فرار من
۳۱
سرش رو تکان داد و تکیش رو از دیوار گرفت
جنگکوک... ساکت رو مامان آورده این جا... فکر کرده ما باهم میخوابیم
نمیدونم چرا نتونستم بهش خیره بشم سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم
یوری... حالا چی کار کنم؟؟
جنگکوک... بزار بخوابن بعد برو. مامان زود میخوابه خستس
بعد هم پشتش رو کرد به من و سویشرتش رو در آورد. من هم فوری پشتم رو کردم بهش و به بیرون خیره شدم.
ولی حواسم این جا نبود
این کتی جون هم گیر داده هاااا. خدا بعدش رو به خیر کنه . چقدر مارو به هم میچسپونه.
صدای جنگکوک که گفت . که با فکر کنم خوابن آروم برو اتاق جنا . برگشتم اومدم بگم باشه که دیدم بیشعور بالا تنش لخته خیلی ریلکس گرفته خوابیده .
سریع سرم رو انداختم پایین و از اتاق اومدم بیرون . پسره نفهم! ولی هیکلش خوب بودا٫پسره بیشعور نمیدونه من بی جنبم این سیس پکشو میندازه بیرون؟؟
ولی من هم هیزم ها!؟
آروم رفتم اتاق جنا خزیدم زیر پتو . از خستگی فکر خیال سرم داشت میپوکید.
خداراشکر بشمر سه خوابم برد..
اصلا نفهمیدم چی شد!!!
با حس نوازشی روی موهام بی حال چشمام رو نیمه باز کردم
جنا کناره دراز کشیده بود و لبخند نگاهم میکرد.
منم از همون لبخند های نازم رو تحویلش دادم و بلند شدم نشستم.
و گفتم
یوری....سلام ... ساعت چنده؟
جنا که نیمه خیز بود دراز کشید
جنا.... سلام ... خرس قطبی من ساعت هفته!
همچین با تعجب نگاهش کردم که بدبخت به خودش شک کرد دوباره ساعتش رو نگاه کرد
جنا.... به خدا ساعت هفته... تازه رسیدم دیدم توی خواب ناز به سر میبری.خواستم آوار شم روی سرت دلم واست سوخت ....
با شک نگاهش کردم
این موجود فضایی دلش واسه من سوخت؟؟
یوری... مهربان شدیاااا.خواب ماب که ندیدی و.سرکاریه.
جنا مظلوم نگاهم کرد . ولی خوب از اون جایی که من خودم کلا توی این کارا استادم فهمیدم که میخواهد خرم کنه
با صدای آرومی گفت
جنا... دلت میاد من به این خوفی
لبخند خوشگلی هم زدم و شیطون گفتم
یوری.... اشتباه گرفتی خواهرم. من تیهونگ نیستماا!
آقا ما همین رو گفتیم جنا یک جوری پرید صاف نشست.که کل هیکل و تخت من لرزید رنگش پرید!!!
با بهت نگاهم کرد و گفت
جنا...چ..چی...؟.تیهونگ....؟؟باور کن اشتباه میکنی! اصلا تیهونگ کیه
سرش رو تکان داد و تکیش رو از دیوار گرفت
جنگکوک... ساکت رو مامان آورده این جا... فکر کرده ما باهم میخوابیم
نمیدونم چرا نتونستم بهش خیره بشم سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم
یوری... حالا چی کار کنم؟؟
جنگکوک... بزار بخوابن بعد برو. مامان زود میخوابه خستس
بعد هم پشتش رو کرد به من و سویشرتش رو در آورد. من هم فوری پشتم رو کردم بهش و به بیرون خیره شدم.
ولی حواسم این جا نبود
این کتی جون هم گیر داده هاااا. خدا بعدش رو به خیر کنه . چقدر مارو به هم میچسپونه.
صدای جنگکوک که گفت . که با فکر کنم خوابن آروم برو اتاق جنا . برگشتم اومدم بگم باشه که دیدم بیشعور بالا تنش لخته خیلی ریلکس گرفته خوابیده .
سریع سرم رو انداختم پایین و از اتاق اومدم بیرون . پسره نفهم! ولی هیکلش خوب بودا٫پسره بیشعور نمیدونه من بی جنبم این سیس پکشو میندازه بیرون؟؟
ولی من هم هیزم ها!؟
آروم رفتم اتاق جنا خزیدم زیر پتو . از خستگی فکر خیال سرم داشت میپوکید.
خداراشکر بشمر سه خوابم برد..
اصلا نفهمیدم چی شد!!!
با حس نوازشی روی موهام بی حال چشمام رو نیمه باز کردم
جنا کناره دراز کشیده بود و لبخند نگاهم میکرد.
منم از همون لبخند های نازم رو تحویلش دادم و بلند شدم نشستم.
و گفتم
یوری....سلام ... ساعت چنده؟
جنا که نیمه خیز بود دراز کشید
جنا.... سلام ... خرس قطبی من ساعت هفته!
همچین با تعجب نگاهش کردم که بدبخت به خودش شک کرد دوباره ساعتش رو نگاه کرد
جنا.... به خدا ساعت هفته... تازه رسیدم دیدم توی خواب ناز به سر میبری.خواستم آوار شم روی سرت دلم واست سوخت ....
با شک نگاهش کردم
این موجود فضایی دلش واسه من سوخت؟؟
یوری... مهربان شدیاااا.خواب ماب که ندیدی و.سرکاریه.
جنا مظلوم نگاهم کرد . ولی خوب از اون جایی که من خودم کلا توی این کارا استادم فهمیدم که میخواهد خرم کنه
با صدای آرومی گفت
جنا... دلت میاد من به این خوفی
لبخند خوشگلی هم زدم و شیطون گفتم
یوری.... اشتباه گرفتی خواهرم. من تیهونگ نیستماا!
آقا ما همین رو گفتیم جنا یک جوری پرید صاف نشست.که کل هیکل و تخت من لرزید رنگش پرید!!!
با بهت نگاهم کرد و گفت
جنا...چ..چی...؟.تیهونگ....؟؟باور کن اشتباه میکنی! اصلا تیهونگ کیه
- ۲۰.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط