در دل تاریکی، عشق نفس میکشد
#سونگمین
#استری_کیدز
صدای موشکها از دور و نزدیک، همچون غرش آسمانِ خشمگین، بر دیوارهای لرزان شهر میکوبد. فریادها، گریهها، و کوبش قدمهایی که به سوی پناهگاهها میدوند، کابوسهایی را زنده میکنند که هیچ خوابی جرأت دیدنشان را نداشت.
در زیرزمینهای نمور، جایی که نور تنها از روزنهای کوچک میتابد، مردمی گرد هم آمدهاند؛ چشمها نگران، دلها لرزان، و نفسها سنگین. اما در میان این هیاهو، دستانی هستند که آرام میلرزند و به دنبال گرمای آشنای دیگری میگردند.
انگشتانشان در هم میپیچد، نه از هراسِ طنین انفجار، بلکه از شوق پناه بردن به خاطراتی که پژواک خنده، موسیقی روزمره بود و آسمان هنوز بوی آتش نمیداد.
آن تماس ساده، مانند نخی نامرئی، قلبهایشان را به هم میدوزد؛ نخی که با هر لرزش زمین، محکمتر میشود، گویی عشق در برابر ویرانی، سر خم نمیکند.
و آن لرزش، بیآنکه نامی داشته باشد، در تن او هم خانه کرده بود—نه فقط در انگشتانش، بلکه در نفسهایش، در نگاهش، در خاطراتی که مثل موجی خاموش، از درون بالا میآمدند.
اما با تمام تزلزلش، دستانش را آرام دور معشوق حلقه کرد؛ نه برای پنهان کردن ترس، بلکه برای ساختن خلوتی کوچک، جایی میان دو تن، که هیچ صدایی جز تپش دلها راهی به آن ندارد.
در آن فضای خفه و تاریک، جایی میان دیوارهای نمزده و سقفی که هر لحظه ممکن است فرو بریزد، نجوای آرامی در گوش معشوق زمزمه میشود؛ صدایی که نه از جنس واژهها، بلکه از جنس اطمینان است، از جنس ماندن.
«نترس... من اینجام... و هیچچی نمیتونه منو ازت جدا کنه.»
و در آن لحظه، با وجود نعرهی موشکهایی که آسمان را میدرند، و فریادهایی که از دور و نزدیک به گوش میرسد، چیزی در دل آن دو نفر روشن میشود؛ نوری کوچک، شاید، اما آنقدر گرم که سرمای جنگ را برای لحظهای از یاد میبرد.
و عشق، در دل تاریکی، آرام آرام نفس میکشد.
#استری_کیدز
صدای موشکها از دور و نزدیک، همچون غرش آسمانِ خشمگین، بر دیوارهای لرزان شهر میکوبد. فریادها، گریهها، و کوبش قدمهایی که به سوی پناهگاهها میدوند، کابوسهایی را زنده میکنند که هیچ خوابی جرأت دیدنشان را نداشت.
در زیرزمینهای نمور، جایی که نور تنها از روزنهای کوچک میتابد، مردمی گرد هم آمدهاند؛ چشمها نگران، دلها لرزان، و نفسها سنگین. اما در میان این هیاهو، دستانی هستند که آرام میلرزند و به دنبال گرمای آشنای دیگری میگردند.
انگشتانشان در هم میپیچد، نه از هراسِ طنین انفجار، بلکه از شوق پناه بردن به خاطراتی که پژواک خنده، موسیقی روزمره بود و آسمان هنوز بوی آتش نمیداد.
آن تماس ساده، مانند نخی نامرئی، قلبهایشان را به هم میدوزد؛ نخی که با هر لرزش زمین، محکمتر میشود، گویی عشق در برابر ویرانی، سر خم نمیکند.
و آن لرزش، بیآنکه نامی داشته باشد، در تن او هم خانه کرده بود—نه فقط در انگشتانش، بلکه در نفسهایش، در نگاهش، در خاطراتی که مثل موجی خاموش، از درون بالا میآمدند.
اما با تمام تزلزلش، دستانش را آرام دور معشوق حلقه کرد؛ نه برای پنهان کردن ترس، بلکه برای ساختن خلوتی کوچک، جایی میان دو تن، که هیچ صدایی جز تپش دلها راهی به آن ندارد.
در آن فضای خفه و تاریک، جایی میان دیوارهای نمزده و سقفی که هر لحظه ممکن است فرو بریزد، نجوای آرامی در گوش معشوق زمزمه میشود؛ صدایی که نه از جنس واژهها، بلکه از جنس اطمینان است، از جنس ماندن.
«نترس... من اینجام... و هیچچی نمیتونه منو ازت جدا کنه.»
و در آن لحظه، با وجود نعرهی موشکهایی که آسمان را میدرند، و فریادهایی که از دور و نزدیک به گوش میرسد، چیزی در دل آن دو نفر روشن میشود؛ نوری کوچک، شاید، اما آنقدر گرم که سرمای جنگ را برای لحظهای از یاد میبرد.
و عشق، در دل تاریکی، آرام آرام نفس میکشد.
- ۱۷.۴k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط