{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 162
تخت کوچیکی که دور تا دورش شیشه بود رو وارد اتاق کرد و پرستار لبخندی زد
" شما ناکاهارا چویا هستید؟ "
چویا در حالی که تخت خوابیده بود و ماسک روی صورتش بود سری تکون داد و موجود کوچیکی کنارش قرار گرفت که به طرز بامزه ای خواب بود...این پسر خودش بود؟ چطور انقدر خوشگل بود!
با زحمت ماسک رو برداشت که پرستار مانع شد اما...
+ دازای...چرا نیومد؟
" منظورتون همسرتونه؟ ایشون دارن پانسمانشونو تعویض میکنن "
ماسک رو روی صورتش گذاشت و از اتاق بیرون رفت که چویا به پسر کوچولوش خیره شد که ملافه آبی رنگی روش کشیده شده بود و دستاش با دستکش کوچولویی پنهان بود.
دلش می‌خواست بغلش کنه اما نمیتونست...این سرم های لعنتی بهش این اجازه رو نمیدادن و همین چند روز پیش از خونریزی زیاد داشت میمرد
مدتی گذشت و در باز شد...برعکس سری قبل اینبار دازای مرتب بود...موهاش شونه زده شده و یه طرف رو پشت گوشش داده بود و یه لباس مشکی یقه اسکی و روش یه کت نسکافه ای رنگ که همراه با شلوار مشکی راسته بود.
وقتی وارد اتاق شد عطرش به مشام چویا خورد و تو دلش خندید...چیشده که انقدر به خودش رسیده؟
دازای نگاه اول رو به چویا داد و دستاشو وارد جیب کت ساده اش کرد و گفت
_ بهتری؟ درد نداری؟
چویا سرشو با دو طرف تکون داد که بعد دازای نگاهشو به پسرش داد...اون فسقلی آروم بی سرو صدا خوابیده بود و پتو روی بدن کوچولوش بود تا یه وقت سرما نخوره...
سمتش رفت و از داخل تخت شیشه ای بیرون آورد و با احتیاط زیاد بغلش کرد که صدایی از کودک تازه بدنیا اومده شنید اما سریع آروم گرفت
لبخندی بهش زد و گفت
_ ازت ممنونم چیبی...
چویا سوالی نگاهش کرد که کمی بعد در باز شد و لوکا با یه دسته گل بزرگ وارد شد و پشت سرش اکوتاگاوا با بادکنک و شیرینی های زیاد
چویا ماسک رو برداشت و خطاب به دازای گفت
+ اینجا...چخبره؟
دازای کمی سرشو خم کرد و پسرش رو بویید و بعد ازش فاصله گرفت که نوزاد صدای ریزی از خودش در آورد و تکون خورد دستاش رو از بدنش فاصله داد.
چویا با ذوق و کمی حسرت گفت
+ بیدار شد؟...چشماش...چه رنگیه؟
_ هنوز چشماشو باز نکرده
کنارش نشست و چویا منتظر به کودکش خیره بود که بعد از کلی انتظار اروم چشماشو باز کرد و چویا با ذوق گفت
+ دازای...
سرفه ای کرد که دازای سریع ماسک رو روی صورتش گذاشت
_ گفتم به خودت فشار نیار
لوکا با شگفتی به بچه خیره بود و داد زد
" چشماش شبیه توعه...مو نمیزنه...اکوتاگاوا ببین "
در تقه ای بهش وارد شد و زنی وارد اتاق شد و دازای اخمی کرد و بچشو به خودش چسبوند
یوکی لبخند شیرینی زد و گفت
" کی فکرشو میکرد به محض پیدا کردن پسرم...نوه ام رو هم ببینم ""
_ من پسر تو نیستم...گمشو!
به سردی لب زد که چویا نگاه پر معنی بهش انداخت و اروم دستشو بالا اورد و روی لپ سرخش کشید. نرم و لطیف بود!
دازای نگاه پر بغض چویا رو دید و نتونست صبر کنه تا حالش بهتر بشه...
صندلی رو کمی بالا اورد و لوکا و اکوتاگاوا کمک کردن تا یکم به حالت نشسته در بیاد و موفق بود. دازای به ارومی نوزاد رو تو بغلش گذاشت که قطره اشکی از گونه اش ریخت...
از زیر ماسک اروم زمزمه کرد
+ خوش اومدی!
......................................................
دو روز گذشت و حالش اونقدر خوب بود که میتونست به حالت عادی بغلش کنه و امروز روز اخری بود که تو بیمارستان بستری بود.
+ وای!
دازای هومی کشید و کتاب رو از رو صورتش برداشت در حالی که چرت میزد
+ دازای ما هنوز براش اسم انتخاب نکردیم
_ پیدا میکنیم...
و دوباره کتاب رو روی صورتش گذاشت و به خواب فرو رفت که چویا با عصبانیت گفت
+ دارم میگم پسرمون اسم نداره...بیدار شو مرتیکه!
بالشت رو سمتش پرت کرد که دازای مجبور شد بشینه
_ هوم؟؟
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط