{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part89

---

پارت ۹۰ – ویو ا/ت

صبح روز بعد، هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود که وارد شرکت شدم. لباس مشکی‌ام، کت بلندم، و موهای بسته‌م، منو دقیقاً همونطوری نشون می‌داد که بودم…
جدی، مصمم، و آماده برای هر چیزی که بخواد جلوم سبز شه.

توی راهروهای شرکت قدم زدم تا به اتاق کنفرانس برسم. در رو که باز کردم، همه ساکت شدن.
همکارای بخش طراحی، مدیرعامل، و... یه غریبه که تا حالا ندیده بودمش.

"ا/ت، ایشون مدیرعامل شرکت فرانسویه که باهامون همکاری می‌کنه. قراره یه پروژه‌ی بین‌المللی مشترک داشته باشیم."
یکی از مدیرها گفت و من آروم سر تکون دادم.

مرد فرانسوی با لهجه‌ی خاص خودش گفت:
"شنیدم طراحی‌های تو باعث پیشرفت بخش زمستون شده. دوست دارم ببینم چطور کار می‌کنی."

لبخند زدم. "من با کارم حرف می‌زنم. فقط کافیه فرصت بدید."

نقشه‌ها و طراحی‌هام رو روی میز پهن کردم. با اعتماد به نفس، درباره‌شون حرف زدم. نه فقط طرح، بلکه حس پشتشون رو توضیح دادم.

وقتی جلسه تموم شد، اون مرد گفت:
"تو فقط یه طراح نیستی. تو یه هنرمندی. ما این همکاری رو شروع می‌کنیم، چون به تو اعتماد داریم."

از شرکت که بیرون اومدم، حس کردم یه کوه دیگه رو هم پشت سر گذاشتم.

همون موقع، جیمین و تهیونگ جلوی شرکت منتظرم بودن. با دیدنشون لبخند زدم.

"تو دیگه رسماً ترکوندی، دختر!" جیمین گفت و من شونه‌مو بالا انداختم.

تهیونگ گفت: "حالا که این‌قدر معروف شدی، نوبت اینه که یکم واسه دلت زندگی کنی."

یه لحظه ساکت شدم…
دلم؟
اون هنوز یه گوشه‌ش زخمی بود.
ولی حالا دیگه اون زخم منو نمی‌شکست، من بودم که ازش قوی‌تر شده بودم.

همراه پسرها به یه کافه رفتیم. وسط حرف و خنده‌ها، یه پیام اومد…

جونگکوک:
«نمی‌خوام مزاحمت بشم. فقط خواستم بدونی هنوز هم بهت افتخار می‌کنم. همیشه.»

به گوشی نگاه کردم، لبخندم تلخ شد.
جواب ندادم.
چون دیگه نیازی نبود چیزی بگم.

همه چی توی سکوت جواب داده شده بود.
من بلند شده بودم…
بدون اینکه دست کسی رو گرفته باشم.


---
دیدگاه ها (۱)

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

سناریو سو پارت اخر

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط