{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم
خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...
دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم
بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم
گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم
بلا تشبیه میگویم بدانی حال و روزم را
که چون چشم تو بیمارم، که چون زلفت پریشانم
به حکم حاکم چشمت بفرما اذن کارم را
بلا را از نگاه تو بگیرم یا بگردانم
فدای تاری از مویت تمام هستی آتش
به پیشت بهر قربانی تمامش را بسوزانم
دیدگاه ها (۹)

کیست تا امشب وجود ماه را باور کندبا دلم همراه باشد، راه را ب...

‍ تو ماه  پنجره ی شاعرانه ها بودیغروب عاشقی ام را  بهانه ها ...

هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شودچشم هایم در هوایت باز گری...

🌷 سلام به همه خوبان عزیزنمی‌دانم آرزویت چیستاما من برای رسید...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط