🥀 نیمه تاریک ماه

🥀 نیمه تاریک ماه
پارت سوم :
اعترافی در حضور امپراتوری
سکوت سنگینی بر تالار ضیافت حکم‌فرما شده بود.
شعله‌های شمع‌های بلندی که از سقف آویخته بودند، روی جام‌های بلورین می‌رقصیدند؛ اما هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حتی جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش بنوشد.
همه نگاه‌ها به مردی دوخته شده بود که در برابر تخت امپراتوری ایستاده بود.
دوک کریستوفر کرونهارت.
مردی که در میدان جنگ، بدون کوچک‌ترین تردیدی فرمان مرگ هزاران سرباز را صادر کرده بود، اکنون برای گرفتن دست یک زن، در برابر امپراتورش زانو زده بود.
و این، برای اشراف‌زادگان از هر جنگی ترسناک‌تر بود.
امپراتور انگشتانش را روی دسته‌ی طلایی تخت فشرد.و این، برای اشراف‌زادگان از هر جنگی ترسناک‌تر بود.
امپراتور انگشتانش را روی دسته‌ی طلایی تخت فشرد.
— کرونهارت، آیا از جایگاه خودت آگاه هستی؟
کریستوفر سرش را اندکی بالا آورد.
— کاملاً، اعلی‌حضرت.
— پس باید بدانی که ازدواج با یک پرنسس، صرفاً با درخواست تو امکان‌پذیر نیست. کلویی دختر من است، نه غنیمتی که پس از یک پیروزی به تو اعطا کنم.
چند نفر با شنیدن این جمله، نفس آسوده‌ای کشیدند.
اما کریستوفر حتی پلک هم نزد.
— هرگز چنین تصوری نداشته‌ام.
صدایش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که سکوت تالار را سنگین‌تر می‌کرد.
— اگر قصد تصاحب چیزی را داشتم، اعلی‌حضرت، به اجازه‌ی شما نیاز نداشتم. اما این بار نمی‌خواهم چیزی را به زور به دست بیاورم.— اگر قصد تصاحب چیزی را داشتم، اعلی‌حضرت، به اجازه‌ی شما نیاز نداشتم. اما این بار نمی‌خواهم چیزی را به زور به دست بیاورم.
برای نخستین بار، نگاهش از امپراتور جدا شد.
و روی کلویی نشست.
دختر جوان در لباس نقره‌ای‌رنگش کنار ستون‌های مرمر ایستاده بود. موهای طلایی‌اش روی شانه‌ها ریخته بودند و چشمان زمردی‌اش، همان چشمانی که کریستوفر سال‌ها در خلوت به خاطرشان بیدار مانده بود، به او خیره شده بودند.
او لبخند نمی‌زد.
حتی نمی‌توانست وانمود کند که آرام است.
زیرا مردی که مقابلش زانو زده بود، همان کسی بود که نامش در تمام قاره با خون، جنگ و ویرانی گره خورده بود.
اما برای کلویی، کریستوفر فقط یک دوک ترسناک نبود.
او مردی بود که در شانزده‌سالگی، زمانی که کلویی برای نخستین بار در باغ سلطنتی با او روبه‌رو شده بود، دستکش سفیدش را از دست درآورده و پرنده‌ی کوچکی را که از لانه افتاده بود، با احتیاط به شاخه‌ی درخت بازگردانده بود.
آن روز، کلویی فکر کرده بود مردی با چنین چهره‌ی سردی نمی‌تواند قلبی مهربان داشته باشد.
بعدها فهمیده بود که اشتباه کرده است.
مشکل این بود که مهربانی کریستوفر، درست مانند خشمش، به‌ندرت دیده می‌شد.
و هیچ‌کس نمی‌دانست با کدام یک از آن دو باید بیشتر ترسید.
امپراتور رو به دخترش کرد.
— کلویی.
پرنسس از میان افکارش بیرون آمد.

— بله، پدر؟
— دوک کرونهارت درخواست ازدواج با تو را مطرح کرده است. پیش از آنکه پاسخی بدهم، می‌خواهم نظر خودت را بدانم.
چیزی درون سینه‌ی کلویی فرو ریخت.
او انتظار نداشت پدرش چنین پرسشی را در برابر تمام دربار مطرح کند.
می‌توانست بگوید نه.
می‌توانست پشت نامزدی قبلی‌اش پنهان شود، از تالار خارج شود و به زندگی آرامی بازگردد که تا چند دقیقه‌ی پیش تصور می‌کرد هنوز در اختیار دارد.
اما در آن صورت، باید دروغ می‌گفت.

زیرا از میان تمام مردان امپراتوری، تنها یک نفر بود که قلبش از سال‌ها پیش او را انتخاب کرده بود.
کلویی نگاهش را پایین انداخت.
— پدر، من...
صدایش لرزید.
کریستوفر متوجه شد.
انگشتانش برای لحظه‌ای درون دستکش سیاهش جمع شدند.
او از دیدن دشمنانش در حال التماس لذت نمی‌برد؛ برایش اهمیتی نداشت که یک ژنرال مغرور پیش از مرگ زانو بزند یا یک خائن برای بخشش گریه کند.
اما لرزش صدای کلویی...

همین صدای لرزان کافی بود تا چیزی درون او از هم بپاشد.
از من می‌ترسد.
این فکر، بیش از هر توهینی که در طول عمرش شنیده بود، به او آسیب زد.
کلویی به‌سختی ادامه داد:
— من نمی‌دانم آیا می‌توانم همسر مناسبی برای دوک کرونهارت باشم یا نه.
زمزمه‌ای میان مهمانان پیچید.
این پاسخ، نه پذیرش بود و نه رد صریح.
اما کریستوفر معنای دیگری در آن شنید.
او سرش را پایین آورد.
— پس اجازه دهید این تصمیم را به پرنسس واگذار کنیم، اعلی‌حضرت.
امپراتور با تعجب نگاهش کرد.
— منظورت چیست؟
— من درخواست خود را مطرح کرده‌ام. اما اگر پرنسس مرا نخواهد، هیچ ازدواجی صورت نخواهد گرفت.
برای نخستین بار در آن شب، کلویی با ناباوری به او نگاه کرد.
حتی امپراتور نیز برای چند ثانیه چیزی نگفت.
مردی که می‌توانست با یک فرمان، ارتشی را به حرکت درآورد، اکنون آشکارا اعلام می‌کرد که در این یک مورد، قدرتش را به کار نخواهد گرفت.
کریستوفر از جا برخاست.
نگاهش دوباره به کلویی افتاد.
دیدگاه ها (۰)

رمان انتقام ازدواج کامل

اونجا که نزار قبانی میگه :‌إذا بكت المرأة على رجل فانها تحبه...

حتی گل‌ها هم می‌دانستPart 2ماه در آسمان مانند جواهری می‌درخش...

👑 پارت نهم | جشن نامزدیشب جشن فرا رسید.قصر از همیشه باشکوه‌ت...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:«سه خاندان، یک...

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

🤖پالانتیر: سامانه #هوش_مصنوعی #ناتو کلید خاموشی نداردشرکت آم...

.....پارت چهارم.....

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط