من خودم با چشمهای خودم شاهد اون بخش از زندگیمم که اگه هر
من خودم با چشمهای خودم شاهد اون بخش از زندگیمم که اگه هرکسی جای من بود، جون عزیزش رو برمیداشت و میرفت؛ اما من جون و جوونیم رو گذاشتم و موندم. انرژیم رو خرج کردم و با تمام زخمهام سرپا موندم؛ حتی وقتی غصهها و دردها، مثل زالو افتاده بودن به جون زندگیم.
هر روز، هر روز، میجنگیدم تا از لابهلای اینهمه درد، ذرهای شادی، لبخندی یا خندهای برای خودم بیرون بکشم. حتی اگه دنیا خراب میشد، با چنگ و دندون، از تهِ همون دلِ پر از غصه، خوشی و خنده بیرون میکشیدم؛ حتی اگه تظاهر بود، حتی اگه وانمود میکردم خوشبختم، نمیذاشتم زندگی تمامِ شادیهام رو ازم بگیره.
اما حالا دیگه نمیکشم... جون ندارم.
اوایل، مثل بچهای بودم که راه رفتن براش قشنگه و زمین خوردنش قشنگتر؛ هر بار میافتادم، بلند میشدم و دوباره راه میرفتم. اما حالا شبیه مسافریام که مدتهاست از مقصدش گذشته؛ کفشهاش پاره شده، پاهاش زخم برداشته و دیگه حتی یادش نیست اول راه دنبال چی میگشته؛ اما هنوز راه میره، نه از روی امید، نه از روی شوق، فقط چون یاد نگرفته چطور از حرکت بایسته.
من تسلیمم... سلاحم رو زمین میذارم. دیگه نمیجنگم، دیگه نمیخندم؛ فقط زندگی میکنم، اونم بهخاطر خانوادهم. اونا از من انتظار دیگهای دارن. سالهاست ازم انرژی گرفتن...... اما انگار غمگین بودنِ من برای همه یه درده، زخمِ من برای همه یه زخمه؛ انگار حتی حق ندارم جلوی چشمشون بشکنم.....
پس من همون شمعی میشم که تا ابد سوخت، آب شد و از بین رفت، اما نذاشت اطرافش توی تاریکی بمونه؛ شمعی که همه از نورش سهم بردن، جز خودش که هر روز کمتر شد....
اصلاً مگه زندگی، غیر از سوختن هم چیزی هست؟
هر روز، هر روز، میجنگیدم تا از لابهلای اینهمه درد، ذرهای شادی، لبخندی یا خندهای برای خودم بیرون بکشم. حتی اگه دنیا خراب میشد، با چنگ و دندون، از تهِ همون دلِ پر از غصه، خوشی و خنده بیرون میکشیدم؛ حتی اگه تظاهر بود، حتی اگه وانمود میکردم خوشبختم، نمیذاشتم زندگی تمامِ شادیهام رو ازم بگیره.
اما حالا دیگه نمیکشم... جون ندارم.
اوایل، مثل بچهای بودم که راه رفتن براش قشنگه و زمین خوردنش قشنگتر؛ هر بار میافتادم، بلند میشدم و دوباره راه میرفتم. اما حالا شبیه مسافریام که مدتهاست از مقصدش گذشته؛ کفشهاش پاره شده، پاهاش زخم برداشته و دیگه حتی یادش نیست اول راه دنبال چی میگشته؛ اما هنوز راه میره، نه از روی امید، نه از روی شوق، فقط چون یاد نگرفته چطور از حرکت بایسته.
من تسلیمم... سلاحم رو زمین میذارم. دیگه نمیجنگم، دیگه نمیخندم؛ فقط زندگی میکنم، اونم بهخاطر خانوادهم. اونا از من انتظار دیگهای دارن. سالهاست ازم انرژی گرفتن...... اما انگار غمگین بودنِ من برای همه یه درده، زخمِ من برای همه یه زخمه؛ انگار حتی حق ندارم جلوی چشمشون بشکنم.....
پس من همون شمعی میشم که تا ابد سوخت، آب شد و از بین رفت، اما نذاشت اطرافش توی تاریکی بمونه؛ شمعی که همه از نورش سهم بردن، جز خودش که هر روز کمتر شد....
اصلاً مگه زندگی، غیر از سوختن هم چیزی هست؟
- ۳۹۲
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط