{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم

خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...

دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم

بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم

گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم

بلا تشبیه میگویم بدانی حال و روزم را
که چون چشم تو بیمارم، که چون زلفت پریشانم

به حکم حاکم چشمت بفرما اذن کارم را
بلا را از نگاه تو بگیرم یا بگردانم

فدای تاری از مویت تمام هستی آتش
به پیشت بهر قربانی تمامش را بسوزانم
دیدگاه ها (۲)

, من هوا را بی نفسهای "تو" حاشا می کنمتار و پود عشق را در "ت...

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ...

مبتلای شب گیسوی تو بودن زیباستهم دچار خم ابروی تو بودن زیباس...

با همین دست، به دستان تو عادت کردماین گناه است ولی جان تو عا...

«عشق یک‌طرفه» Part 4 ( یونگی ) وقتی وارد شدم، سلوین با لبخن...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط