Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.48
(روایت از زبان ا.ت)
هنوز باورم نمیشد.
اون بوسه...
اون لحظه احساسی...
اولین بوسه زندگیم بود...
هعیییییی
خیلی آروم نوک انگشتام رو روی لب هام گذاشتم و خیلی کیوت بهش نگاه کردم.
به کیک نگاه کردم، بعد به بادکنکها و هدیههایی که روی میز بودن.
تصمیم گرفتم راجب بوسه چیزی نگم چون یا دست پاچه میشدم یا رسما میریدم توی حرفامون. خیلی اوسکولم
اااهههه
خب ا.ت آروم باش نفس عمیق بکش، خودتو آروم کن
هوا چقدر خوبه نه؟
وای ا.ت به خودت بیا
خب
اهم
+تو از کی اینا رو آماده کردی؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-مهم نیست.
+نه، مهمه! حتی من یادم نبود امروز تولدمه.
-دقیقاً به همین دلیل چیزی نگفتم.
خندیدم.
+پس اون همه رفتار عجیب از صبح...
-نقشه بود.
+و اون صدای کتاب افتادن؟
جونگکوک لبخند زد.
-اونم نقشه بود.
+واقعاً میخواستی منو سکته بدی؟
-یکم.
با خنده یه کوسن برداشتم و سمتش پرت کردم.
+خیلی بدجنسی!
جونگکوک خندید و کوسن رو گرفت.
-خب، حالا بیا شمعها رو فوت کن.
کنار کیک ایستادم.
چشمام رو بستم و چند ثانیه فکر کردم.
این چند ماه پر از اتفاقات عجیب بود.
ولی الان...
برای اولین بار حس میکردم همهچیز آرومه.
شمعها رو فوت کردم.
جونگکوک دست زد.
+ممنون، جونگکوک.
-تولدت مبارک.
لبخند زدم.
+بهترین سورپرایزی بود که تا حالا گرفتم.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
-خوشحالم که خوشت اومد.
نگاهش کردم.
یه چیزی توی چشمهاش بود که قبلاً ندیده بودم.
+چی شده؟
-هیچی.
باز هیچی؟
خندید.
-خب... فقط خوشحالم که تو خوشحالی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک یه هدیهی کوچیک از روی میز برداشت و سمتم گرفت.
-اینم برای تو.
جعبه رو باز کردم.
داخلش یه نشانک کتاب ساده و قشنگ بود.
پشتش یه جملهی کوتاه حک شده بود:
برای همهی داستانهایی که هنوز قراره بخونی.
لبخندم عمیقتر شد.
+جونگکوک...
-چیه؟
+اینو خیلی دوست دارم.
جونگکوک لبخند زد.
ولی توی دلش یه چیز دیگه میگفت:
منم دوست دارم تو توی ادامهی داستان زندگی من باشی.
اما هنوز...
جرئت گفتنش رو نداشت............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.48
(روایت از زبان ا.ت)
هنوز باورم نمیشد.
اون بوسه...
اون لحظه احساسی...
اولین بوسه زندگیم بود...
هعیییییی
خیلی آروم نوک انگشتام رو روی لب هام گذاشتم و خیلی کیوت بهش نگاه کردم.
به کیک نگاه کردم، بعد به بادکنکها و هدیههایی که روی میز بودن.
تصمیم گرفتم راجب بوسه چیزی نگم چون یا دست پاچه میشدم یا رسما میریدم توی حرفامون. خیلی اوسکولم
اااهههه
خب ا.ت آروم باش نفس عمیق بکش، خودتو آروم کن
هوا چقدر خوبه نه؟
وای ا.ت به خودت بیا
خب
اهم
+تو از کی اینا رو آماده کردی؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-مهم نیست.
+نه، مهمه! حتی من یادم نبود امروز تولدمه.
-دقیقاً به همین دلیل چیزی نگفتم.
خندیدم.
+پس اون همه رفتار عجیب از صبح...
-نقشه بود.
+و اون صدای کتاب افتادن؟
جونگکوک لبخند زد.
-اونم نقشه بود.
+واقعاً میخواستی منو سکته بدی؟
-یکم.
با خنده یه کوسن برداشتم و سمتش پرت کردم.
+خیلی بدجنسی!
جونگکوک خندید و کوسن رو گرفت.
-خب، حالا بیا شمعها رو فوت کن.
کنار کیک ایستادم.
چشمام رو بستم و چند ثانیه فکر کردم.
این چند ماه پر از اتفاقات عجیب بود.
ولی الان...
برای اولین بار حس میکردم همهچیز آرومه.
شمعها رو فوت کردم.
جونگکوک دست زد.
+ممنون، جونگکوک.
-تولدت مبارک.
لبخند زدم.
+بهترین سورپرایزی بود که تا حالا گرفتم.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
-خوشحالم که خوشت اومد.
نگاهش کردم.
یه چیزی توی چشمهاش بود که قبلاً ندیده بودم.
+چی شده؟
-هیچی.
باز هیچی؟
خندید.
-خب... فقط خوشحالم که تو خوشحالی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک یه هدیهی کوچیک از روی میز برداشت و سمتم گرفت.
-اینم برای تو.
جعبه رو باز کردم.
داخلش یه نشانک کتاب ساده و قشنگ بود.
پشتش یه جملهی کوتاه حک شده بود:
برای همهی داستانهایی که هنوز قراره بخونی.
لبخندم عمیقتر شد.
+جونگکوک...
-چیه؟
+اینو خیلی دوست دارم.
جونگکوک لبخند زد.
ولی توی دلش یه چیز دیگه میگفت:
منم دوست دارم تو توی ادامهی داستان زندگی من باشی.
اما هنوز...
جرئت گفتنش رو نداشت............
ادامه دارد...........
- ۱.۱k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط