پارت سوم | «قرار نیست برم»
پارت سوم | «قرار نیست برم»
ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.
— چرا؟
تهیونگ به صفحه گوشی اشاره کرد.
— این پیام.
ا/ت خندید.
— باز شروع شد؟
— ا/ت، اون پسره خیلی راحت باهات رفتار میکنه.
— چون همکلاسیمه.
— ولی تو هم باهاش راحتی.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
— خب؟
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
— خب من خوشم نمیاد.
این بار لحنش شوخی نداشت.
ا/ت نزدیکش شد.
— تهیونگ، تو میدونی من چرا با تو ازدواج کردم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون میدونستم حتی وقتی حسودی میکنی، نمیخوای منو محدود کنی.
تهیونگ آهسته خندید.
— پس داری امتحانم میکنی؟
— شاید.
تهیونگ سرش را تکان داد.
— خیلی خب. برو.
ا/ت با تعجب گفت:
— واقعاً؟
— آره.
— ناراحت نمیشی؟
— چرا.
— پس؟
— ولی بهت اعتماد دارم.
ا/ت لبخند زد.
— بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.
تهیونگ با شیطنت گفت:
— فقط یه شرط داره.
— چی؟
— خودم میرسونمت.
ا/ت خندید.
— تو دیگه شورشو درآوردی!
— گفتم اعتماد دارم، نگفتم عاقل شدم.
هر دو خندیدند.
اما هیچکدام نمیدانستند جمعه قرار است چیزی اتفاق بیفتد که حسادت تهیونگ را خیلی بیشتر از قبل کند...
ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.
— چرا؟
تهیونگ به صفحه گوشی اشاره کرد.
— این پیام.
ا/ت خندید.
— باز شروع شد؟
— ا/ت، اون پسره خیلی راحت باهات رفتار میکنه.
— چون همکلاسیمه.
— ولی تو هم باهاش راحتی.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
— خب؟
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
— خب من خوشم نمیاد.
این بار لحنش شوخی نداشت.
ا/ت نزدیکش شد.
— تهیونگ، تو میدونی من چرا با تو ازدواج کردم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون میدونستم حتی وقتی حسودی میکنی، نمیخوای منو محدود کنی.
تهیونگ آهسته خندید.
— پس داری امتحانم میکنی؟
— شاید.
تهیونگ سرش را تکان داد.
— خیلی خب. برو.
ا/ت با تعجب گفت:
— واقعاً؟
— آره.
— ناراحت نمیشی؟
— چرا.
— پس؟
— ولی بهت اعتماد دارم.
ا/ت لبخند زد.
— بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.
تهیونگ با شیطنت گفت:
— فقط یه شرط داره.
— چی؟
— خودم میرسونمت.
ا/ت خندید.
— تو دیگه شورشو درآوردی!
— گفتم اعتماد دارم، نگفتم عاقل شدم.
هر دو خندیدند.
اما هیچکدام نمیدانستند جمعه قرار است چیزی اتفاق بیفتد که حسادت تهیونگ را خیلی بیشتر از قبل کند...
- ۲.۷k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط