پارت ۱۰
پارت ۱۰
روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.
کیفش را روی صندلی گذاشت و نشست.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد کلاس شد.
همین که چشمش به نیلسو افتاد، لبخند زد و به سمتش آمد.
کوک: صبح بخیر.
نیلسو: صبح بخیر.
جونگکوک هنوز کنار میزش ایستاده بود که یکی از دخترهای کلاس صدایش زد.
دختر: جونگکوک، میشه یه لحظه بیای؟
جونگکوک برگشت.
کوک: الان؟
دختر: آره، درباره پروژه یه چیزی میخواستم بپرسم.
نیلسو بیاختیار نگاهشون کرد.
دختر با لبخند با جونگکوک صحبت میکرد و هر چند ثانیه یکبار میخندید.
نیلسو اخم کوچیکی کرد و سریع نگاهش را به کتابش دوخت.
یونا که تازه وارد کلاس شده بود، کنار او نشست.
یونا: دوباره شروع شد؟
نیلسو: چی؟
یونا: هیچی...
نیلسو: واضح بگو!
یونا با خنده گفت:
یونا: از وقتی اون دختر با جونگکوک حرف میزنه، قیافت عوض میشه.
نیلسو: اصلاً هم اینطور نیست!
یونا: پس چرا داری کتاب رو برعکس میخونی؟
نیلسو به کتاب نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
نیلسو: وای...
یونا زد زیر خنده.
نیلسو: نخند!
یونا: باشه، باشه.
---
بعد از چند دقیقه، جونگکوک برگشت.
کوک: چی شده؟
نیلسو: هیچی.
کوک: چرا ناراحتی؟
نیلسو: ناراحت نیستم.
کوک: پس چرا از وقتی اومدم حتی یه بار هم نگام نکردی؟
نیلسو سرش را بالا آورد.
نیلسو: داشتم درس میخوندم.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: آهان...
چند لحظه به او نگاه کرد.
کوک: حسودی کردی؟
نیلسو با تعجب چشمهایش را گرد کرد.
نیلسو: چی؟!
کوک: هیچی.
نیلسو: من به چی باید حسودی کنم؟
کوک: نمیدونم.
جونگکوک کمی نزدیکتر شد و با لبخند گفت:
کوک: شاید به اون دختر.
نیلسو فوراً نگاهش را برگرداند.
نیلسو: اصلاً!
کوک خندید.
کوک: باشه، باور کردم.
نیلسو: مسخرهام نکن.
کوک: مسخره نمیکنم.
صدایش آرامتر شد.
کوک: اتفاقاً خوشحالم.
نیلسو دوباره نگاهش کرد.
نیلسو: چرا؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
کوک: چون فکر کنم فقط من نیستم که...
جملهاش را نیمهکاره گذاشت.
نیلسو: که چی؟
کوک: هیچی.
---
زنگ تفریح خورد.
نیلسو از کلاس بیرون رفت و به حیاط مدرسه رفت.
چند دقیقه بعد صدای جونگکوک را پشت سرش شنید.
کوک: نیلسو!
نیلسو ایستاد.
جونگکوک خودش را به او رساند.
کوک: چرا رفتی؟
نیلسو: همینطوری.
کوک: از دست من ناراحتی؟
نیلسو: نه.
کوک: پس چرا از صبح اینطوری رفتار میکنی؟
نیلسو جواب نداد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
کوک: اون دختر برام مهم نیست.
نیلسو سرش را بالا آورد.
نیلسو: من که چیزی نگفتم.
کوک: میدونم.
لبخند کوچکی زد.
کوک: ولی من میدونم چی فکر میکنی.
نیلسو: تو از کجا میدونی؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
کوک: چون خودمم همین حس رو دارم.
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
نیلسو: یعنی چی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
کوک: وقتی یکی با تو زیاد حرف میزنه، منم حس خوبی ندارم.
نیلسو چیزی نگفت.
کوک: وقتی وارد کلاس میشی، اولین کسی که دنبالش میگردم تویی.
چشمان نیلسو کمی بازتر شد.
کوک: وقتی ناراحتی، منم نمیتونم بیتفاوت باشم.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک با صدای آرام ادامه داد:
کوک: فکر کنم مدتهاست یه چیزی رو از خودم پنهان میکنم.
نیلسو: چی؟
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
کوک: اینکه...
مکث کرد.
کوک: من ازت خوشم میاد، نیلسو.
نیلسو کاملاً ساکت شد.
انگار برای چند ثانیه هیچ صدایی اطرافش وجود نداشت.
نیلسو: جونگکوک...
کوک: لازم نیست الان جواب بدی.
نیلسو به چشمهایش نگاه کرد.
کوک: فقط میخواستم بدونی.
لبخند آرامی روی صورت نیلسو نشست.
نیلسو: ولی...
جونگکوک منتظر ماند.
نیلسو با خجالت گفت:
نیلسو: فکر کنم منم مدتهاست همین حس رو دارم.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: پس...
نیلسو: پس چی؟
کوک: پس دیگه لازم نیست هر بار که یکی باهام حرف میزنه، اینقدر حسودی کنی.
نیلسو با خجالت به او نگاه کرد.
نیلسو: جونگکوک!
جونگکوک خندید.
کوک: باشه، باشه... شوخی کردم.
هر دو خندیدند.
اما هیچکدام نمیدانستند که از همین لحظه، رابطهشان قرار است وارد مرحلهای کاملاً جدید شود.
روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.
کیفش را روی صندلی گذاشت و نشست.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد کلاس شد.
همین که چشمش به نیلسو افتاد، لبخند زد و به سمتش آمد.
کوک: صبح بخیر.
نیلسو: صبح بخیر.
جونگکوک هنوز کنار میزش ایستاده بود که یکی از دخترهای کلاس صدایش زد.
دختر: جونگکوک، میشه یه لحظه بیای؟
جونگکوک برگشت.
کوک: الان؟
دختر: آره، درباره پروژه یه چیزی میخواستم بپرسم.
نیلسو بیاختیار نگاهشون کرد.
دختر با لبخند با جونگکوک صحبت میکرد و هر چند ثانیه یکبار میخندید.
نیلسو اخم کوچیکی کرد و سریع نگاهش را به کتابش دوخت.
یونا که تازه وارد کلاس شده بود، کنار او نشست.
یونا: دوباره شروع شد؟
نیلسو: چی؟
یونا: هیچی...
نیلسو: واضح بگو!
یونا با خنده گفت:
یونا: از وقتی اون دختر با جونگکوک حرف میزنه، قیافت عوض میشه.
نیلسو: اصلاً هم اینطور نیست!
یونا: پس چرا داری کتاب رو برعکس میخونی؟
نیلسو به کتاب نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
نیلسو: وای...
یونا زد زیر خنده.
نیلسو: نخند!
یونا: باشه، باشه.
---
بعد از چند دقیقه، جونگکوک برگشت.
کوک: چی شده؟
نیلسو: هیچی.
کوک: چرا ناراحتی؟
نیلسو: ناراحت نیستم.
کوک: پس چرا از وقتی اومدم حتی یه بار هم نگام نکردی؟
نیلسو سرش را بالا آورد.
نیلسو: داشتم درس میخوندم.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: آهان...
چند لحظه به او نگاه کرد.
کوک: حسودی کردی؟
نیلسو با تعجب چشمهایش را گرد کرد.
نیلسو: چی؟!
کوک: هیچی.
نیلسو: من به چی باید حسودی کنم؟
کوک: نمیدونم.
جونگکوک کمی نزدیکتر شد و با لبخند گفت:
کوک: شاید به اون دختر.
نیلسو فوراً نگاهش را برگرداند.
نیلسو: اصلاً!
کوک خندید.
کوک: باشه، باور کردم.
نیلسو: مسخرهام نکن.
کوک: مسخره نمیکنم.
صدایش آرامتر شد.
کوک: اتفاقاً خوشحالم.
نیلسو دوباره نگاهش کرد.
نیلسو: چرا؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
کوک: چون فکر کنم فقط من نیستم که...
جملهاش را نیمهکاره گذاشت.
نیلسو: که چی؟
کوک: هیچی.
---
زنگ تفریح خورد.
نیلسو از کلاس بیرون رفت و به حیاط مدرسه رفت.
چند دقیقه بعد صدای جونگکوک را پشت سرش شنید.
کوک: نیلسو!
نیلسو ایستاد.
جونگکوک خودش را به او رساند.
کوک: چرا رفتی؟
نیلسو: همینطوری.
کوک: از دست من ناراحتی؟
نیلسو: نه.
کوک: پس چرا از صبح اینطوری رفتار میکنی؟
نیلسو جواب نداد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
کوک: اون دختر برام مهم نیست.
نیلسو سرش را بالا آورد.
نیلسو: من که چیزی نگفتم.
کوک: میدونم.
لبخند کوچکی زد.
کوک: ولی من میدونم چی فکر میکنی.
نیلسو: تو از کجا میدونی؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
کوک: چون خودمم همین حس رو دارم.
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
نیلسو: یعنی چی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
کوک: وقتی یکی با تو زیاد حرف میزنه، منم حس خوبی ندارم.
نیلسو چیزی نگفت.
کوک: وقتی وارد کلاس میشی، اولین کسی که دنبالش میگردم تویی.
چشمان نیلسو کمی بازتر شد.
کوک: وقتی ناراحتی، منم نمیتونم بیتفاوت باشم.
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک با صدای آرام ادامه داد:
کوک: فکر کنم مدتهاست یه چیزی رو از خودم پنهان میکنم.
نیلسو: چی؟
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
کوک: اینکه...
مکث کرد.
کوک: من ازت خوشم میاد، نیلسو.
نیلسو کاملاً ساکت شد.
انگار برای چند ثانیه هیچ صدایی اطرافش وجود نداشت.
نیلسو: جونگکوک...
کوک: لازم نیست الان جواب بدی.
نیلسو به چشمهایش نگاه کرد.
کوک: فقط میخواستم بدونی.
لبخند آرامی روی صورت نیلسو نشست.
نیلسو: ولی...
جونگکوک منتظر ماند.
نیلسو با خجالت گفت:
نیلسو: فکر کنم منم مدتهاست همین حس رو دارم.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: پس...
نیلسو: پس چی؟
کوک: پس دیگه لازم نیست هر بار که یکی باهام حرف میزنه، اینقدر حسودی کنی.
نیلسو با خجالت به او نگاه کرد.
نیلسو: جونگکوک!
جونگکوک خندید.
کوک: باشه، باشه... شوخی کردم.
هر دو خندیدند.
اما هیچکدام نمیدانستند که از همین لحظه، رابطهشان قرار است وارد مرحلهای کاملاً جدید شود.
- ۱۲۳
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط