لب‌هات باز شدن. کم‌کم تسلیم‌شدی، همراهش شدی. یه صدای خیلی

لب‌هات باز شدن. کم‌کم تسلیم‌شدی، همراهش شدی. یه صدای خیلی خفه و آه‌مانند از ته گلوت دراومد که باعث شد یونگی ناله ای کنه. ناله‌ای که خیلی سریع توی گلوش خفه‌اش کرد.
فشارش بیشتر شد. پشتت رو به دیواره‌ی کمد فشرد و خودش رو بهت چسبوند. قفسه‌ی سینش به قفسه‌ی سینه‌ات فشرده شد، طوری که حتی صدای ضربان قلبش رو حس می‌کردی.
یه دستش حالا داشت پایین‌تر می‌رفت، از روی پهلوهات عبور کرد، با سر انگشتاش روی خط دنده‌هات کشید، انگار بخواد همه‌چیز رو از حفظ کنه.
و تو… نفست بریده بریده شده بود.
بدنت می‌لرزید.
نه از ترس.
از عطش.
از اینکه این مرد لعنتی چطور انقدر راحت می‌تونست همه‌چی رو به هم بریزه.
وقتی بلخره لب‌هاش رو جدا کرد، پیشونیشو به پیشونیت تکیه داد. نفس‌نفس می‌زد.
و با صدای خش‌دار و گرفته‌ای که لرزه به اندامت می‌انداخت، زمزمه کرد:
«خب… الان ساکت شدی؟»
حرکتی نکردی. گیج، داغ، و خواهان. لب‌هات هنوز از تماس لب‌هاش می‌سوخت.
یونگی پوزخند زد. «خودت چی فکر می‌کنی؟»
لعنت بهش که بدنت دوباره لمسش رو می‌خواست.
و وقتی خیلی آروم جواب دادی:
«تو شروع کردی…»
اون لبخند زد.
دوباره خم شد، اما این‌بار نه برای ساکت کردنت… بلکه برای ادامه دادن.

🌚🌚
دیدگاه ها (۴)

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

درخواستی

Heir of Light and Darknesspart : 5جونگ‌کوک اون قسمت و میمکید...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

تکپارتی تهیونگ

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

دختر و پارتی

چندپارتی یونگی

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند ثانیه فقط...

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط