه
_لباستو عوض کردی بیا پایین شام بخوریم
رفت بیرون
خواستم زیپ پشت لباسرو باز کنم اما هرکاری میکردم باز نمیشد کلافه شده بودم
خواستم اجومارو صدا کنم که جونگ کوک اومد تو
_لباستو عوض نکردی؟
به پشتش اشاره کردم
_میخای برات باز کنم؟
×نمیخاد به اجوما بگو بیاد
شونمو گرفت و منو برگردوند
زیپو کشید پایین
و رفت بیرون
چرا انقدر باهام خوب رفتار میکرد مگه اون یکیو دوست نداره چرا اینجوری باهام رفتار میکنه
ذهنم داشت از سوالای تکراری میترکید
یاد اتفاق امروز افتادم
هنوز حسی که وقتی بوسیدم درونم بود
لبامو روهم فشار دادم و حس خجالت بدی درونم شکل گرفت
لباسمو عوض کردم و رفتم پایین
چشمم بهش خورد
مگه اجوما نبود چرا اون داشت اشپزی میکرد
داشتم نگاش میکردم
اون خیلی جذاب بود بایدم دوست دختر میداشت
این چه حسی بود دقیقا شبیه حسی که به گیون هی داشتم بود قلبم تند به سینم میکوبید
نفس عمیقی کشیدم
به هر حال ما باید طلاق بگیریم اون دوست دختر داره
×داری چیکار میکنی
_نمیبینی دارم اشپزی میکنم
×چرا برا یه دختر غریبه این کارو میکنی مگه نمیدونی مردا این کارو فقط برای دوست دخترشون انجام میدن
برگشت
ادامش تو کامنتا...
- ۵۸.۰k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط