{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید:

جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید:
من جوان کم سنی هستم اما آرزوهای بزرگی دارم و نمی توانم خود رااز نگاه کردن به دختران منع کنم، چاره ام چیست؟

عالم نیز کوزه ای پر از شیر به او داد و به او توصیه کرد که کوزه را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیزاز کوزه نریزد. واز یکی از شاگردانش درخواست کرد او را همراهی کند واگر شیر را ریخت جلوی همه ی مردم او را کتک بزند.

جوان نیز شیر را به سلامت به مقصدرساند. و هیچ چیز از آن نریخت.

وقتی عالم از او پرسید چند دختر را در سر راهت دیدی؟
جوان جواب داد: هیچ، فقط به فکر آن بودم که شیر را نریزم که مبادا در جلوی مردم کتک بخورم و در نزد مردم خوار و خفیف شوم.

عالم هم گفت: این حکایت انسان مؤمن است که همیشه خداوند را ناظر بر کارهایش میبیند و از روز قیامت و حساب و کتاب بیم دارد.
دیدگاه ها (۶)

جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید: من جوان کم سنی هستم اما آر...

فروشی

فروشیجوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید: من جوان کم سنی هستم ا...

چالش

 ﻋﻼﺝ ﭼﺸﻢ ﭼﺮاﻧﻲ  جواني نزد عالمي آمد واز او پرسيد:?? من جوا...

️ ⬅ ️ جوانی نزد عالمی آمد و از او پرسید: من جوان کم سنی هستم...

 ﻋﻼﺝ ﭼﺸﻢ ﭼﺮاﻧﻲ  جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید: من جوان...

جواني نزد عالمي آمد واز او پرسيد:من جوان كم سني هستم اما آرز...

نگاه داشتن چشم از گناه.... جوانی نزد شیخی آمد واز او پرسید...

~~~ جالبه حتما بخونش ~~~جواني نزد عالمي آمد واز او پرسيد:م...

جواني نزد عالمي آمد واز او پرسيد:من جوان كم سني هستم اما آرز...

 ﻋﻼﺝ ﭼﺸﻢ ﭼﺮاﻧﻲ  جواني نزد عالمي آمد واز او پرسيد: من جوان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط