«فرشتهی حسرت»
«فرشتهی حسرت»
من مرگم.
نه آنکه با فریاد میآید،
بلکه آنکه در سکوت عاشق میشود.
نامم کوک است.
سالهاست که نگاهش میکنم—
دختری با موهای مشکی،
چشمانی که انگار غروب را قاب گرفتهاند،
و دستهایی که با هر ضربهی قلممو،
به زندگی رنگ میزنند.
او یانگ است.
ساکتتر از شب،
اما درونش پر از فریادهایی که هیچکس نمیشنود.
هر روز، در گوشهی اتاقش،
نقاشی میکشد از چهرههایی که هرگز ندیده،
و من...
در هر بوم، خودم را میبینم.
من نباید عاشق میشدم.
اما شدم.
و حالا، هر بار که دلش میلرزد برای کسی،
من باید آن لرزش را خاموش کنم.
نه از روی نفرت،
بلکه از روی عشق.
امشب، برای اولین بار،
میخواهم وارد خوابش شوم.
نه برای بردن،
بلکه برای گفتن.
برای اینکه بداند...
من، کوک، فرشتهی مرگ،
سالهاست که فقط برای او زندهام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب، آرامتر از همیشه بود.
ماه پشت ابرها پنهان شده بود،
و یانگ، در اتاقی که بوی رنگ و سکوت میداد،
چشمانش را بست.
در آن لحظه، من—کوک—نفس نکشیدم.
نه از ترس،
بلکه از اح
احترام به لحظهای که قرار بود برای اولین بار
درون ذهنش قدم بگذارم.
خوابش تاریک نبود.
روشن بود، اما نه با نور.
با خاطراتی که هرگز گفته نشده بودند،
با نقاشیهایی که هرگز کشیده نشده بودند.
او روی صخرهای نشسته بود،
با بومی در دست،
و رنگهایی که از دلش میجوشیدند.
من نزدیک شدم.
بیصدا، بیوزن،
مثل سایهای که خودش را فراموش کرده.
برای لحظهای، ایستادم پشت سرش.
و او، بیآنکه برگردد، گفت:
«تو کی هستی؟»
من مرگم.
نه آنکه با فریاد میآید،
بلکه آنکه در سکوت عاشق میشود.
نامم کوک است.
سالهاست که نگاهش میکنم—
دختری با موهای مشکی،
چشمانی که انگار غروب را قاب گرفتهاند،
و دستهایی که با هر ضربهی قلممو،
به زندگی رنگ میزنند.
او یانگ است.
ساکتتر از شب،
اما درونش پر از فریادهایی که هیچکس نمیشنود.
هر روز، در گوشهی اتاقش،
نقاشی میکشد از چهرههایی که هرگز ندیده،
و من...
در هر بوم، خودم را میبینم.
من نباید عاشق میشدم.
اما شدم.
و حالا، هر بار که دلش میلرزد برای کسی،
من باید آن لرزش را خاموش کنم.
نه از روی نفرت،
بلکه از روی عشق.
امشب، برای اولین بار،
میخواهم وارد خوابش شوم.
نه برای بردن،
بلکه برای گفتن.
برای اینکه بداند...
من، کوک، فرشتهی مرگ،
سالهاست که فقط برای او زندهام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب، آرامتر از همیشه بود.
ماه پشت ابرها پنهان شده بود،
و یانگ، در اتاقی که بوی رنگ و سکوت میداد،
چشمانش را بست.
در آن لحظه، من—کوک—نفس نکشیدم.
نه از ترس،
بلکه از اح
احترام به لحظهای که قرار بود برای اولین بار
درون ذهنش قدم بگذارم.
خوابش تاریک نبود.
روشن بود، اما نه با نور.
با خاطراتی که هرگز گفته نشده بودند،
با نقاشیهایی که هرگز کشیده نشده بودند.
او روی صخرهای نشسته بود،
با بومی در دست،
و رنگهایی که از دلش میجوشیدند.
من نزدیک شدم.
بیصدا، بیوزن،
مثل سایهای که خودش را فراموش کرده.
برای لحظهای، ایستادم پشت سرش.
و او، بیآنکه برگردد، گفت:
«تو کی هستی؟»
- ۴.۴k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط