مرثیه ای در باب اعتراض و سرکوب
مرثیه ای در باب اعتراض و سرکوب
اثری منثور با برداشتی از قطعه «عدم» بهرام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرم میان زبالههای محله خم شده بود، بی آنکه چیزی بجویم. ذهنم، چونان زخم کهنهای زیر لایهای از گِل و خون، درون دو کیسهی سیاه تنیده شده بود. حقیقت، مثل بویی کهنه و آشنا، از لای گره کور بیرون زده بود؛ نزدیکتر از همیشه، ساکتتر از مرگ.
کوچهها تنگتر از حافظه بودند، و خیابانها کوتاهتر از آهی که در گلو گیر میکرد. پاییز، همانقدر بیصدا آمده بود که رفته بود؛ و جوجههایش اندکتر از رؤیاهای پنهان.
خواستم حقیقت را بگویم—با همان صدای بیتعارف، با همان زخمی که دهان باز کرده بود. آنان، دیر اما باوری، نامم را بر یکی از کوچهها گذاشتند؛ شاید برای اینکه فراموشم نکنند. یا شاید چون میدانستند: این شهر بر زانوهای من پیر شده است.
و حالا، تنها خاطرهایام در ذهن عابری که از کنارم گذشته.
دو روز است که نیستم.
میگفتند:
«خون را پاک کنیم، جسد را در بیابانی دفن کنیم، به فراموشی بسپاریم.»
یکی گفت:
«نه. گمشدهاش کنیم. بعد که پیدا شد—مرده باشد. آسانتر باور میکنند.»
اما نفر سوم، بیهیچ مکثی، آرام گفت:
«تکهتکهاش کنیم. از پا تا گردن. بیرحم اما بیصدا.»
و من، هنوز نفس داشتم.
وقتی بردنم به حمام محله، وقتی سه نفر بر گردنم خم شدند، چاقوها مثل فلسفهای تیز در دل باورم نشستند. پوست را کنار زدند، گوشت را بریدند، اما از ایمانم چیزی نریخت.
فقط آن شعار بود که مثل پتک بر دیوارها میکوبید:
«اینجا آسمان آبیست، بیشک!»
و من، خیره به سقف حمام، آرام گفتم:
«اما این آسمان، سیاه است... سراسر.»
صبح شد. کوچه پر از آدم شد.
ولی جای کسی خالی بود. من.
که دو روز است نیستم.
من به فردا دل بسته بودم؛ فردایی که من در آن نبودم، اما حقیقت در آن زنده بود.
آدمها یا راه را دوست دارند یا فقط نتیجه را.
من راه را زندگی کرده بودم. باور را. تردید را. درد را.
سودم هیچ بود، ضررم تمام.
و حالا که نیستم، هنوز صدایم میچرخد میان کوچههایی که نامم را میشناسند.
من جنگیدم تا بگویم:
«آسمان، سیاه است.»
و اگر هزار شعار هم برخلاف این فریاد باشد،
حقیقت از جوهر گلوی من به خاک خواهد نشست.
اثری منثور با برداشتی از قطعه «عدم» بهرام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرم میان زبالههای محله خم شده بود، بی آنکه چیزی بجویم. ذهنم، چونان زخم کهنهای زیر لایهای از گِل و خون، درون دو کیسهی سیاه تنیده شده بود. حقیقت، مثل بویی کهنه و آشنا، از لای گره کور بیرون زده بود؛ نزدیکتر از همیشه، ساکتتر از مرگ.
کوچهها تنگتر از حافظه بودند، و خیابانها کوتاهتر از آهی که در گلو گیر میکرد. پاییز، همانقدر بیصدا آمده بود که رفته بود؛ و جوجههایش اندکتر از رؤیاهای پنهان.
خواستم حقیقت را بگویم—با همان صدای بیتعارف، با همان زخمی که دهان باز کرده بود. آنان، دیر اما باوری، نامم را بر یکی از کوچهها گذاشتند؛ شاید برای اینکه فراموشم نکنند. یا شاید چون میدانستند: این شهر بر زانوهای من پیر شده است.
و حالا، تنها خاطرهایام در ذهن عابری که از کنارم گذشته.
دو روز است که نیستم.
میگفتند:
«خون را پاک کنیم، جسد را در بیابانی دفن کنیم، به فراموشی بسپاریم.»
یکی گفت:
«نه. گمشدهاش کنیم. بعد که پیدا شد—مرده باشد. آسانتر باور میکنند.»
اما نفر سوم، بیهیچ مکثی، آرام گفت:
«تکهتکهاش کنیم. از پا تا گردن. بیرحم اما بیصدا.»
و من، هنوز نفس داشتم.
وقتی بردنم به حمام محله، وقتی سه نفر بر گردنم خم شدند، چاقوها مثل فلسفهای تیز در دل باورم نشستند. پوست را کنار زدند، گوشت را بریدند، اما از ایمانم چیزی نریخت.
فقط آن شعار بود که مثل پتک بر دیوارها میکوبید:
«اینجا آسمان آبیست، بیشک!»
و من، خیره به سقف حمام، آرام گفتم:
«اما این آسمان، سیاه است... سراسر.»
صبح شد. کوچه پر از آدم شد.
ولی جای کسی خالی بود. من.
که دو روز است نیستم.
من به فردا دل بسته بودم؛ فردایی که من در آن نبودم، اما حقیقت در آن زنده بود.
آدمها یا راه را دوست دارند یا فقط نتیجه را.
من راه را زندگی کرده بودم. باور را. تردید را. درد را.
سودم هیچ بود، ضررم تمام.
و حالا که نیستم، هنوز صدایم میچرخد میان کوچههایی که نامم را میشناسند.
من جنگیدم تا بگویم:
«آسمان، سیاه است.»
و اگر هزار شعار هم برخلاف این فریاد باشد،
حقیقت از جوهر گلوی من به خاک خواهد نشست.
- ۲.۹k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط