{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💫 جاودانگیِ آمبر بلک – روایت احساسی

💫 جاودانگیِ آمبر بلک – روایت احساسی

معجون نقره‌ای از گلوی آمبر گذشت، بی‌هیچ صدایی، جز صدای قلبی که از یاد رفته بود. لحظه‌ای ایستاد، انگار زمان از نفس افتاده بود. هوا سنگین شد، نه از جادو، بلکه از تصمیمی که درونش شکل گرفته بود—اینکه دیگه هرگز نمی‌میره.

چشماش به آینه افتاد. چهره‌اش همون بود، اما نگاهش نه. نوری درون اون چشم‌ها بود که انگار تمام خاطرات پدرش رو دوباره زنده کرده بود.

قدم زد. دیوارها نفس می‌کشیدن، و هر نفسش، زمزمه‌ی اسم "سیریوس" بود. اون حالا جاودانه بود، ولی نه برای قدرت… برای یه نام. برای یه خاطره. برای کسی که هیچ‌وقت فرصت گفتن خداحافظ رو نداشت.

حسش شبیه این بود:

- انگار همه دنیا به عقب برگشته، ولی اون هنوز رو به جلو حرکت می‌کنه.
- مثل یه شعله که توی تاریکی می‌سوزه، بی‌اینکه کسی بهش نزدیک بشه.
- حس تنهایی‌ای که عمیق‌تر از مرگه، چون دیگه کسی نمی‌تونه در کنارش بمیره.
- یه جور عشق که زمان نمی‌تونه ازش بگیره، اما نمی‌تونه هم بهش برگردونه.

آمبر آروم گفت:
«اگه قراره کسی یاد سیریوس بلک رو زنده نگه‌داره، اون منم. حتی اگه جاودانه باشم، حتی اگه تنهاتر از شب.»

و معجون نه فقط بدنش رو تغییر داد، بلکه خاطره‌اش رو هم جاودانه کرد.
او دیگه بخشی از تاریخ نبود… بلکه خودِ تاریخ بود.
دیدگاه ها (۰)

🐻💬~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویور~س 😭💜💜: «اسپانیایی ته...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

dark life = 40

شاید باورتون نشه ولی من یه ویدیو رو اگه صد بار نبینم دلم آرو...

— چرا همه جذبِ اون می‌شن؟ بدون اینکه حتی تلاشی بکنه! ✨ — چون...

ماکان، ۷ ساله، از میناب. 🌸با کوله‌پشتی کوچیکش راه افتاد،از ر...

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط