{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏


صدای باران از پشت شیشه‌های کافه می‌اومد و خیابون رو تقریباً خالی کرده بود.

«یعنی واقعاً مجبور بودی منو اینجا بکشونی؟»

کایلا با اخم به دوستش نگاه کرد.

«آره. چون اگه خودت بودی، سه ساعت توی اتاقت می‌موندی و به سقف نگاه می‌کردی.»

«خیلی هم منطقیه.»

دوستش خندید و در حالی که دستش رو روی شونه‌ی او می‌گذاشت، گفت:

«فقط بشین. چند نفر دیگه هم قراره بیان.»

کایلا هنوز داشت غر می‌زد که در کافه باز شد.

سه نفر وارد شدند.

اما نفر آخر باعث شد دوستش ناگهان ساکت بشه.

مردی با هودی مشکی، موهای کمی خیس و چهره‌ای جدی، چند قدم عقب‌تر از بقیه وارد شد.

دوستش آرام گفت:

«اون جونگکوکه.»

کایلا بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

«خب؟»

«هیچی... فقط می‌گم زیادی بهش خیره نشی.»

«چرا؟»

«چون اخلاقش عجیبه.»

جونگکوک درست همان لحظه نگاهش را به سمت میز آن‌ها چرخاند.

نگاهش برای چند ثانیه روی کایلا ماند.

بعد بدون هیچ حرفی صندلی روبه‌رویش نشست.

کایلا ابرو بالا انداخت.

«مشکلی هست؟»

جونگکوک لحظه‌ای مکث کرد.

«نه.»

«پس چرا نگاه می‌کنی؟»

لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.

«چون تو تنها کسی هستی که از وقتی وارد شدم حتی یک بار هم نگام نکردی.»

دوست دختر زیر لب گفت:

«شروع شد...»

کایلا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.

«باید نگاه می‌کردم؟»

«نه.»

جونگکوک تکیه داد.

«اتفاقاً همینش عجیب بود.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد یکی از دوستان جونگکوک با خنده گفت:

«ولش کن، تازه امروز اومده. نترسونش.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از کایلا بردارد، جواب داد:

«من که کاری نکردم.»

کایلا با خونسردی گفت:

«دقیقاً. هنوز.»

چند نفر خندیدند.

حتی خود جونگکوک هم نتونست جلوی خنده‌اش رو بگیره.

اما چیزی در ذهنش تغییر کرده بود.

معمولاً آدم‌ها وقتی برای اولین بار می‌دیدنش، یا بیش از حد هیجان‌زده می‌شدن یا سعی می‌کردن توجهش رو جلب کنن.

اما این دختر؟

انگار اصلاً اهمیتی نمی‌داد او کیست.

---

یک ساعت بعد، کافه شلوغ‌تر شده بود.

کایلا برای سفارش دادن از جایش بلند شد.

وقتی برگشت، دید صندلی کنارش خالی شده.

چند لحظه بعد صدایی از پشت سرش آمد:

«این صندلی آزاده؟»

برگشت.

جونگکوک بود.

«مگه جای دیگه نیست؟»

«هست.»

«پس چرا اینجا؟»

جونگکوک لبخند زد.

«نمی‌دونم.»

کایلا با تعجب نگاهش کرد.

«جواب خیلی قانع‌کننده‌ای بود.»

«ممنون.»

«تعریف نکردم.»

جونگکوک خندید و نشست.

چند ثانیه بعد، گوشی کایلا روی میز لرزید.

پیامی از دوستش بود:

«حواست باشه. فکر کنم جونگکوک ازت خوشش اومده.»

کایلا سریع صفحه را خاموش کرد.

اما جونگکوک متوجه شد.

«چی شد؟»

«هیچی.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

جونگکوک کمی جلو آمد.

«پس چرا یهو قرمز شدی؟»

کایلا با اخم گفت:

«من قرمز نشدم.»

«شدی.»

«نشدم.»

«شدی.»

«جونگکوک!»

او خندید.

«باشه، باشه.»

برای اولین بار آن شب، کایلا هم لبخند زد.

و جونگکوک همان لحظه فهمید که شاید دلیل واقعیِ آمدنش به آن صندلی، فقط کنجکاوی نبوده.

اما هنوز خودش هم نمی‌خواست این موضوع را قبول کند.

بیرون، باران شدیدتر شده بود.

و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این آشنایی ساده، قرار است همه‌چیز را تغییر بدهد...
دیدگاه ها (۱)

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐بعد از آن شب بارانی، قرار نبود...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑چند هفته گذشت.رابطه‌ی آن دو صم...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕چند ماه بعد، همه‌چیز عوض شد...

مهمونی پارت ۳۸

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

پارت ۱۲نیلسو و جونگکوک از کلاس بیرون اومدن و وارد راهروی خلو...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط