{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سعدی

سعدی

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

گفتم بگریم تا ابد چون خر فرو ماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا
طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود
دیدگاه ها (۶۰)

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

🌸🕊🕊.غزل شیرین حضرت سخن ، سعدی خوانش زیبای دکتر رشید کاکاوند ...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

من بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رودوآن دل که با خود داشتم ب...

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رودوآن دل که با خود داشتم ب...

.ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رودوآن دل که با خود داشتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط