{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" لطفا لبخند بزنید"

" لطفا لبخند بزنید"

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.
آن روزصبح هوا رو به وخامت گذاشت وتوفان ورعدوبرق شدیدی درگرفت.
مادرکودک نگران شده بود که مبادا دخترش از توفان بترسد، به همین جهت تصمیم گرفت با اتومبیل خود به دنبال دخترش برود.
در وسط های راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که با هر رعد و برقی می ایستد به آسمان نگاه کرده ولبخند می زند!!!
زمانی که مادر از او پرسید چه کارمی کنی؟ دخترک پاسخ داد:
من سعی می کنم صورتم قشنگ به نظر بیاد،چون خدا داره از من عکس می گیره...!!!
در هنگام رویارویی با توفان های زندگی، لبخند را فراموش نکنید!
خداوند به تماشا نشسته است
دیدگاه ها (۳)

کـ﹏﹏ـاش مـ﹏ـیـ﹏ـشـ﹏ـد شـ﹏﹏ـب را سـ﹏ـوزانـ﹏ـد ...

از مترسکی سوال کردم،ایا از ماندن در مزرعه بیزار نشده ای؟ پا...

تو را چه کسی یتیم کرده است؟ تو مگر چه گناهی داشتی؟ جای دستان...

نــه یه بنز داشتن , نه ویلا نه عضلات , نه شکم شش تیکه داشتن ...

لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرم...

لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرم...

📖 دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح...

" لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وب...

لطفا لبخند بزنید"دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرم...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

دختر کوچکی هرروز پیاده به مدرسه می رفت وبرمی گشت.آن روزصبح ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط