رمان سوم
رمان سوم
پارت نهم 😈
بسی هنتای 🔞
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
ویو راوی
دازای : من لباسام رو گذاشتم میخوام بهت کمک کنم چویا
چویا : لازم نکرده
دازای : از اون کمکا نه که 😐
چویا :؟
دازای به سمت چویا حمله کرد و چویا رو محکم گاز گرفت
چویا : عوضییییییییییی...........اهههههههههههههههه..........دردددددد.......دارهههههههههههههههههه.......اهههههههه
دازای : * دندوناشو کشید بیرون * اوه واقعا
چویا : عوض.....
دازای:* دنروناشو نشون داد *چیزی گفتی
چویا : نه نگفتم
دازای : یادته بهت چی گفتم ؟.
چویا : چی ؟
دازای : گفتم بعد عروسی .....
چویا : نزدیکم نشو
دازای : من که چیزی نگفتم قربونت بسم
چویا : فکر کردی من خرمممممممم
دازلی : اره
چویا : چرا اونوقت
دازای : چون هنوز تو اتاقی
چویا داشت در میرفت که دازای گرفتش و مثل همیشه پرت کرد سر تخت 😩(من حالا چی بنویسم 😐 الان مثلا شبه ها😈 )
دازای : چویاااااااااا
چویا : درد ولم کننن
دازای : ولی من که هنوز شروع نکردم قشنگم میشه لباسات رو در بیارم ؟
چویا : نه
ولی دازای درشون اورد
چویا : کری دازاییییییی
دازای : بدنت خیلی سفیده چویا خیلی ولی من میخوام تبدیلش کنم به بنفش
چویا : خفه شو
دازای : ولی من تحمل درد کشیدن بیبیم رو ندارم که 💔
و کمر بندش رو در اورد اورد و دستای چویا رو به تاج تخت بست
دازای : همین جا بمون سکسی کوچولوی من
چویا : دازای
ولی دازای رفته بود ، حالا کجا رفته بود ؟ معلومه رفته بود و یه شیشه شراب برداشت و میومد بالا ، وارد اتاق شد
دازای : چویا شراب دوست داری ؟
چویا با دیدن شراب وحشت کرد
چویا : نه.....نههههههه
دازای : ولی من خیلی دوست دارم ( 🙂)
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
در خماری بمانید ویسگونی ها 🤣🤣🤣🤣🤣
پارت نهم 😈
بسی هنتای 🔞
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
ویو راوی
دازای : من لباسام رو گذاشتم میخوام بهت کمک کنم چویا
چویا : لازم نکرده
دازای : از اون کمکا نه که 😐
چویا :؟
دازای به سمت چویا حمله کرد و چویا رو محکم گاز گرفت
چویا : عوضییییییییییی...........اهههههههههههههههه..........دردددددد.......دارهههههههههههههههههه.......اهههههههه
دازای : * دندوناشو کشید بیرون * اوه واقعا
چویا : عوض.....
دازای:* دنروناشو نشون داد *چیزی گفتی
چویا : نه نگفتم
دازای : یادته بهت چی گفتم ؟.
چویا : چی ؟
دازای : گفتم بعد عروسی .....
چویا : نزدیکم نشو
دازای : من که چیزی نگفتم قربونت بسم
چویا : فکر کردی من خرمممممممم
دازلی : اره
چویا : چرا اونوقت
دازای : چون هنوز تو اتاقی
چویا داشت در میرفت که دازای گرفتش و مثل همیشه پرت کرد سر تخت 😩(من حالا چی بنویسم 😐 الان مثلا شبه ها😈 )
دازای : چویاااااااااا
چویا : درد ولم کننن
دازای : ولی من که هنوز شروع نکردم قشنگم میشه لباسات رو در بیارم ؟
چویا : نه
ولی دازای درشون اورد
چویا : کری دازاییییییی
دازای : بدنت خیلی سفیده چویا خیلی ولی من میخوام تبدیلش کنم به بنفش
چویا : خفه شو
دازای : ولی من تحمل درد کشیدن بیبیم رو ندارم که 💔
و کمر بندش رو در اورد اورد و دستای چویا رو به تاج تخت بست
دازای : همین جا بمون سکسی کوچولوی من
چویا : دازای
ولی دازای رفته بود ، حالا کجا رفته بود ؟ معلومه رفته بود و یه شیشه شراب برداشت و میومد بالا ، وارد اتاق شد
دازای : چویا شراب دوست داری ؟
چویا با دیدن شراب وحشت کرد
چویا : نه.....نههههههه
دازای : ولی من خیلی دوست دارم ( 🙂)
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
در خماری بمانید ویسگونی ها 🤣🤣🤣🤣🤣
- ۱۲۷
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط