پارت ۳
پارت ۳
خوابم میامد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم نداشتم بهش آروم گفتم
«جیمینی..میشه بریم بخوابیم؟»
نگاهی بهم انداخت لبخندی گرم زد گفت
«حتماا»
جیمین وارد اتاق شد کمی بعد لب زد گفت
«کوک بیا اتاق امادهست»
وارد اتاق شدم نسبت به چند ساعت پیش خیلی مرتب تر شده بود
جیمین با خنده لب زد گفت
«ببخشید...چند ساعت پیش اتاقم شلوغ بود»
«نه..مشکلی نیس»
آروم روی تخت دراز کشیدم جیمین از اتاق خارج شد چند دقیقه بعد با پارچ آب و دو تا لیوان وارد اتاق شد روی میز عسلی گذاشت برق اتاق را خاموش کرد و اومد روی تخت کنارم دراز کشید
«شب بخیر کوک»
لبخندی زدم و گفتم «شب بخیر جیم»
اونقدری خسته بودم و بدنم کوفته بود که تا الان هم چشمام به زور باز مونده بود
آروم چشمام رو روی هم گذاشتم دیگر متوجه چیزی نشدم...سیاهی...
(ساعت ⁴:¹⁶ صبح)
از خواب پریدم چهار زانو روی تخت نشستم و با خوشحالی داد گفتم
«جیمینننننننن....یاااافتم....فهمیدممم..»
جیمین بخاطر دادی که زدم از خواب پرید روی تخت نشست با ترس گفت
«یاخدا...کوک...چیشدع...کره شمالی حمله کرده؟؟»
از حرف جیمین با صدای بلند خنده ای بیرون دادم گفتم «نه خره!!»
لبخند شیطانی زدم گفتم«من یه نقشه دارم»
جیمین با دست به پیشانی اش ضربه ای محکم زد گفت «خدا بهم رحم کنه»
دوباره خنده ای بیرون دادم
از روی تخت بلند شدم و تخته وایت برد را به همراه چند تا ماژیک از داخل کمد بیرون کشیدم
رفتم روی تخت نشستم و تخته رو روی پاهام گذاشتم بدون هیچ گونه آمادگی به جیمین گفتم
«تو باید جای من سر قرار بری»
جیمین با چشمانی کرد بلند داد زد گفت
«چییییی؟ جونگکوک ساعت 4 صبحه میفهمی چی میگی؟؟»
لبخندی زدم گفتم
«بله کاملا مطمئنم»
خوابم میامد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم نداشتم بهش آروم گفتم
«جیمینی..میشه بریم بخوابیم؟»
نگاهی بهم انداخت لبخندی گرم زد گفت
«حتماا»
جیمین وارد اتاق شد کمی بعد لب زد گفت
«کوک بیا اتاق امادهست»
وارد اتاق شدم نسبت به چند ساعت پیش خیلی مرتب تر شده بود
جیمین با خنده لب زد گفت
«ببخشید...چند ساعت پیش اتاقم شلوغ بود»
«نه..مشکلی نیس»
آروم روی تخت دراز کشیدم جیمین از اتاق خارج شد چند دقیقه بعد با پارچ آب و دو تا لیوان وارد اتاق شد روی میز عسلی گذاشت برق اتاق را خاموش کرد و اومد روی تخت کنارم دراز کشید
«شب بخیر کوک»
لبخندی زدم و گفتم «شب بخیر جیم»
اونقدری خسته بودم و بدنم کوفته بود که تا الان هم چشمام به زور باز مونده بود
آروم چشمام رو روی هم گذاشتم دیگر متوجه چیزی نشدم...سیاهی...
(ساعت ⁴:¹⁶ صبح)
از خواب پریدم چهار زانو روی تخت نشستم و با خوشحالی داد گفتم
«جیمینننننننن....یاااافتم....فهمیدممم..»
جیمین بخاطر دادی که زدم از خواب پرید روی تخت نشست با ترس گفت
«یاخدا...کوک...چیشدع...کره شمالی حمله کرده؟؟»
از حرف جیمین با صدای بلند خنده ای بیرون دادم گفتم «نه خره!!»
لبخند شیطانی زدم گفتم«من یه نقشه دارم»
جیمین با دست به پیشانی اش ضربه ای محکم زد گفت «خدا بهم رحم کنه»
دوباره خنده ای بیرون دادم
از روی تخت بلند شدم و تخته وایت برد را به همراه چند تا ماژیک از داخل کمد بیرون کشیدم
رفتم روی تخت نشستم و تخته رو روی پاهام گذاشتم بدون هیچ گونه آمادگی به جیمین گفتم
«تو باید جای من سر قرار بری»
جیمین با چشمانی کرد بلند داد زد گفت
«چییییی؟ جونگکوک ساعت 4 صبحه میفهمی چی میگی؟؟»
لبخندی زدم گفتم
«بله کاملا مطمئنم»
- ۱۰۸
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط