{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت.

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت.
نیمه شب خواب دیدکه بیگناه است،
پس او را آزاد کرد.

پادشاه گفت حاجتی بخواه.

درویش گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار می کند تا مرا از بند رها کنی، نامردیست که از دیگری حاجت بخواهم.
دیدگاه ها (۲)

با چشمان عشق ببیناگر چشمان عشق را داشته باشی، هر جا که می‌رو...

پیشاپیش فرارسیدن روزمادروروززن مبارک باد.تقدیم به مادرانتاری...

نوشتم درد دلهایم ،همه گفتند عالی بودندانستند که درمانی ،برای...

دل نشکن ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺠﺎﺯﯾﺴﺖ؟!"ما ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺣـــــــ...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

مرد بی رحم

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۹صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۱۹۵

﷽⚠️ «#لالاییِ غفلت» (نامه‌ای به دولت و ملت)✍ابوذر خدادادی م...

نمیبخشمت p.22

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۶: رقصِ خشم و غرورته هان و جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط