سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۲۰۳
احساس سبکی به من دست داده بود، احساس میکردم که هیچ وزنی ندارم به آرامی از روی زمین بلند شدم. حس خوبی داشتم، در حالی که زمین فاصله میگرفتم لبخندی زدم من تونسته بودم بر جاذبه غلبه کنم! اما چه حیف که این احساس زیبا دوام چندانی نداشت.
به یکباره این حس به بدترین حسی تبدیل شد که در طول زندگیم تجربه کرده بودم.
احساس می کردم گردش خون در بدنم متوقف شده حس میکردم که انگشتانم در حال یخ زدن هستن. به هیچ وجه نمی دونستم این طلسم چه تاثیر بر روی من دارد، اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم و باید همین امروز کار رو تمام می کردم
هر چقدر جلوتر میرفتم انرژی بیشتری رو از دست میدادم طوری که برای لحظه ای مردد شدم و خواندن ورد رو متوقف کردم ای کاش به گفتههای کتاب بیشتر دقت میکردم این اولین اشتباه من بود. خواستم ورد رو ادامه بدم که.
برای لحظه ای احساس کردم که دارن بدنم رو با خنجرهای نامرئی تیکه تیکه می کنن!
نمی دونستم چه کار باید می کردم.
هاله هایی که اطرافم بودن ، کم کم شکل خاصی می،گرفتن هر لحظه فشاری مضاعف به من وارد میشه، فشاری که
هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، انگشتانم در حال بی حس شدن بودن.
خوشبختانه برای انجام این طلسم احتیاجی نداشتم که از عصا استفاده کنم.
هاله ها به طور دائمی در حال تغییر به رنگ سیاه و سفید بودن نمی تونستم تمرکز کنم هر لحظه که می گذشت فشار بیشتری به من وارد میشد ، نمی تونستم خود رو ببینم از شدت درد چشمانم رو بسته بود،دیگه نمی تونستم دستام رو حرکت بدم، از همه بدتر سوزشی عجیب در قلبم حس می کردم. انگار اون خنجرهای نامرئی قلب من رو تیکه تیکه کرده بود! از شدت درد چشمانم رو دوبار باز می کنم، می خواهم ورد رو ادامه بدم اما انگار لبانم رو با نخ های نامرئی دوختن،نخ هایی جادویی که من رو از گفتن کلمه ها باز می
دارن.
شاید این فرصتی برای من بود که قدرت خودم رو در بوته آزمایش بذارم. امتحانی که شکست در اون به غیمت جون خودم تمام می شد.
در مدت یک سال من قدرتی رو در خودم به وجود آورده بودم که هیچکس نداشت، قدرتی که به من اجازه می داد تنها با اراده جادو کنم. با صدای بلندی که هیچگاه شنیده نشد طلسم رو در ذهنم میخواندم صدایی که تنها خودم می شنیدم.
هاله های سفید و سیاه به وجود آمده در حال از بین رفتن بودن. برای لحظه ای ناامیدی بر من غلبه کرد، اما نه... نباید تسلیم می شدم به هیچ وجه دوست نداشتم که این طوری بمیرم. انگار قدرتی به من داده شده بود، احساس میکردم که علاوه بر اینکه نیروی خودم رو از دست می دهم قدرتی رو
از جهان اطرافم جذب میکنم شاید به خاطر این بود که من جادو رو با حالت خاصی می خواندم. به نظر آمد که همه چیز به حالت عادی در آمد و به نظر میامد که مرحله اول رو به خوبی انجام دادم.
می
با خودم گفتم اگه من نمی تونستم این طلسم رو انجام بدم حتما مرده بودم اما این بار هم خدا به من کمک کرده بود. نیروی که از هر چیز فراتر بود.
از این مرحله به بعد در کتاب تنها به ذکر کارهایی که باید میکردم ، اکتفا کرده بود و چیز اضافه ای نگفته بود. آمد که میتوانم حرف بزنم و نخ های نامرئی از بین رفته بودن امی تونستم حرف بزنم. نفسی از سر آسودگی میکشم، با انجام این جادو انگار قدرتی دوباره به من داده شده بود، حتی می تونستم دستام رو
به نظر می
حرکت بدم
در کتاب یه سری حرکات عجیب رو نقاشی کرده بودن که من باید اون حرکات رو انجام می دادم، نزدیک یک هفته ای میشد که من اون حرکات رو تمرین میکردم و حالا زمان اون بود اونها رو با دقت تمام انجام بدم.
طبق گفته کتاب در این مرحله ممکنه صداهای مختلفی رو بشنوم که بیشتر خواستههای درونی من هستن، در کتاب نوشته شده بود که در مواقع نادر و به خاطر قدرت زیاد و نداشتن کنترل رو قدرتها ممکنه قسمتی از روح که دارای قدرت بی نهایت سیاه هست قسمتی از روح پاک رو با خارج کردن از بدن نابود کنه، که تنها در یک مورد افکار شخص هم از بدن اون به همراه روح خارج میشه که در این صورت رفتار و خاطرات پاک خواهد شد و شخص به موجودی نیمه انسان با افکار پلید تبدیل خواهد شد که تنها یک هدف در زندگیش داره،اونم چیزی نیست جز بدست آوردن قدرت بیشتر امدتها روی این قسمت فکر کرده بودم اما هیچ نتیجه ای نگرفته بودم، برای همین هم با خودم گفتم که این جزء موارد نادره
در حاشیه های کتاب هم نوشته هایی بود که در اون موقعیت اصلا به خاطرشون نمی آوردم، نوشته هایی که به نظرم کم اهمیت می آمدن
من نمی تونسم به بدن خودم نگاه کنم جای جای بدنم به شدت می سوخت انگار روی قسمت های مختلف بدن من زغال داغ گذاشته باشن. دردم رو به فراموشی می سپارم این یکی دیگر از قدرت های من است که می توانم برای مدتی درد ها رو فراموش کنم و حالا هم از این روش برای تمرکز استفاده می کنم.
دیدگاه ها (۰)

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

Destiny part 12

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

خوو درباره این پست که گفتم قراره میکو رو تغییر بدم چون حس می...

هنوزم به احساست اهمیت میدمانقدر به احساست مردم توجه کردمانقد...

آپدیت یوتیوب Louis Vuittonفلیکس در قسمت جدید Louis Vuitton ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط