𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 6۲
جک بعد از چند بوق جواب داد: جانم؟
عام.. چیشد تونستی حلش کنی؟ -
جک : سخت بود اما کاری نیست که من نتونم حلش کنم
_خب.. کی میرسی؟.
جک : فعلا کارم تموم نشده شاید تا اخر شی بیام خونه باشه پس فعلا -
جک : هوم مواظب خودت باش
بعد از خدافظی گوشیش رو قطع کرد
چرا جونگکوک در اتاقش رو بست؟
نکنه بازهم قصد مصرف اون مواد رو داشت؟
پس چیکار کنم اون کوکای لعنتی و ترک کنه؟ "
وارد اشپزخونه شد تا کمی اونجارو مرتب کنه خونه رو گند گرفته بود
رفت و از اتاق مهمان وسیلههای تمیزکاری رو برداشت ، موهاش رو
.. جمع کرد و شروع کرد به تمیز کردن خونه
... حداقل سرگرمش میکرد تا حوصلش سر نره
هنوز ساعت از صبح نگذشته بود و به ظهر نرسیده بود موزیک ملایمی گذاشت و مشغول شد
زیر لب با خودش زمزمه وار آهنگ میخوند و با دستمال مرطوبش کانتر رو پاک میکرد نگاهی به ساعت انداخت نزدیک دوازده بود و باید نهار آماده میکرد
نمیشد که بازهم غذای بیرونی بخورن
یخچال رو باز کرد و مشغول پیدا کردن وسیلههای مورد نظرش .. شد
گاد.. حتی نمیدونست چی درست کنه
شاید پاستا؟ ممکن ترین غذایی که میتونست درست کنه
... پاستا رو داخل آب جوش ریخت تا بپزن
... بقیه وسایلهای مورد نیاز رو از یخچال بیرون آورد
.. اینقد غرق در کارش بود که گذر زمان رو نفهمید
مشغله های فکری زیادی داشت. جونگکوک.. جینا !... مادرش
مادرش دلش برای مادر بیچاره اش تنگ شده بود. کاش میتونست .. بهش زنگ بزنه
با آماده شدن مواد غذاییش زیر گاز رو خاموش کرد و با دستگیره
قابلمه رو از روی گاز برداشت تا داخل سبدی که توی سینگ گذاشته بود بریزه
قابلمه رو نزدیک سینک برد که با صدای شکستن چیزی به خودش لرزید و قابلمه از دستش رها شد. داد بلندی از درد کشید و به
دستهای سرخ از سوختگیش نگاه کرد
صورتش در هم جمع شده بود از شدت درد سوختگی
به خودش اومد و دردش رو فراموش کرد صدای شکستن اومد..؟
شکستن چی..؟ از . از . از اتاق جونگکوک؟
سریع به سمت اتاق جونگکوک رفت و در رو باز کرد
خدای من چیزی که میدید رو باور نمیکرد
جونگکوک در حالی که لبها و صورتش کبود شده بود و برای نفس کشیدن التماس میکرد روی زمین افتاده بود و شیشه ادکلن شکسته اطرافش ریخته بود
جیغ بلندی کشید و از ترس به خودش لرزید چه اتفاقی افتاده؟ صورت کبود شده ی جونگکوک خبر از حال بشدت بدش میداد رگهای پیشونیش ورم کرده بودن و دستهاش برای تقلای تنفس به گلو و سینه اش چنگ مینداختن
بسرعت سمتش رفت سرش رو بلند کرد
با گریه فریاد زد: جونگکوک چت شده.. خدای مننن
اطرافش رو نگاه کرد
. بازم اون كوكائين لعنتی
بازم اون مواد سفید رنگه لعنتی با حجم زیادی روی تخت ریخته .. شده بود
حجم زیادی.. حجم زیاد؟
چشم های گرد شده از ترسش رو به صورت جونگکوک داد
زیر لب زمزمه کرد : ... اور .. دوز .. دی
بدن لرزانش رو بلند کرد و با دستهایی که از شدت لرزش حتی نمیتونست درست وسایل رو در دستش بگیره سمت تلفن جونگکوک رفت
بسرعت شماره اورژانس رو گرفت و سعی کرد گریه هاش رو کنترل . کنه تا حرفهاش قابل فهم باشن
_الو.. هق... اینجا... اور... دوز... هق .. ی... یکی ..
دختر پشت خط با عجله گفت : متوجه شدم.. لطفا ادرس رو بگید ما
بسرعت خودمون رو میرسونیم
ادرس رو داد و تلفن رو قطع کرد
جونگکوک در حال از خفگی بود و لیویا کاری از دستش بر نمیومد
لحظه به لحظه لبهاش کبود تر میشدن و پیشونیش سرخ تر
لیویا سر جونگکوک رو بین بغلش گرفت و موهای کوتاهش رو نوازش کرد. میون هق هق هاش گفت :
_... جون... گلوک.. خ. خواهش میک.. کنم
گریه اش شدت گرفت. نمیتونست حرف بزنه.. کاش میتونست
حرف بزنه و التماسش کنه که تنهاش نزاره التماسش کنه که حالا که باعث آرامشش میشد ترکش نکنه. کاش زبونش وا میشد برای بیان کلمه ای
چشمهاش رو فشرد که اشکهای درشتش بدون دادن فرصتی از هم . میریختن. لبهاش رو گاز گرفته بود تا صداش بیرون نیاد
.دستهای بی جونش روی گونه های سرخ جونگکوک بود چشمهای جونگکوک کم کم از هم بسته میشد که لیویا فریاد زد نهه.. نهه . خواهش میکنم جونگکوک.. تورو به هرچی که میپرستی جونگکو کوکک
پسر ضربان قلبش نامظم میزد و بدنش داغ کرده بود
سینش خرخر میکرد و همچنان پسر حتی نای باز کردن پلکهاش هم نداشت
با صدای زنگ ایفون فورا از جا بلند شد و در رو باز کرد که مردهایی با لباس سفید و با برانکارد وارد خونه شدن
کجاست؟ *
_ ات.. اق.
بسرعت وارد اتاق شدن و بعد از چک کردن نبض و ضربان قلب اون .. رو روی برانکارد گذاشتن
همراهمون بیاید باید بسرعت منتقلش کنیم *
لیویا سرش رو تکون داد و پشت سرشون حرکت کرد
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 6۲
جک بعد از چند بوق جواب داد: جانم؟
عام.. چیشد تونستی حلش کنی؟ -
جک : سخت بود اما کاری نیست که من نتونم حلش کنم
_خب.. کی میرسی؟.
جک : فعلا کارم تموم نشده شاید تا اخر شی بیام خونه باشه پس فعلا -
جک : هوم مواظب خودت باش
بعد از خدافظی گوشیش رو قطع کرد
چرا جونگکوک در اتاقش رو بست؟
نکنه بازهم قصد مصرف اون مواد رو داشت؟
پس چیکار کنم اون کوکای لعنتی و ترک کنه؟ "
وارد اشپزخونه شد تا کمی اونجارو مرتب کنه خونه رو گند گرفته بود
رفت و از اتاق مهمان وسیلههای تمیزکاری رو برداشت ، موهاش رو
.. جمع کرد و شروع کرد به تمیز کردن خونه
... حداقل سرگرمش میکرد تا حوصلش سر نره
هنوز ساعت از صبح نگذشته بود و به ظهر نرسیده بود موزیک ملایمی گذاشت و مشغول شد
زیر لب با خودش زمزمه وار آهنگ میخوند و با دستمال مرطوبش کانتر رو پاک میکرد نگاهی به ساعت انداخت نزدیک دوازده بود و باید نهار آماده میکرد
نمیشد که بازهم غذای بیرونی بخورن
یخچال رو باز کرد و مشغول پیدا کردن وسیلههای مورد نظرش .. شد
گاد.. حتی نمیدونست چی درست کنه
شاید پاستا؟ ممکن ترین غذایی که میتونست درست کنه
... پاستا رو داخل آب جوش ریخت تا بپزن
... بقیه وسایلهای مورد نیاز رو از یخچال بیرون آورد
.. اینقد غرق در کارش بود که گذر زمان رو نفهمید
مشغله های فکری زیادی داشت. جونگکوک.. جینا !... مادرش
مادرش دلش برای مادر بیچاره اش تنگ شده بود. کاش میتونست .. بهش زنگ بزنه
با آماده شدن مواد غذاییش زیر گاز رو خاموش کرد و با دستگیره
قابلمه رو از روی گاز برداشت تا داخل سبدی که توی سینگ گذاشته بود بریزه
قابلمه رو نزدیک سینک برد که با صدای شکستن چیزی به خودش لرزید و قابلمه از دستش رها شد. داد بلندی از درد کشید و به
دستهای سرخ از سوختگیش نگاه کرد
صورتش در هم جمع شده بود از شدت درد سوختگی
به خودش اومد و دردش رو فراموش کرد صدای شکستن اومد..؟
شکستن چی..؟ از . از . از اتاق جونگکوک؟
سریع به سمت اتاق جونگکوک رفت و در رو باز کرد
خدای من چیزی که میدید رو باور نمیکرد
جونگکوک در حالی که لبها و صورتش کبود شده بود و برای نفس کشیدن التماس میکرد روی زمین افتاده بود و شیشه ادکلن شکسته اطرافش ریخته بود
جیغ بلندی کشید و از ترس به خودش لرزید چه اتفاقی افتاده؟ صورت کبود شده ی جونگکوک خبر از حال بشدت بدش میداد رگهای پیشونیش ورم کرده بودن و دستهاش برای تقلای تنفس به گلو و سینه اش چنگ مینداختن
بسرعت سمتش رفت سرش رو بلند کرد
با گریه فریاد زد: جونگکوک چت شده.. خدای مننن
اطرافش رو نگاه کرد
. بازم اون كوكائين لعنتی
بازم اون مواد سفید رنگه لعنتی با حجم زیادی روی تخت ریخته .. شده بود
حجم زیادی.. حجم زیاد؟
چشم های گرد شده از ترسش رو به صورت جونگکوک داد
زیر لب زمزمه کرد : ... اور .. دوز .. دی
بدن لرزانش رو بلند کرد و با دستهایی که از شدت لرزش حتی نمیتونست درست وسایل رو در دستش بگیره سمت تلفن جونگکوک رفت
بسرعت شماره اورژانس رو گرفت و سعی کرد گریه هاش رو کنترل . کنه تا حرفهاش قابل فهم باشن
_الو.. هق... اینجا... اور... دوز... هق .. ی... یکی ..
دختر پشت خط با عجله گفت : متوجه شدم.. لطفا ادرس رو بگید ما
بسرعت خودمون رو میرسونیم
ادرس رو داد و تلفن رو قطع کرد
جونگکوک در حال از خفگی بود و لیویا کاری از دستش بر نمیومد
لحظه به لحظه لبهاش کبود تر میشدن و پیشونیش سرخ تر
لیویا سر جونگکوک رو بین بغلش گرفت و موهای کوتاهش رو نوازش کرد. میون هق هق هاش گفت :
_... جون... گلوک.. خ. خواهش میک.. کنم
گریه اش شدت گرفت. نمیتونست حرف بزنه.. کاش میتونست
حرف بزنه و التماسش کنه که تنهاش نزاره التماسش کنه که حالا که باعث آرامشش میشد ترکش نکنه. کاش زبونش وا میشد برای بیان کلمه ای
چشمهاش رو فشرد که اشکهای درشتش بدون دادن فرصتی از هم . میریختن. لبهاش رو گاز گرفته بود تا صداش بیرون نیاد
.دستهای بی جونش روی گونه های سرخ جونگکوک بود چشمهای جونگکوک کم کم از هم بسته میشد که لیویا فریاد زد نهه.. نهه . خواهش میکنم جونگکوک.. تورو به هرچی که میپرستی جونگکو کوکک
پسر ضربان قلبش نامظم میزد و بدنش داغ کرده بود
سینش خرخر میکرد و همچنان پسر حتی نای باز کردن پلکهاش هم نداشت
با صدای زنگ ایفون فورا از جا بلند شد و در رو باز کرد که مردهایی با لباس سفید و با برانکارد وارد خونه شدن
کجاست؟ *
_ ات.. اق.
بسرعت وارد اتاق شدن و بعد از چک کردن نبض و ضربان قلب اون .. رو روی برانکارد گذاشتن
همراهمون بیاید باید بسرعت منتقلش کنیم *
لیویا سرش رو تکون داد و پشت سرشون حرکت کرد
- ۹۴۸
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط