رقص مرگ و عشق
رقص مرگ و عشق
p¹²
مدرسه، تنها جایی بود که میتونستم نفس بکشم. اونجا من فقط یه دخترِ کلاس ششم بودم، نه اون اسیرِ ترسناکِ خونه.
با اینکه همیشه یه سنگینیِ نامعلوم روی شونههام بود، اما وقتی تویِ حیاطِ مدرسه بودم، میتونستم وانمود کنم که همهچی عادیه.
تازه، یه چیزی هم بود که باعث میشد قلبم یه جورِ دیگه بزنه... یه جورِ متفاوت از ترس.
&(با لبخندِ خجالتی) باز هم دیر اومدی؟
من نگاهم رو دزدیدم. صورتِ اون پسر، آرین، همیشه مثلِ یه پناهگاه بود.
اون از همه چیزِ اون خونه دور بود؛ از اون نگاههایِ سرد و اون سکوتهایِ مرگبار.
_نه، فقط... یکم دیر کردم.
آرین دستش رو آورد جلو و خیلی آروم، طوری که انگار میترسه یه جوری باشه، دستم رو لمس کرد. حسِ گرمایِ دستش، برخلافِ سردیِ خونه، برام مثلِ معجزه بود.
&امروز بعد از مدرسه میتونیم بریم کنارِ پارک؟ میخوام اون کتابی که گفتم رو بهت نشون بدم.
قلبم تند زد. میدونستم دارم ریسک میکنم.
میدونستم اگه جونگکوک بفهمه، دنیایِ من کلاً از هم میپاشه.
اما اون لحظهیِ لحظه، تشنهیِ یه چیزِ دیگه بودم؛ تشنهیِ یه حسی که بهم ثابت کنه من هنوز زنده هستم و مالِ کسی نیستم.
_باشه، آرین. ولی نباید کسی بفهمه.
"بعد از مدرسه"
بعد از مدرسه، با لرزشِ دستها، از مسیرِ همیشگیِ خونه دور شدم. قلبم داشت تویِ سینهام میکوبید.
هر قدمی که به سمتِ پارک برمیداشتم، انگار داشتم از یه مرزِ ممنوعه رد میشدم.
وقتی رسیدم به اون گوشهیِ دنجِ پارک، آرین اونجا بود.
نشستیم رویِ چمنها و شروع کردیم به حرف زدن. اون داشت دربارهیِ چیزایِ معمولی میگفت؛ کارتون، درس، بازی... چیزایی که من حتی نمیتونستم تصورشون رو بکنم.
&تو خیلی ساکتی،انگار همیشه یه چیزی تویِ فکرته. چیزی که نمیخوای بگی.
نگاهم رو به زمین دوختم.
چطور میتونستم بهش بگم که تویِ خونه، یه سایهیِ بزرگ همیشه بالایِ سرم ایستاده؟ چطور میگفت که من یه زندانی هستم که فقط ادایِ دانشآموز بودن رو درمیآره؟
_فقط... یه کم خستهام.
همون لحظه که داشتم سعی میکردم لبخند بزنم، یه حسِ بدی تویِ بدنم پیچید.
یه جور حسِ آشنا... انگار هوا یهو سنگین شد.
انگار اون نگاهِ تیز و سرد، از پشتِ درختها داشت منو میپایید.
سرم رو سریع چرخوندم.
اطرافِ پارک شلوغ بود، اما یه لحظه احساس کردم یه جفت چشمِ سیاه، مثلِ چاهِ عمیق، داره تویِ تاریکیِ بینِ درختها به من خیره شده.
_(با صدایی که میلرزید) آرین... بیا بریم.
زود باید برگردم خونه.
&چی شده؟ مگه چیزی اتفاق افتاده؟
نگذاشتم جواب بده.
با سرعت از کنارش رد شدم. حس میکردم دارم فرار میکنم، اما نمیدونستم دارم از چی فرار میکنم. از آرین؟ یا از اون حقیقتِ تلخی که میدونستم، اون سایهیِ سیاه، حتماً همین الان هم منو پیدا کرده...
p¹²
مدرسه، تنها جایی بود که میتونستم نفس بکشم. اونجا من فقط یه دخترِ کلاس ششم بودم، نه اون اسیرِ ترسناکِ خونه.
با اینکه همیشه یه سنگینیِ نامعلوم روی شونههام بود، اما وقتی تویِ حیاطِ مدرسه بودم، میتونستم وانمود کنم که همهچی عادیه.
تازه، یه چیزی هم بود که باعث میشد قلبم یه جورِ دیگه بزنه... یه جورِ متفاوت از ترس.
&(با لبخندِ خجالتی) باز هم دیر اومدی؟
من نگاهم رو دزدیدم. صورتِ اون پسر، آرین، همیشه مثلِ یه پناهگاه بود.
اون از همه چیزِ اون خونه دور بود؛ از اون نگاههایِ سرد و اون سکوتهایِ مرگبار.
_نه، فقط... یکم دیر کردم.
آرین دستش رو آورد جلو و خیلی آروم، طوری که انگار میترسه یه جوری باشه، دستم رو لمس کرد. حسِ گرمایِ دستش، برخلافِ سردیِ خونه، برام مثلِ معجزه بود.
&امروز بعد از مدرسه میتونیم بریم کنارِ پارک؟ میخوام اون کتابی که گفتم رو بهت نشون بدم.
قلبم تند زد. میدونستم دارم ریسک میکنم.
میدونستم اگه جونگکوک بفهمه، دنیایِ من کلاً از هم میپاشه.
اما اون لحظهیِ لحظه، تشنهیِ یه چیزِ دیگه بودم؛ تشنهیِ یه حسی که بهم ثابت کنه من هنوز زنده هستم و مالِ کسی نیستم.
_باشه، آرین. ولی نباید کسی بفهمه.
"بعد از مدرسه"
بعد از مدرسه، با لرزشِ دستها، از مسیرِ همیشگیِ خونه دور شدم. قلبم داشت تویِ سینهام میکوبید.
هر قدمی که به سمتِ پارک برمیداشتم، انگار داشتم از یه مرزِ ممنوعه رد میشدم.
وقتی رسیدم به اون گوشهیِ دنجِ پارک، آرین اونجا بود.
نشستیم رویِ چمنها و شروع کردیم به حرف زدن. اون داشت دربارهیِ چیزایِ معمولی میگفت؛ کارتون، درس، بازی... چیزایی که من حتی نمیتونستم تصورشون رو بکنم.
&تو خیلی ساکتی،انگار همیشه یه چیزی تویِ فکرته. چیزی که نمیخوای بگی.
نگاهم رو به زمین دوختم.
چطور میتونستم بهش بگم که تویِ خونه، یه سایهیِ بزرگ همیشه بالایِ سرم ایستاده؟ چطور میگفت که من یه زندانی هستم که فقط ادایِ دانشآموز بودن رو درمیآره؟
_فقط... یه کم خستهام.
همون لحظه که داشتم سعی میکردم لبخند بزنم، یه حسِ بدی تویِ بدنم پیچید.
یه جور حسِ آشنا... انگار هوا یهو سنگین شد.
انگار اون نگاهِ تیز و سرد، از پشتِ درختها داشت منو میپایید.
سرم رو سریع چرخوندم.
اطرافِ پارک شلوغ بود، اما یه لحظه احساس کردم یه جفت چشمِ سیاه، مثلِ چاهِ عمیق، داره تویِ تاریکیِ بینِ درختها به من خیره شده.
_(با صدایی که میلرزید) آرین... بیا بریم.
زود باید برگردم خونه.
&چی شده؟ مگه چیزی اتفاق افتاده؟
نگذاشتم جواب بده.
با سرعت از کنارش رد شدم. حس میکردم دارم فرار میکنم، اما نمیدونستم دارم از چی فرار میکنم. از آرین؟ یا از اون حقیقتِ تلخی که میدونستم، اون سایهیِ سیاه، حتماً همین الان هم منو پیدا کرده...
- ۶.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط