hi
عشق دردنیای اشتباه پارت ❼❹
انگشت های کشیده ی ته روی پهلوم نفسم رو تنگ میکرد.. خیلی ماهرانه اسب رو توی دشت سبز رنگ هدایت میکرد.. نگاهی بهش کردم.. موهاش تو وزش باد میرقصید.. موهای سفیدش تو وزش باد مثل ابر توی اسمون بود.. بگذریم.. هه ری خیلی زیاد ها بهم یاد داده.. از طب سنتی.. حتی قراره بهم طب سوزنی هم یاد بده.. خیلی ذوق دارم براش.. 🐯حالا چی میخوای شکار کنی؟ 🦋ها؟.. چیزه میخوام اول اصولش رو یاد بگیرم.. دفعه ی بعد بهش فکر میکنم🐯دفعه ی بعدم با هام میای؟ 🦋اگر کار نداشته باشی حتما. یکم معذبم.. بعد از اینکه ا. ن شب.. اون حرف رو به سوهی زد.. فهمیدم محبت هاش.. عادی نیست.. حرف هاش فقط از روی شوخی با یه دختر ۱۶ساله نیست.. وسط دشت اسب رو هم داشت.. پیاده شد و کمک کرد منم پیاده شدم یه سری تیکه چوب خشک برداشت و گفت🐯بیا. کمک کن اتیش درست کنیم 🦋خیلی خب. سنگ هارو به هم میزدیم.. انقدر زدیم که بالاخره جرقه زد و اتیش روشن شد. دوتا تخته سنگ خیلی بزرگ ب داشت و گذاشت دور اتیش.. یه کیف رو هم انداخت کنار یکی از تخته سنگ ها 🐯جونگ کوک کار با شمشیر چوبی رو بلدی.. امروز میخوام بهت یاد بدم چطوری شکار کنی.. و چطوری با شمشیر کار کنی 🦋جدی؟( ذوق)🐯معلومه خره.. خب اول شکار یا شمشیر؟ 🦋.. اوم.. شمشیر.. 🐯خیلی خب. از توی اون کیف دو تا شمشیر در اورد و یکیش رو پرت کرد سمتم گرفتم و از غلاف درش اوردم.. بررسیش کردم بون خش.. تمیز.. محکم 🐯تیز ترین و محکم ترین شمشیر رو توی کل کشور ها داره.. حالا بهم حمله کن ولی یادت باشه. منو نکش.. 🦋باشه..( خنده).شورت کردم بهش حمله کردم اونم دفاع میکرد.. خیلی ماهرانه این کار رو میکرد و تا فرصت پیدا میکرد بهم حمله میکرد.. سعی میکردم دفاع کنم.. بعد از چند دقیقه مبارزه.. تهیونگ شمشیر رو گذاشت زیر گردنم.. مبارزه تموم شد.. بهش باختم نفس میزد 🐯برای دفعه ی اول خوب بود.. یادت باشه.. شمشیرت رو صاف نگه دار.. وقتی بهش فشار میارن..کجش نکن.. اینطوری ممکنه به خودت اسیب برسه.. شمشیر رو با تن خودت یکی بدون...مثل دست و پاهات کنترلش کن.. خب؟ 🦋باشه.. یادم میمونه.. 🐯حالا بریم دنبال شکار یه زره اب خورد و بعد افتادیم دنبال شکار توی ح نگل دستم رو گرفته بود و بهم یافت از کدوم طرف یام یه کمان تو دستشه و اون یکی رو دوششه. میرسیم به یه جایی نزدیک رود خونه ته منو برد پشت یه بوته 🐯هانا نگاه کن..! بالای درخت یه شاهینه... میخوام بزنمش.. تو با کمان کار کردی!؟ 🦋نه🐯پس نگاه کن.. تیر رو میارم اینجا. سفتش میکنی کمان رو جوری تو دستت میگیری که کمان عم ذنراده ی ساعد دستت شه.. بعد زه رو بگیر و تا میتونی بکش.. بعد به اون سمتی که میخوای نشونه بگیر و بعد تیر رو رها کن.. ببین.. اینطوری.. /تبر رو رها کرد و تبر به سمت شاهین رفت.. مستقیم خورد تو سینه اش
انگشت های کشیده ی ته روی پهلوم نفسم رو تنگ میکرد.. خیلی ماهرانه اسب رو توی دشت سبز رنگ هدایت میکرد.. نگاهی بهش کردم.. موهاش تو وزش باد میرقصید.. موهای سفیدش تو وزش باد مثل ابر توی اسمون بود.. بگذریم.. هه ری خیلی زیاد ها بهم یاد داده.. از طب سنتی.. حتی قراره بهم طب سوزنی هم یاد بده.. خیلی ذوق دارم براش.. 🐯حالا چی میخوای شکار کنی؟ 🦋ها؟.. چیزه میخوام اول اصولش رو یاد بگیرم.. دفعه ی بعد بهش فکر میکنم🐯دفعه ی بعدم با هام میای؟ 🦋اگر کار نداشته باشی حتما. یکم معذبم.. بعد از اینکه ا. ن شب.. اون حرف رو به سوهی زد.. فهمیدم محبت هاش.. عادی نیست.. حرف هاش فقط از روی شوخی با یه دختر ۱۶ساله نیست.. وسط دشت اسب رو هم داشت.. پیاده شد و کمک کرد منم پیاده شدم یه سری تیکه چوب خشک برداشت و گفت🐯بیا. کمک کن اتیش درست کنیم 🦋خیلی خب. سنگ هارو به هم میزدیم.. انقدر زدیم که بالاخره جرقه زد و اتیش روشن شد. دوتا تخته سنگ خیلی بزرگ ب داشت و گذاشت دور اتیش.. یه کیف رو هم انداخت کنار یکی از تخته سنگ ها 🐯جونگ کوک کار با شمشیر چوبی رو بلدی.. امروز میخوام بهت یاد بدم چطوری شکار کنی.. و چطوری با شمشیر کار کنی 🦋جدی؟( ذوق)🐯معلومه خره.. خب اول شکار یا شمشیر؟ 🦋.. اوم.. شمشیر.. 🐯خیلی خب. از توی اون کیف دو تا شمشیر در اورد و یکیش رو پرت کرد سمتم گرفتم و از غلاف درش اوردم.. بررسیش کردم بون خش.. تمیز.. محکم 🐯تیز ترین و محکم ترین شمشیر رو توی کل کشور ها داره.. حالا بهم حمله کن ولی یادت باشه. منو نکش.. 🦋باشه..( خنده).شورت کردم بهش حمله کردم اونم دفاع میکرد.. خیلی ماهرانه این کار رو میکرد و تا فرصت پیدا میکرد بهم حمله میکرد.. سعی میکردم دفاع کنم.. بعد از چند دقیقه مبارزه.. تهیونگ شمشیر رو گذاشت زیر گردنم.. مبارزه تموم شد.. بهش باختم نفس میزد 🐯برای دفعه ی اول خوب بود.. یادت باشه.. شمشیرت رو صاف نگه دار.. وقتی بهش فشار میارن..کجش نکن.. اینطوری ممکنه به خودت اسیب برسه.. شمشیر رو با تن خودت یکی بدون...مثل دست و پاهات کنترلش کن.. خب؟ 🦋باشه.. یادم میمونه.. 🐯حالا بریم دنبال شکار یه زره اب خورد و بعد افتادیم دنبال شکار توی ح نگل دستم رو گرفته بود و بهم یافت از کدوم طرف یام یه کمان تو دستشه و اون یکی رو دوششه. میرسیم به یه جایی نزدیک رود خونه ته منو برد پشت یه بوته 🐯هانا نگاه کن..! بالای درخت یه شاهینه... میخوام بزنمش.. تو با کمان کار کردی!؟ 🦋نه🐯پس نگاه کن.. تیر رو میارم اینجا. سفتش میکنی کمان رو جوری تو دستت میگیری که کمان عم ذنراده ی ساعد دستت شه.. بعد زه رو بگیر و تا میتونی بکش.. بعد به اون سمتی که میخوای نشونه بگیر و بعد تیر رو رها کن.. ببین.. اینطوری.. /تبر رو رها کرد و تبر به سمت شاهین رفت.. مستقیم خورد تو سینه اش
- ۱۰.۹k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط