رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_12
فصل ششم | اولین شب
صدای ساعت اتاقک ناگهان بلند شد.
همه برگشتند.
تیک.
عقربهها هنوز روی دوازده بودند.
تیک.
ساعت دوباره حرکت کرد.
۱۲:۰۱
چان گفت:
— وقتشه برگردیم.
هان فوراً گفت:
— با کمال میل.
چان به سمت در رفت.
این بار دستگیره بدون مقاومت پایین آمد.
در باز شد.
راهرو بیرون کاملاً تاریک بود.
چراغهای خانه هنوز خاموش بودند.
چان نور گوشی را جلو انداخت.
— همه با هم.
هشت نفر وارد راهرو شدند.
اما درست وقتی فلیکس از در خارج شد...
احساس کرد کسی از پشت سر نگاهش میکند.
برگشت.
اتاقک خالی بود.
صندلی.
میز.
جعبه.
و عکس.
همه سر جایشان بودند.
تقریباً.
چون ساعت قدیمی...
دیگر روی دوازده و یک نبود.
عقربهها دوباره برگشته بودند.
۱۱:۵۹
فلیکس چند ثانیه مات ماند.
هیونجین که متوجه توقفش شد گفت:
— چی شده؟
فلیکس به ساعت اشاره کرد.
هیونجین نگاه کرد.
— ...
او هم چیزی نگفت.
فلیکس آرام پرسید:
— دیدیش؟
هیونجین سرش را تکان داد.
— آره.
وقتی به اتاقهایشان برگشتند، همه قرار گذاشتند تا صبح دیگر کسی تنها از اتاقش بیرون نیاید.
هان گفت:
— من پیشنهاد میکنم فردا بریم هتل.
چان گفت:
— پیشنهادت رد شد.
— چرا؟
— چون هنوز قرارداد خونه رو تموم نکردیم.
هان آه کشید.
— پول واقعاً خوشبختی نمیاره.
سونگمین گفت:
— تازه الان فهمیدی؟
هان رفت سمت اتاقش.
— شب بخیر.
چانگبین گفت:
— تو که میگفتی نمیخوای بخوابی!
هان از داخل اتاق جواب داد:
— من نظرم عوض شد!
لینو زیر لب گفت:
— دوباره.
درها یکییکی بسته شدند.
خانه آرام گرفت.
فلیکس روی تختش نشست.
عکس هنوز در دستش بود.
چند بار آن را نگاه کرد.
اتاق داخل عکس واقعاً شبیه اتاق خودش بود.
حتی پنجره.
حتی پرده.
حتی میز کنار تخت.
فقط یک فرق داشت.
در عکس، کنار پنجره...
یک صندلی چوبی قرار داشت.
فلیکس به اتاق خودش نگاه کرد.
صندلیای وجود نداشت.
او عکس را روی میز گذاشت.
چراغ را خاموش کرد.
در تاریکی دراز کشید.
چند دقیقه گذشت.
صدای خانه آرام بود.
خیلی آرام.
تا اینکه...
تَق.
فلیکس چشمهایش را باز کرد.
یک صدا از سمت پنجره.
تَق.
او نشست.
به پنجره نگاه کرد.
هیچچیز نبود.
تَق.
این بار واضحتر.
فلیکس از تخت پایین آمد.
چند قدم جلو رفت.
دستش را روی پرده گذاشت.
اما قبل از اینکه آن را کنار بزند...
صدای هیونجین از در داخلی اتاقش آمد:
— فلیکس.
فلیکس ایستاد.
— بله؟
— کنار پنجره نرو.
فلیکس دستش را از پرده برداشت.
— چرا؟
چند ثانیه سکوت.
بعد هیونجین گفت:
— چون من هم صدای ضربهها رو شنیدم.
فلیکس آرام پرسید:
— تو هم؟
— آره.
هر دو چند لحظه سکوت کردند.
بعد فلیکس گفت:
— هیونجین؟
— هوم؟
— تو از کجا فهمیدی صدا از پنجره بود؟
هیچ جوابی نیامد.
فلیکس به در داخلی اتاقهایشان نگاه کرد.
— هیونجین؟
باز هم سکوت.
بعد صدایی خیلی آرام از پشت در آمد:
— چون...
مکث.
— یجورایی میتونم پنجره...
فلیکس خشکش زد.
آرام به سمت پنجره برگشت.
پرده هنوز بسته بود.
اما زیر آن...
سایهی دو پا دیده میشد.
فلیکس یک قدم عقب رفت.
صدای هیونجین دوباره از پشت در داخلی آمد:
— فلیکس...
این بار صدا عجیب بود.
ترسیده.
— من توی اتاق خودمم.
فلیکس به سایه خیره ماند.
سایه...
آرام حرکت کرد.
یک قدم عقب رفت.
و ناپدید شد.
فلیکس چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد پرده را کنار زد.
پنجره بسته بود.
باغ خالی.
هیچکس آنجا نبود.
اما روی شیشهی پنجره...
با بخار سرد هوا، چهار کلمه نوشته شده بود:
«اولین شب تمام نشده.»
فلیکس آرام دستش را روی نوشته گذاشت.
و همان لحظه...
از طبقهی پایین صدای هان آمد:
— بچههاااا!
همهی چراغهای اتاقها یکباره روشن شدند.
— یکی بیاد پایین!
چان از راهرو فریاد زد:
— چی شده؟
هان جواب داد:
— ساعت آشپزخونه...
مکث کرد.
— خودش داره عقب میره!
فلیکس به ساعت مچی خودش نگاه کرد.
۰۰:۳۱
عقربه...
برای یک لحظه حرکت کرد.
۰۰:۳۰
و بعد...
۰۰:۲۹
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_12
فصل ششم | اولین شب
صدای ساعت اتاقک ناگهان بلند شد.
همه برگشتند.
تیک.
عقربهها هنوز روی دوازده بودند.
تیک.
ساعت دوباره حرکت کرد.
۱۲:۰۱
چان گفت:
— وقتشه برگردیم.
هان فوراً گفت:
— با کمال میل.
چان به سمت در رفت.
این بار دستگیره بدون مقاومت پایین آمد.
در باز شد.
راهرو بیرون کاملاً تاریک بود.
چراغهای خانه هنوز خاموش بودند.
چان نور گوشی را جلو انداخت.
— همه با هم.
هشت نفر وارد راهرو شدند.
اما درست وقتی فلیکس از در خارج شد...
احساس کرد کسی از پشت سر نگاهش میکند.
برگشت.
اتاقک خالی بود.
صندلی.
میز.
جعبه.
و عکس.
همه سر جایشان بودند.
تقریباً.
چون ساعت قدیمی...
دیگر روی دوازده و یک نبود.
عقربهها دوباره برگشته بودند.
۱۱:۵۹
فلیکس چند ثانیه مات ماند.
هیونجین که متوجه توقفش شد گفت:
— چی شده؟
فلیکس به ساعت اشاره کرد.
هیونجین نگاه کرد.
— ...
او هم چیزی نگفت.
فلیکس آرام پرسید:
— دیدیش؟
هیونجین سرش را تکان داد.
— آره.
وقتی به اتاقهایشان برگشتند، همه قرار گذاشتند تا صبح دیگر کسی تنها از اتاقش بیرون نیاید.
هان گفت:
— من پیشنهاد میکنم فردا بریم هتل.
چان گفت:
— پیشنهادت رد شد.
— چرا؟
— چون هنوز قرارداد خونه رو تموم نکردیم.
هان آه کشید.
— پول واقعاً خوشبختی نمیاره.
سونگمین گفت:
— تازه الان فهمیدی؟
هان رفت سمت اتاقش.
— شب بخیر.
چانگبین گفت:
— تو که میگفتی نمیخوای بخوابی!
هان از داخل اتاق جواب داد:
— من نظرم عوض شد!
لینو زیر لب گفت:
— دوباره.
درها یکییکی بسته شدند.
خانه آرام گرفت.
فلیکس روی تختش نشست.
عکس هنوز در دستش بود.
چند بار آن را نگاه کرد.
اتاق داخل عکس واقعاً شبیه اتاق خودش بود.
حتی پنجره.
حتی پرده.
حتی میز کنار تخت.
فقط یک فرق داشت.
در عکس، کنار پنجره...
یک صندلی چوبی قرار داشت.
فلیکس به اتاق خودش نگاه کرد.
صندلیای وجود نداشت.
او عکس را روی میز گذاشت.
چراغ را خاموش کرد.
در تاریکی دراز کشید.
چند دقیقه گذشت.
صدای خانه آرام بود.
خیلی آرام.
تا اینکه...
تَق.
فلیکس چشمهایش را باز کرد.
یک صدا از سمت پنجره.
تَق.
او نشست.
به پنجره نگاه کرد.
هیچچیز نبود.
تَق.
این بار واضحتر.
فلیکس از تخت پایین آمد.
چند قدم جلو رفت.
دستش را روی پرده گذاشت.
اما قبل از اینکه آن را کنار بزند...
صدای هیونجین از در داخلی اتاقش آمد:
— فلیکس.
فلیکس ایستاد.
— بله؟
— کنار پنجره نرو.
فلیکس دستش را از پرده برداشت.
— چرا؟
چند ثانیه سکوت.
بعد هیونجین گفت:
— چون من هم صدای ضربهها رو شنیدم.
فلیکس آرام پرسید:
— تو هم؟
— آره.
هر دو چند لحظه سکوت کردند.
بعد فلیکس گفت:
— هیونجین؟
— هوم؟
— تو از کجا فهمیدی صدا از پنجره بود؟
هیچ جوابی نیامد.
فلیکس به در داخلی اتاقهایشان نگاه کرد.
— هیونجین؟
باز هم سکوت.
بعد صدایی خیلی آرام از پشت در آمد:
— چون...
مکث.
— یجورایی میتونم پنجره...
فلیکس خشکش زد.
آرام به سمت پنجره برگشت.
پرده هنوز بسته بود.
اما زیر آن...
سایهی دو پا دیده میشد.
فلیکس یک قدم عقب رفت.
صدای هیونجین دوباره از پشت در داخلی آمد:
— فلیکس...
این بار صدا عجیب بود.
ترسیده.
— من توی اتاق خودمم.
فلیکس به سایه خیره ماند.
سایه...
آرام حرکت کرد.
یک قدم عقب رفت.
و ناپدید شد.
فلیکس چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد پرده را کنار زد.
پنجره بسته بود.
باغ خالی.
هیچکس آنجا نبود.
اما روی شیشهی پنجره...
با بخار سرد هوا، چهار کلمه نوشته شده بود:
«اولین شب تمام نشده.»
فلیکس آرام دستش را روی نوشته گذاشت.
و همان لحظه...
از طبقهی پایین صدای هان آمد:
— بچههاااا!
همهی چراغهای اتاقها یکباره روشن شدند.
— یکی بیاد پایین!
چان از راهرو فریاد زد:
— چی شده؟
هان جواب داد:
— ساعت آشپزخونه...
مکث کرد.
— خودش داره عقب میره!
فلیکس به ساعت مچی خودش نگاه کرد.
۰۰:۳۱
عقربه...
برای یک لحظه حرکت کرد.
۰۰:۳۰
و بعد...
۰۰:۲۹
- ۱۱۳
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط