My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p12
زنگ آخر خورد.
وای هنوز سرم درد میکرد.
کیف و چترم رو برداشتم و از مدرسه خارج شدم هوا هنوز بارونی بود.
یکم جلو رفتم تا دیدم یه ماشین بوق زد برام.
سرم رو برگردوندم و دیدم تهیونگه.
عرررررر قیافه ی جذابش باعث شد سر دردم رو یادم بره.
رفتم سمت ماشین رو چتر رو جمع کردم.
درو باز کردم و رفتم داخل.
ته:سلاممممم. مارشملو کوشولو ی من حالش چطوره.
بعد حرفش دستم رو گرفت و بوسید .
از اون همه جنتلمنی به کل حواسم پرت شد.
ته: بیب،نانا کجایی؟
کوک: عااا هیچی یه لحظ...
دوباره سرم درد گرفت .
سرم رو بین دستام گرفتم.
ته: خوبی کوکی؟ چی شده؟
با حالت نگرانی گفت حرفش رو
بعد منو بلند کرد و گذاشت رو پاش.چونم رو گرفت تو دستش و سرم رو بالا آورد.
ته: جونگکوک خوبی؟ چرا یه دفعه اینطوری شدی
کوک: چیزی نیست ته ته فقط امروز داشتیم بازی میکردیم که توپ خورد تو صورتم.
نذاشتم حرف بزنه.
بهش گفتم
کوک: ته میشه بریم خونه من لباسام رو عوض کنم.
خندید و گفت
ته: باش
و یه بوس رو لبام گذاشت .
موقع رانندگی هم تو بغلش بودم .
یه لحظه ی خیلی جذاب .
یه دستش دور کمرم بود داشت نوازشم میکرد و با یه دست دیگش رانندگی میکرد
بعد چند دقیقه سر کوچمون نگه داشت و سرم بوسید و گفت
ته: بیب برو لباسات رو عوض کن و بیا باشه .
کوک:باش
میخواستم درو باز کنم که بهم گفت
ته: یه چیزی یادت نرفته؟
کوک: عا چی؟ آها آها یادم اومد
دستام رو گذاشتم دو طرف صورتش و لباش بوسیدم.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p12
زنگ آخر خورد.
وای هنوز سرم درد میکرد.
کیف و چترم رو برداشتم و از مدرسه خارج شدم هوا هنوز بارونی بود.
یکم جلو رفتم تا دیدم یه ماشین بوق زد برام.
سرم رو برگردوندم و دیدم تهیونگه.
عرررررر قیافه ی جذابش باعث شد سر دردم رو یادم بره.
رفتم سمت ماشین رو چتر رو جمع کردم.
درو باز کردم و رفتم داخل.
ته:سلاممممم. مارشملو کوشولو ی من حالش چطوره.
بعد حرفش دستم رو گرفت و بوسید .
از اون همه جنتلمنی به کل حواسم پرت شد.
ته: بیب،نانا کجایی؟
کوک: عااا هیچی یه لحظ...
دوباره سرم درد گرفت .
سرم رو بین دستام گرفتم.
ته: خوبی کوکی؟ چی شده؟
با حالت نگرانی گفت حرفش رو
بعد منو بلند کرد و گذاشت رو پاش.چونم رو گرفت تو دستش و سرم رو بالا آورد.
ته: جونگکوک خوبی؟ چرا یه دفعه اینطوری شدی
کوک: چیزی نیست ته ته فقط امروز داشتیم بازی میکردیم که توپ خورد تو صورتم.
نذاشتم حرف بزنه.
بهش گفتم
کوک: ته میشه بریم خونه من لباسام رو عوض کنم.
خندید و گفت
ته: باش
و یه بوس رو لبام گذاشت .
موقع رانندگی هم تو بغلش بودم .
یه لحظه ی خیلی جذاب .
یه دستش دور کمرم بود داشت نوازشم میکرد و با یه دست دیگش رانندگی میکرد
بعد چند دقیقه سر کوچمون نگه داشت و سرم بوسید و گفت
ته: بیب برو لباسات رو عوض کن و بیا باشه .
کوک:باش
میخواستم درو باز کنم که بهم گفت
ته: یه چیزی یادت نرفته؟
کوک: عا چی؟ آها آها یادم اومد
دستام رو گذاشتم دو طرف صورتش و لباش بوسیدم.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۱۹۲
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط